قضا خواهی که از بالا
بگردد
شراب پاک بالا را بگردان
زمینی خود که باشد با غبارش
زمین و چرخ و دریا را بگردان
اگر کژ رفت این دلها ز مستی
دل بیدست و بیپا را بگردان
_______
گاهی، آسمان می خواهد که بباری؛
ولی گاهی آسمان می بارد برای تو و تو می مانی چه باید کنی؟
و تو هم، می باری
_______
این روزهایم روزهاییست، ماندنی، دارم تبدیل می شوم، به موجودی جدید، جدیدم را خواهید
دید ولی شاید نپسندید، مهم این است که گرداننده چه می خواهد بگرداند.
اخیرا در دسته بندی نفس نفس
بعضی
نگاه ها را خیلی دوست دارم، بعضی چشم ها را؛
وقتی داری با جمعی خداحافظی می کنی و می روی، چشم هایت در چشم هایی درگیر می شود و
.. با هم خداحافظی نمی کنید، می رود با چند نفر دیگر خداحافظی کند تا بعد بیاید پیش
شما، می خواهد خداحافظی را عقب تر بیاندازد، حتی اگر یک دقیقه باشد.
آن نگاه را، آن نگاه نیامدن - چون هنوز خیلی زود است - را، آن چشم های نیامدن را،
خیلی دوست دارم ...
سال نو، نوروز، رسیدن بهار، و نو شدن زندگی ها مون مبارک
نوروز امسال را هم جهادی بودیم، اردوی جهادی؛ خوش گذشت، مثل همیشه
فکر می کنم امسال سال خوبیست، از پارسالش معلوم است، ولی؛
امسال دارم خیلی عوض می شوم، عجیب، از همین الان معلوم است،
امیدوارم که انتهای سال جدید، اگر به خودم نگاه کردم، خودم را بشناسم ...
فقط نمی دونم یهو امیر کریمی چی شد!
توحید:
مثل یخ بستن یک موج
مثل طوفان شدن باد
لحظه پریدن از خواب
در سکوتی مثل فریاد
حس قطره بودن ما
در کنار کهکشانها
حس خالی شدن از حجم
روی سقف آسمانها
در تحیر از فراسوی حیات
در شگفت از انتهای کائنات
راز آغاز من و برگ
سر زندگی پس از مرگ
مثل قلب یه قناری پر التهابم امشب
مثل برگی بر تن رود در مسیر خوابم امشب
مثل یخ بستن یک موج
مثل طوفان شدن باد
لحظه پریدن از خواب
در سکوتی مثل فریاد
.......
خیلی در و تخته ها باید
با هم جور بشود تا فال امشب
"این" در بیاید؛
شاید امروز باید یک روز خاص باشد،
شاید باید امروز یک روز خوب باشد،
شاید امروز باید یک نفر را ببینی،
شاید باید امروز طعم دیدنی جدید را امتحان کنی،
شاید باید امروز را
رها کنی،
شاید*:
طایر دولت اگر باز
گذاری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
دادهام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
_______
*کُلُّهُم از شاید خوشم، می آید؛ فقط امشب
شاید
مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش
میدود بر خاک پران مرغوش
ابلهی صیاد آن سایه شود
میدود چندانک بیمایه شود
بیخبر کان عکس آن مرغ هواست
بیخبر که اصل آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جست و جو
ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت
_______

Image by Barbara Rich via Flickr
به نام حضرت دوست
کارنامه ی جالبی داشتم امروز، 16845 قدم راه رفتم. یک کارنامه ی بهتر هم داشتم که
شامل یک بستنی 4 قلمبه ای میوه ای مثلاً ایتالیایی، مقداری باقالی مخصوص دستفروش سر
حبیب اله و یک هویج بستنی کاج به همراه همراهان بود، و من از قصد نگفتم دیدن جمع
زیادی از هموطنانم را.
به آگاهی بچه فکر کرده اید؟ یادتان هست وقتی بچه بودید چگونه نسبت به اطراف آگاهی
پیدا می کردیم؟ در آن زمان هر چه که بود را در ذهن خود راه می دادیم و خیلی به این
فکر نمی کردیم که آیا اینها اجازه ی ورود به ذهن و مغز ما را دارند یا نه.
انسان در سنین بالاتر کانال های ورود اطلاعات خود را انتخاب می کند، شیوه ی نگرشش
به ورود اطلاعات به ذهنش عوض می شود و گاهی برای خود مدل ورود اطلاعاتی می سازد که
اطلاعات ناسازگار با آن را که دریافت کند، به خاطر نمی سپارد یا تجزیه و تحلیل نمی کند.
مثال بارز برای این امر این است که می گویند من در ریاضی استعداد ندارم و اصلا به
مسائل آن فکر نمی کنند.
اخیرا هوس ذهن بچگی هایم را کرده ام، آزادانه آن را به روی مسائل بگشایم و بدون هیچ
مانع و فیلتر اضافی ای آن ها را به ذهنم راه بدهم و مسائل را برای خودم حل و فصل
کنم و در فضای ذهنی خود پرواز کنم.
آگاهی نکته ی مهمی در زندگی انسان است، شاید همین است که تفاوت انسان و حیوانات است، آگاهی از [...]. هر چیز که می خواهید جای [...] بگذارید.
الان هم وقت خوبیست برای آگاهی، میان رنگها و پرچم ها و دست ها و خون ها. وقتی است که باید آگاهی خود را زیاد کنیم، از دنیایمان و تاریخش، از دینمان بیشتر، از خدایمان کمی بیشتر از آن و شاید بیش از همه از خودمان.
می گویم امام شهید هم برای همین قیام کرد، آگاه کردن مردم از آنکه در برابر ظلم ...
_______
سخنرانی ای از دکتر
شریعتی گذاشتم، آگاهی را؛ می توانید احساس کنید.
Image via Wikipedia
من خیلی ها را
می شناسم که همیشه سپرشون رو بالا نگه می دارن، انگار که همش آماده ی دفاع اند.
با هم فرق هم دارند، بعضی سپرهای رنگهای مختلفشون رو بالا می گیرن، بعضی سپرهای چند
ضلعی شون و بعضی هم سپرهای چوبی و آهنی شون رو.
مثلا دو تا خواهر رو
می شناسم که همیشه با سپرهای بالا نگه داشته به هم نزدیک می شن. هر کدوم دقیق
حرکات هم رو زیر نظر دارن تا اگه حریف کاری کرد سریع سرشون رو هم ببرن پایین. چند بار هم که
به هم نزدیک شدن خودم صدای خوردن سپرهاشون به هم رو شنیدم و بعد دوتایی شروع
کردن به فرار کردن از هم.
یکی از دوستام هم یه سپر دو گوش داره که
معمولا وقتی می رم سراغ حرفهای عجیت و غریب میاردش بالا. سپر همچین پت و پهنی
هم داره.
دیشب حرفمون بالا گرفته بود. من تقریبا سپر نداشتم یعنی همون
شمشیر کوچیکم که گاهی باهاش ضربه های کوچیکتر می زدم سپر ضربه های عجیب و غریب
و یهویی اون هم بود.
تا اینکه؛
سپرش را کم کم آورد پایین،
من هم
کم کم نیزه ام رو فرو کردم توی مغزش!
لبخند روی لباش نشسته بود.
من هم.
یک - پیش یک نماینده
مجلس بودیم، دکترای فلان داشت و فلان دانشگاه درس می داد.
گفتم آقای نماینده، چرا مردم منطقه شما اینقدر اینرسی ایستایی دارند، چرا برای
خودشان کار زیادی نمی کنند؟
گفت: مردم منطقه ی ما یک صفت بد دارند، یک جور قناعت زیادی دارند. ولی من در زندگی
ام یک شعار دارم، همیشه باید پیشرفت کنم. من اصلاً به قناعت اعتقاد ندارم، اصلاً به
قناعت اعتقاد ندارم.
چند دقیقه بعدش که از توی خیابانی که باطری های voice recorder کَفَش ولو شده بود می
گذشتم به خودم گفتم پس این قناعتی که اینهمه توی سرمون می زدند چی بود؟
دو - دکتر داشت می گفت، یک جور از خود بیگانگی زهد پرستی است، اینکه می گویند باید
همه ی علایق ات را ول کنی تا فقط یکی بماند و آن هم پرستش باشد، اینکه همه ی ویژگی
های انسانی را ول کنی، همه لذت هایش را، همه ی علایق انسانی را رها کنی و فقط یکی
را بچسبی، این یکی نوع از خود بیگانگی و یک جور بیماریست. فکر کردم این همه سال، به
این بهانه ها چقدر به علایق و استعدادهایم نپرداخته ام، چقدر لذت های زندگی را از
دست داده ام
سه - می رسم خونه، ساعت 8 و نیم شبه، اول یه کیوی و یه پرتقال از توی یخچال بر می
دارم تا به لذات شکمی برسم فعلاً بعد هم می رم ورزش می کنم!
چهار - باز هم همان
حکایت همیشگی شیخ
_______
پ.ن: نمی دونستم بازم
رضا دست به وبلاگ شده!
پ.ن2: احمد رندزاده هم گازش رو گرفته تخته
گاز، البته دلیل نمیشه کیفیتش بیاد پایین
![Reblog this post [with Zemanta]](http://img.zemanta.com/reblog_e.png?x-id=ed80c31d-b675-4e6e-a2bd-bfc94013d29d)
![Reblog this post [with Zemanta]](http://img.zemanta.com/reblog_e.png?x-id=adc0361d-7846-4867-aad2-4dd5d4c34202)
