اخیرا در دسته بندی نفسي ديگر

کاش ها

| 5 نظر | بدون دنبالک|

می رسم روزی به این "یک کاش" ها
می شود آرام این دل، می شود گرم این تن بی جان

می شود روشن ز مهتاب نگاه دلبر جانان
باز آرامی بگیرد یک پریشان روح سرگردان
روزگاری را که باشی در کنارم گرم و روشن، تا ابد تا انتهای روزگاران
....

_______
پ.ن: این ادامه ی شعر مطلب قبلی است ...

کاش

| 8 نظر | بدون دنبالک|

کاش آرامی بگیرد این دل بی تاب من
کاش سامانی بگیرد روح سرگردان من
کاش گرمای وجودت گرم سازد این تن بی جان من
کاش مهتاب نگاهت نور پاشد روزگار تار پر تکرار من
....

رنگ آغاز

| 7 نظر | بدون دنبالک|

رنگ آوردی،
بر لبان هستی بی روح بی رنگم
نور آوردی؛ به چشمان سفید خیس چون سنگم

ای که لعلت سرخ
ای که لعلت نوش
ای دو چشمان سیاهت رخنه در تاریکی افلاک
می سپارم جانکم را در هوایت باز
می شود آغاز

ای به تو رفته جهان در ظلمت و تاری ببند آن چشم،
ای به تو سرخ است خون ما گشای آن لب ...

 

شروع داستان:
داشت نفس نفس می زد؛ اصلا نفسش به زور بالا می آمد؛
دیگر وقتی نداشت، باید اتفاقی می افتاد.
همین جور با صدای بلند، به سرعت، نفسش را تو و بیرون می داد. به این فکر کرد که اگر موفق نمی شد چه می شد.

_______
بعضی داستان ها یک شروع دارند و یک پایان، مانند زندگی ما؛ بعضی هم یک شروع دارند، ولی چندین پایان، مثل آینده ی ما که هنوز نیامده، بعضی هاشان هم پایان های نامربوط و بی ربط دارند، مثل همین داستان بالا


_______
در این زمانه دست به قلم شدن و قلم را برای چند وقتی روی کاغذ نگه داشتن هم سخت است، سخت، مانند همان نفس ها که آن قدر به سختی بیرون می آیند که انگار دیگر قرار نیست جایش پر شود. شروع این قلم فرسایی همان هشت هشت مبارک بود ...


_______
پایان یک:
می دانست آخرین لحظات عمرش است، دوباره شماره ی نفس هایش تند شده بود، دوست داشت صدای قیژ قیژِ در را بشنود. منتظر فرزند ندیده اش بود که بر بالینش بیاید اما آنکه تا بحال نبوده شاید این چند دقیقه هم نیاید، با آنکه گفته می آید. چشمانش را در انتظار حرکت کردن درِ بی جان پُرصدا، به آن سوی دوخت.


_______
این جستجو به دنبال اصل؛ دردسر آفرین شده است. بیش از همه برای خودم.
به دنبال اصلی ثابت می گردیم در همه ی این امکانات و موجودیت های لَق و پَق! دوست داریم اصلی ثابت پیدا کنیم که مطمئن شویم در گذر زمان تغییر پیدا نمی کنیم. اما اصل هامان هم، خیلی هاشان، مدام رنگ و چهره عوض می کنند. مانده ام مانند لک لک یک باشم، روی یک پایه استوار، یا مانند عنکبوت؛ با پاهایی بسیار، ایستاده روی بندهایی لرزان.



_______
پایان دو:
لاک پشت خودش را جلو می کشید. باز هم به داستان همیشگی خرگوش و لاک پشت فکر کرد. چند متری بیشتر به خط پایان نمانده بود. صدایی منظم را از پشت سرش شنید. حتماً صدای جهش های خرگوش بود. حتی نمی توانست برگردد و عقب را نگاه کند. صدا داشت نزدیک تر می شد، آیا می توانست آن داستان همیشگی را دوباره بنویسد؟



_______
جالب شده است، زندگی؛ با آنکه بازی می دهد مرا؛ اما در قسمت دلپذیری از آن ام.
اخیراً، خیلی ها را برگشته ام، خیلی از بت هایم را شکسته ام، ولی این بار زندگی سر ناسازگاری دارد، آنچه اتفاق می افتد، عادی نیست، این بار دعوا بر سر بد چیزی است، بر سر اعتقادات، البته آن اعتقادی که من داشته ام که با هجمه ای پایه هایش می لرزد، بیشتر به درد لرزه نگاری می خورد، باید وقف زمین شناسی دانشگاه تهرانش کرد!


_______
پایان سه: ژان والژان دوباره به چهره ی مرد معصومی نگاه کرد که زیر گاری گیر کرده بود، همه هاج و واج نگاهش می کردند گاهی او را و گاهی آقای شهردار را که الان یگ گاری بزرگ و سنگین را بالا نگه داشته بود، فریاد زد، بیاریدش بیرون، آخر کسی یخ جمعیت را شکاند، پرید و دست مرد زیر گاری را گرفت، کشیدش. زورش زیاد نبود، سرعتش کم بود، طاقت ژان داشت تمام می شد. دوباره به صورت مرد زیر گاری نگاه کرد، یاد نگاه معصومانه کزت افتاد، در آن شب سرد زمستانی، دوباره به خود تکانی داد و گاری را بالاتر کشید، داشتند درش می آوردند ..


_______
رفته بودم به دیدار دوستان، دوستانی، بهتر از جان؛ دوستان جانی. دوستانی که اگر الان کنارشان هستی، فقط مطمئنی که الان کنارشان هستی، اینکه از کجا می آیند، اینکه به کجا می روند را باید در فلسفه های ارسطویی جستجو کرد.
_______
پ.ن: البته وقتی که از گذشته می گفتند هر کس از یک عدد صحبت می کرد! شاید قبلا آدم فضایی بوده اند و از سیاره شماره الف-204 آمده باشند!


_______
پایان چهارم: فقط می دانست که باید بدود. تا جایی که جان دارد، به خاطر داشتن همان جان باید بدود. آدم وقتی تصمیم می گیرد شروع کند باید بداند چرا اما وقتی که وسط دویدن است، باید بدود و بدود و بدود. سایه های مرگ را می دید که به او نزدیک می شوند، اگر می گرفتندش بهتر بود که تکه بزرگه اش گوشش باشد. تمام توانش را در پاهایش ریخته بود، حتی اگر می گرفتندش هم نباید هدف بزرگش را رها می کرد، به هدفش فکر کرد، نیرویش دو چندان شد، دوید ...
 

اینجا نمان، برو
اینجا نمان، برو
این برگ های زرد
این سنگ های سخت
این راه های صعب
یعنی نمان، برو؛

اینجا نمان، برو
این بوسه های مرگ
این چشم های سرد
این دست های گمشده در راه این نبرد،
    این یادهای به جا نمانده از غم این گریز مرگ
این دردهای سخت
این تیرهای تیز
یعنی نمان برو؛

این عاشقانه های تلخ
این جاودانه های پَست
این عاشقان مانده به راه امید هیچ
این عشق های هیچ
این هیچ های هیچ
یعنی نمان به هیچ
یعنی نمان برو؛

اینجا نمان چو من
چون سروهای خشک
چون برگ های زرد
چون ماه های خواب
چون بیدهای لخت
چون سنگ های سخت؛

اینجا نمان برو
چون من که مانده ام
بهر امید هیچ
دنبال یاد هیچ
در کوی یار هیچ
در جستجوی هیچ
اینجا نمان چو من
اینجا نمان برو؛

اینجا نمان که ما
افسون سرد را
رویای مرگ را
در خویش هیچ خویش
آرام، یا که سخت
نه، اندکیش سخت
آسان، کمی سریع
در تار و پود خویش
جاییش داده ایم
در دل سپرده ایم
تابوت مرگ را
در دل سپرده ایم
    در خاک زندگی
با جان سپرده ایم

من اهل ماندم
مشغول ماندنم
ماندن چو ماندنم
در این زمانه است
راه گریز نیست
معتاد ماندنم
ناچار ماندنم

اینجا فسون شده است
نه راه رفتنیست
نه راه ماندنی
لیکن نمان برو
با خود ببر کمی
یاد امید ما
یادی ز آه ما
اینجا چو مانده ایم
بی هیچ مانده ایم
بی عشق و بی نفس
در آرزوی یک
امّید مانده ایم
شاید که رفتن است
این آخرین امید
شاید که ماندن است
آن شهپر سپید

زینجا نرو بمان
زینجا نرو بمان
امّید زندگی
باید که رفت لیک
زینجا نرو بمان
این بندهای سرد
این توبه های سخت
شاید که بشکند
باید که بشکند
زینجا نرو بمان

زینجا نرو بمان
یا آنکه می روی
آرام تر برو
لختی شکسته تر
آرام و بی صدا
آهسته تر کمی
لیکن نمان برو
اینجا نمان برو
 

بعد از اینکه کتابم را خواندم - یک:
فردا حتماً باید به یکی از این بوفه ها، رستوران ها یا کافه ها بروم و بنشینم با خودم چیزی بخورم. اینقدر به فکر دیگران بودم که داشتم کم کم با خودم غریبه می شدم.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - دو:
دیگر تو را هم نمی پرستم، تقصیر خودت هست که کتاب را دادی دستم، نگفتی بخوان اما فقط همین معنی را می داد.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - سه:
گاهی فکر می کنم باید بگویم، شرم باد بر این کتاب ها، که زندگی ات را از این رو به آن رو می کنند و حتی دوستانت را دشمنانت. لیک مشکل از آنان نیست فقط؛ کمی هم شرم باد بر ذهن من.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - چهار:
گاهی بعد از خواندن کتابی خوب باید چند وقتی کتاب خواندن را رها کرد، گاهی بعد از دیدن فیلمی قوی بایستی چند روزی، یا حتی چند هفته ای فیلمی ندید و ... گفتن این یکی سخت است اما حقیقت الانم است: گاهی بعد از داشتن دوستی خوب، باید دوست داشتن را، دوست دیدن را و دوست خواستن را چند وقتی تعطیل کرد، شاید به درازای چندین ماه.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - پنج:
نمی دانم کتاب خوب کتابی است که بعد از خواندنش عطش کتابی دیگر داری یا برای چند وقتی سیرابی؟

بعد از اینکه کتابم را خواندم - شش:
الان سرعتم خیلی زیاد شده است، خیلی تند می روم. و این خیلی خوب است. فقط ممکن است؛ خیلی هم ممکن است سر بعضی پیچها نتوانم بپیچم، چپ کنم.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - هفت:
قبلا این رویا را دیده بودم. شاید به قول فروید در کودکی. من برای تو می گویم که ل....یست فلان. و تو می گویی س....یست فلان. و من می گویم، و تو می گویی. یادم نیست آخرش چه می شود؟ نتیجه گیری های همه چیز درست است من یا از کوره در رفتن های تو برای بحث با یک آدم نیمه خنگ، خنگ خودتی ولی دلم برایت تنگ می شود، این را ساعت سه نیمه شب می گوید.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - خیلی:
کتابت را خواندم، کتاب زندگیت، بعضی جاهایش را. آخر جاهایی اش ورق هایش با ورق های کتاب زندگیم مشترک شده بود. واه که چه لذت بخش بود، مزه اش شبیه دوست داشتن بود، آنگونه که می گویند... بدرود، بدرود بیش از نیمی از زندگی ام.
 

قاصدک

| 1 نظر | بدون دنبالک|

قاصدک خیلی بیش از این هاست.
قاصدک فقط یک شعر نیست، یک رویاست، یک داستان است، یک داستان تلخ یا یک کابوس واقعی، که شاید الان هم دارم خوابش را می بینم؛
روی هم رفته، قاصدک خیلی بیش از این هاست ...

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک ! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند.

این شعر بسیار زیبای مهدی اخوان ثالث را استاد شجریان بسیار زیبا در دستگاه ماهور خوانده است. درست است که مجوز انتشار نگرفته اما با یک جستجوی کوچک می توانید بیابیدش ... ... ...
 

من هنوز

| 3 نظر | بدون دنبالک|

من هنوز
لایق لمیدنم
زیر یک درخت شاه توت
باز با هزار امید
به راه سیاهترینشان

من هنوز
لایق ماندنم
با این همه امید
    ...

هر چی دلت می خواد بذار،
اسم منو، صدام بکن
هر جور دلت می خواد بشین
کنار من نیگام بکن
تو مهربون ترین می شی
وقتی چشات بارونیه
وقتی دلم ابری شده
خورشید من رهام نکن
شاپرک بی سرزمین
از بچگی خونه نداشت
بیا گل سرخی شو و
بی آشیون رهام نکن
تو حس خوب موندنی
تو چشم خیس لحظه هام
تو لحظه ی ندیدنت
رحمی به آسمون بکن
هر نفس فرشته ها
بهونه ی یک نعمته
بیا فرشته ای شو و
رحمی به هر دومون بکن

پاره شعر ها شعرهایی هستند که ناگهان به دنیا می آیند،
اگر خوش شانس باشند پاره کاغذی می یابی و می نگاریشان تا ..
تا اینکه به کمال برسانیشان؛ تبدیلشان کنی به شعری کامل، به شعری ناب.
ولی گاهی هم باید به همین پاره شعر ماندن قناعت کنند...:

_______
تو اگر به راه آیی، چه خوش است جان ما را
که اگر به راه نایی، تو و دیگران، خدا را
....

_______
چه خوش ها می گذشت ار جانِ ما با ما دمی بودی
        خیالت یا امیدت یا نگاهت یا که سودایی
.....

_______
امید نا امید من دوباره بی امید شد،
دلم بماند بر رهت، دو چشم من سفید شد
.....

_______
ماییم و شوق دوست، صبوح و میی، دمی
ماییم و وصل دوست، خدا را دمی دمی
.....


_______
پ.ن: بیایید در خماری حرکات و حروف نفس آباد بمانیم، اینگونه؛ ترشی اش، شیرین تر است.

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مصالب اخیر در دسته بندی نفسي ديگر است.

نفس آباد دسته بندی قبلی است.

بی نفس دسته بندی بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02