اخیرا در دسته بندی نفس آباد

خوب اون هم آدم بدی نبود، یکی بود مثل بقیه آدم ها؛
فقط توی اون شیارها گیر کرده بود.
می گفت نمی دونم، این شیار ها رو خودم کندم و خودم هم دوست دارم توش بمونم.
اینجا هر کشاورزی یه سری شیار درست می کنه و بعدش هم توش زندگی می کنه، خوب این شیارها ساختنش سخته، به این راحتی ها نیست ولی یه مشکل خیلی بزرگتر داره؛
بعد از یه مدتی به اون شیارهایی که کنده بود عادت کرد. فقط برای همون ها کشاورزی می کرد، فقط همون توت فرنگی و فلفل هایی رو که می شد توی اون شیارها کاشت می کاشت، حالا گندم و جو و این جور چیزها رو ولش، فقط یه نوع توت فرنگی و یه نوع فلفل رو می کاشت که توی اون شیارها در می یومد. آخرش هم توی یکی از همون شیارها قبرش رو کندیم. آخه فقط با توت فرنگی و فلفل که نمیشه زندگی کرد که.
به نظر من هم دیگه زندگیش بسش بود. آخه کسی که به خاطر توت فرنگی و فلفل همه کس و کارش ولش کنند و خروجی زندگیش فقط توت فرنگی و فلفل باشه، همون بهتر که بره پیششون بمیره.
می گفت وقتی جوون تر بوده انواع شیارها رو کنده تا اینکه بالاخره این شیارها رو پسند کرده، مشکل هم این بود، بهشون دل بسته بود؛ همین.

پریدم روی سر دیوار. یک دیوار کوتاه این طرف ها هست که من بهش می گویم دیوار خط صفر آدمیزادی. خط صفر آدمیزادی است گاهی است که کم کم خالی می شوی، می روی به طرف نقطه ی صفر. همه چیز برایت 50-50 می شود. یا به قولی so-so. رفتن روی این دیوار آمادگی می خواهد، الکی نیست. باید هیچ فرقی نکند برایت که این طرفش فرود بیایی یا آن طرف. 500 متری می شود. کمی بیشتر از عرض یک پا ضخامت دارد. وقتی روی خط صفر آدمیزادی هستی دیگر خیلی فرقی برایت ندارد. البته کلاً فرق دارد. یک طرفش را که نگاه می کنی اول خاکی است، بعد کم کم یک سری درختچه ی کوچک هست، چند تا بوته ی خار، بعد یک فضای خالی بزرگ، با ماسه های نرم، بعد چند بوته ی تمشک وحشی نارس پر از خارهای تیز. بعد نوبت به خاک های قرمز یکدست می رسد. چند چاله ی بزرگ خالی و همین طور کم گیاه و هموار.
آن طرف کمی سرسبز تر است. چند درختچه ی کوتاه. یک آبگیر کوچک که تا پای دیوار رسیده، کمی زمین علف پوش، چند تا درخت ترکه ای نازک سپیدار، که فکر نکنم به پنج سال برسند، یک جوب آب که به دیوار نزدیک می شود و دوباره می رود، و بهترین قسمت مسیر، 10-20 متری چمن پوش، چمن مخملی دوست داشتنی، و یک تک درخت پیر و بزرگ و با ابهت؛ که اگر داشتی می افتادی می توانی دستت را بگیری بهش و خودت را نگه داری. و همین طورها تا آخر ادامه پیدا می کند.
ولی خوب این دیوار خط صفر آدمیزادی است. هیچ چیز فرقی ندارد. نه این طرف بیفتی، نه آن طرف. باید آرام آرام بروی. اگر بد شانس باشی، باد بدی می آید و نمی توانی خودت را نگه داری و سقوط می کنی. یا مثل آن دفعه یکی از دور می آید که پیدایت کند و تو هم اگر بخواهی ببینی اش، می پری آن طرف و می روی طرف او. و اگرنه می پری این طرف دیوار و کمی هم سرت را خم می کنی تا برود.
یا اگر خیلی خوش شانس باشی، از همان بالا یکی را می بینی که خیلی دوست داشتی کمی با او قدم بزنی. او هم تو را نمی بیند. وقتی از کنار آبگیر رد شدی، می پری پایین، تند تند، ولی جوری که ندوی، می روی و نزدیکش می شوی. بعد عجله ات را کم می کنی، خودت را آماده می کنی و انگار که تازه دیده ایش می گویی سلام. او هم بر می گردد و ... .
ولی اگر هیچ یک از اینها نباشد، که بهتر است نباشد، همانطور ادامه می دهی، آرام آرام؛ قدم قدم، شاید منتظر یک معجزه. شاید هم منتظر هیچ کس و هیچ چیز. آرام آرام قدم بر می داری. چه می شود؟ باید ادامه بدهم؟ باید تصمیم بگیرم بپرم روی ماسه ها، شاید باید بروم روی چمن ها بنشینم؟ شاید باید از تک درخت افسانه ای بروم بالا توی ابرها، یا بروم تمشک وحشی بخورم؟ یا اصلاً شاید باید ادامه دهم. آرام آرام. یعنی همیشه همین جور است؟ شاید یک افسانه ی قدیمی در مورد این دیوار وجود داشته باشد که می گوید هر کس تا ته این دیوار برود، همین طور قدم قدم و آرام آرام، به نقطه ی صفر آدمیزادی می رسد و هیچگاه هم نمی تواند کار دیگری کند، همیشه هیچ چیز برایش هیچ فرقی ندارد.
خط صفر آدمیزادی یعنی اینکه آرام آرام بروی، قدم به قدم. و هیچ فرقی برایت نکند، این طرف یا آن طرف. همین جور بروی ...

راستش ... ، تا حالا به ته دیوار نرسیده ام.

- بیداری یا خواب؟
(با خمیازه)
- بیدار قربان!
- جلوی من صاف و درست وایستا. این قدر هم دهن درّه نکن.
- شرمنده قربان! خوابم می آید.
- یعنی چی؟ تو باید همیشه آماده و گوش به زنگ باشی. محکم بایست.
(من با خمیازه)
- چَــــَـــَشم قربان!
- شما باید همیشه آماده باشید. همیشه به فرمان باشید. همیشه منتظر شنیدن یک دستور از دهان ما و اجرای آن باشید. همیشه به انجام به بهترین نحو آن فکر .. کنید .....

همین جوری که داشت حرف می زد یکهو دیدم یک خرگوش دارد از پشت سرش به او نزدیک می شود. خرگوش خطرناک نیست ولی خوب او هم اصلاً حواسش نبود. خرگوش آمد و آمد تا دقیقاً پشت پایش. بعد یکهو پرید روی شانه اش. وای چه خرگوش بلند پروازی. کاش من هم یک قورباغه داشتم که اینقدر بلند می پرید. احساس کردم کفشم سنگین شد. وای! کاش چیز دیگری آرزو کرده بودم. یک قورباغه ی متوسط نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچک پریده بود روی کفشم. مگر اینجا باغ وحش است؟ همین جور داشت حرف می زد و حواسش اصلاً به من نبود. تقریباً داشت با آسمان صحبت می کرد. یواشکی نشستم و قورباغه را برداشتم. و سریع بلند شدم. فکر کردم که چطور قورباغه و خرگوش می توانند با هم مسابقه دهند. هر دو را پشت یک خط گذاشتم. ولی خوب چطور باید با هم بپرند. خرگوش بپر. خرگوش حدود 50 سانتی پرید. خوب حالا قورباغه بپر. قورباغه هیچ واکنشی نشان نداد. انگار که پلاستیکی است و زمین هم یخچال است. با تو ام بپر. نخیر. فایده ندارد. همان بهتر که چشم بادامی ها پاهایت را به عنوان کباب بخورند. فکر دیگری به سرم زد. باید کاری می کردم که هر دو با هم بپرند. یک هویج را به یک ملخ یا یک ملخ را به یک هویج گره زدم. آماده، یک، دو، سه. پرتابش کردم دو متر جلوتر. قورباغه پرید و ملخ را گرفت، اما حیف که هویج در دهان قورباغه جا نشد. قورباغه ی بدبخت که ضایع شده بود دوباره به خط شروع برگشت. فهمیدم که خرگوش چشمش ضعیف است و قورباغه هم گوشش. آخر خرگوش هایی که این همه هویج می خورند چرا چشمشان ضعیف است؟ یک عینک گذاشتم روی چشم خرگوش و یک سمعک روی گوش قورباغه. حالا دوباره، همه پشت خط آماده، یک، دو، سه، حرکت. باز هم مثل همیشه خرگوش بازنده شد. مثل اینکه بردن لاک پشت از خرگوش هم بیشتر به خاطر خرگوش بوده. حالا نوبت به جایزه ی برنده رسید. جایزه ی برنده این است که من باید ماچش کنم. وای نمی شد خرگوش برنده شود. نه من نمی خواهم قورباغه را ماچ کنم. اصلاً نمی شود همیشه این داستان شاهزاده شدن قورباغه تکرار نشود. من به این داستان های قدیمی حساسیت دارم. کهیر می زنم. همیشه این داستان های قدیمی باعث دردسر می شود، همیشه ....

- ... همیشه ... بیدار باشید، ... هی! بیداری یا خواب؟
- خواب ... ببخشید بیدار قربان.
- می گویم شما همیشه باید به گوش باشید و تو خوابیده ای، آخر کسی ایستاده می خوابد، شما باید حواستان هر لحظه جمع باشد.
- شرمنده قربان
- با یک عذر خواهی ساده که درست نمی شود. باید بیدار باشید و بیدار بودن خودتان را به همه نشان دهید. باید برای هر پیشامد آماده باشید. باید همیشه مراقب اطرافتان باشید. باید همیشه چشمانتان کاملاً باز باشد ...
نه من آلپاچینو اَم و نه اینجا بی خوابی است. پس این بار راحت خوابیدم

تا بحال مجبور بوده اید کسی که دوستش دارید را بکُشید؟
- باید بُکشی اش!
- نمی شود قربان!
- تمرّد می کنی؟
- نه قربان!
- پس چرا نمی کُشیش؟
- چونکه خوب نیست قربان، از لحاظ انسانی.
- ساکت من تشخیص می دم که خوب هست یا نیست. شما فقط عمل می کنین.
- باشد قربان. ... ولی نمی شه این دفعه را بی خیال شید.
- مگر اینجا چاله میدونه که این جوری حرف می زنی؟ باید بگی لطفاً این دفعه را چشم پوشی کنید.
- اطاعت قربان ولی ...
- نخیر می گویم بکشش.
گاهی اگر بخواهی ناله ات اثر کند باید صدای بچه گربه دربیاوری.
- قربا ..... ن، لطفاً چشم پوشی کنید.
- ...
- بسیار ممنون می شوم قربان.
- باشه. این دفعه رو بی خیال می شم.
- بسیار متشکرم قربان.
- خوب برید پی کارتون. تا دو ساعت دیگر آزاد.
گاهی هر چقدر هم آزاد باشی آزادیت به درد نمی خورد. مثل این است که به قورباغه ی توی شیشه ی مربا بگویی هر کاری دلت می خواهد بکن.
- ببخشید قربان یک سوال داشتم.
- بپرس.
- چه کار می توانیم بکنیم؟
- آزاد باشید، هر کاری دلتان می خواهد بکنید.
- مثلاً چه کاری؟
- من چه می دانم. هر کاری غیر از اینکه اینجا مُخِ منو تیلیت کنی.
- بله قربان.
کشتن وقت هنر است! حالا من اصلاً کار ندارم که این وقت کشی اینجا باشد، آنجا باشد، بی وقت باشد، زمان دار باشد یا سر وقت باشد. مهم این است که بتوانی به راحتی و با کمترین وسیله ی ممکن بکشی اش. مثل این روباهِ که آرام آرام می آید توی مرغدانی، سریع یک مرغ تپل مپل انتخاب می کند، حالت می گیرد، از وقتی گردن مرغِ هدف را می گیرد سر و صدا و قدقد و قوقولی شروع می شود پس باید خود را به اولین خروجی برساند، پس ناگهان گردن مرغ مورد نظر را می گیرد و به سرعت از سریع ترین راه گریز ممکن فرار می کند، حتی الامکان هم از سوراخی کوچک فرار می کند که تعقیب کننده های بلند قدش نتوانند از آن عبور کنند.
حالا باید سعی کنم وقت کُشی کنم. یا نه خیلی بدتر از این، باید سعی کنم بتوانم راحت، بدون دغدغه، با خونسردی تمام، و مثل یک حرفه ای وقت کُشی کنم. باید جای خوبی برای کشتن وقت پیدا کنم. فکر کنم توی اتاقم بهترین جاست.کمی دور خودم می چرخم. خوب چه جوری باید وقت تلف کنم. باید دقیق و حساب شده عمل کنم. باید زمان را غافل گیر کنم. می خوابم روی زمین. خودم را به خواب می زنم، یا بهتر اینکه به مردن. سعی می کنم فکرم را آماده کنم. باید آرام و بی صدا عمل کنم. یکهو فکری ذهنم را به هم ریخت. اگر وایستاده مجبور شدم وقت کشی کنم یا نِشسته چه؟ خوب معمولاً جایی که جا برای وایستادن باشد جا برای نشستن هم است؛ ولی برای خوابیدن ممکن است جایی نباشد. خوب پس می نشینم. چهار زانو، این جوری آدم بهتر می تواند تمرکز کند. کمی منتظر می شوم. برای یک فرصت مناسب. آهان. حالا باید خودم را آماده کنم، آماده، یک .. دو .. سه.
خوب توانستم چند دقیقه ای وقت رو بکشم اما .. برای چند ساعت یا چند روز باید چه کار کنم؟ وووه .. باید خیلی تمرین کنم.

از خانه بیرون می آیم و در را کمی محکم به هم می زنم.
- آرام باش. نکند عصبانی هستی؟
- نه قربان!
- شاید هم می خواهی اعتراضت را نشان بدهی؟
- نه قربان!
- پس چرا در را محکم به هم کوبیدی، مگر اینجا خانه ی خاله است؟
- نه قربان، باد بود.
- باز هم که رفتی سراغ باد و بادمجان. می خواهی سرکشی کنی؟
- نه قربان. منظورم این بود که باد در را محکم بست. و اگر نه من قصد جسارت نداشتم.
- ساکت شو. این حرف ها مال کتابخانه و دبیرستان است. مگر من معلم تو هستم؟
- نه قربان!
- البته که من معلم تو هم هستم. هم معلم تو، هم رییس تو، هم پدر تو، هم مادر تو.
در گوشی به خودم می گویم سلام مامان سیبیلو، بعد هم ریز ریز می خندم.
- چرا می خندی، من رو مسخره می کنی؟
- نه قربان!
- خوب همین مسیر رو مستقیم ادامه می دهید. تا نگفتم هم وانمیستید. بی حرف، بی حرکت اضافه.
باید مقاومت کنم، یعنی باید همین جوری بروم. بدون حرف، بدون حرکت اضافه. شروع می کنم به رفتن. مستقیم. بدون هیچ چاشنی اضافه. راست. صاف. مستقیم. تا بی نهایت.
باید احساس بی حسی کنی. باید احساس سنگ بودن کنی. احساس آهن بودن. مثل قطار. تلق تولوق. تلق تولوق. فقط بروی. به هیچ چیزی هم فکر نکنی. فکر کنید یک قطار شروع کند به فکر کردن.
- وای چقدر این ریل های راه آهن سردند. مسیر هم که همه اش مستقیم است، نه دوربرگردانی، نه میدانی. بیشترین تنوعمان بوق است. حتی مسیر روبرو را هم خودمان انتخاب نمی کنیم. مستقیم می رویم و می رویم. توی ایستگاه می ایستیم و بعد دوباره می رویم. حداقل محض تنوع یک پلیس نمی آید ما

دوباره می روم می ایستم جلوی آینه؛ صاف.
- تازه داری صاف وایستادن رو یاد می گیری، لباسات رو منظم کن.
- بله قربان!
- ناهار چی آماده کردید؟
- بادمجان قربان!
- بله بادمجان، بادمجان یادمه یه مشکلی داشت ...
- بادمجون باد داره، نخوری ...
- ساکت!
- بله قربان!
- آره یادم اومد: بادمجون باد داره. ها ها ها ها.
- هه هه هه.
- ساکت!
- بله قربان!
- امیدوارم قضات مثل حرف زدنت گستاخانه نباشه.
- نه غذا گستاخانه نیست قربان.
- خوبه، آفرین.
می رم زیر قابلمه رو خاموش می کنم. ناهار بادمجان است. با برنج یک شب مانده. کوکوی دوشب مانده هم در یخچال بود که بماند برای شب سوم.
خوب من هم مثل اکثر آدمهایی که از بچگی در آمده اند و هنوز خیلی وارد میان سالی نشده اند هیچ علاقه ی وافری به بادمجان ندارم. البته کشک و بادمجان یک چیز دیگر است. البته اصلاً هم از بادمجان بدم نمی آید ولی خوب تا حالا رابطه ی عاشقانه یِ روباه و خروسی هم با هم نداشته ایم.
خوب یک بشقاب برنج با دو عدد بادمجان و کمی لپه و گوشت رو و اطرافشان. وای فراموش کردم، کمی از برنج را خالی می کنم. کی گفته است که غذا باید به اندازه باشد؟
حالا نوبت به برقرار کردن رابطه ی دوستانه با بادمجان می رسد. فرض کنید دوماه فقط باید بادمجان بخورید. صورتم را تا فاصله ی 40 سانتی متری بشقاب بادمجان می آورم جلو.
- سلام، آقایان بادمجان، شاید هم آقا و خانم بادمجان. احوال شما. متأسفانه من باید شما دو تا را از هم جدا کنم. البته امیدوارم که در آینده ی شکمی ام به هم برسید؛ اگر یکی تان اشتباهی به جای معده به ششهایم نرود. یادتان باشد به حلق که رسیدید راه بالایی را نروید ها، حتی اگر روباه مکار و گربه نَره، یا حتی خود پینوکیو بهتان گفت. فقط همان راه پایینی را بروید.
نه نمی شود بیشتر از دو روز با بادمجان کنار آمد.
این بار صورتم را می آورم 30 سانتی متری بادمجان ها.
- من باید با شما زندگی کنم، می فهمید؟ صحبت یک عمر زندگی با تفاهم و آرامش است. خوب یکم کمتر، چند ماه.
فکرم را روی بادمجان ها متمرکز می کنم.
- کی گفته شما مرغ نیستید، بادمجونید، شما خود مرغید، نه اصلاً چلو کبابید، یا نه شیشلیک، وای دهنم آب افتاد. اصلاً شما پیتزایید یا مرغ کنتاکی، خوب من خیلی هم از کنتاکی خوشم نمی آد ولی بهتر از 60 سال بادمجون خوردنه.
حالا که باهاشون درد دل کردم احساس کردم دارم آروم آروم بهشان علاقه مند می شوم. کم کم احساس کردم که مهر و محبتشان در تمام روح و جانم ریشه می دواند. فقط مانده مرحله ی آخر؛ مثل شازده کوچولو، برایشان اسم انتخاب کنم.
- خوب بذار ببینم چه اسمی برایتان خوب است؟ بادنجان چطور است؟ یا کدو؟ یا نه بذارید احساس صمیمیت کنیم، سارا و دارا، نه اسم خارجی بهتر است، مثلاً آقای اسمیت و خانم اسمیت. نه توی خارج همه اسمشان اسمیت است آهان فهمیدم بادی، تو می شوی آقای بادی تو هم می شوی خانم بادی. سلام آقای بادی، سلام خانم بادی. روز خوبیه، نه؟ خوب منم موافقم که نه.
به همین راحتی با یک مشکل بزرگ کنار آمدم، با مشکل چند سال بادمجان.
خوب فقط یک کار دیگر می ماند ....
خوردمشان.
 

رفتم جلوی آینه ایستادم. باید از الان تمرین کنم.
- چرا صاف وانیستادی؟ صاف واستا.
- چشم قربان!
خودمو صاف کردم.
- مستقیم روبرو رو نیگا کن. اینقدر چشماتو نگردون.
- چشم قربان!
- شماره تو بگو، تند و سریع.
- ...
- نه نمی خواد بگی، هنوز بهت شماره ندادم. می گم صاف وایستا!
- چشم قربان!
دوباره خودم رو صاف می کنم. سعی می کنم حداقل تا 5 دقیقه ای کج نشوم.
- شما باید مرتب باشید، منظم باشید، گوش به فرمان باشید.
- بله قربان!
- این قدر نگو بله قربان!
- بله قربان!
- بی عقل مثل آدم حرف بزن، تو چیز دیگه ای یاد نگرفتی غیر از بله قربان؟
- چرا قربان، چی می خواید تا بگم؟
- هر چی غیر از بله قربان ... مثلاً بگو ببینم ساعت چنده؟
- ساعت ندارم قربان، البته هر چی شما بفرمایید، دوست دارید من بگم ساعت چنده؟
- همون بهتر که همون بله قربان رو بگی ابله!
- بله قربان!
خوب گاهی آدم باید ابتکار عمل هم به خرج بده:
- البته قربان بر اساس موقعیت خورشید، فکر کنم ساعت 7 صبح باشه.
- کی به تو گفت حرف بزنی؟ هان؟ گی به تو گفت فکر کنی؟ هان؟ تا من نگفتم تو کاری نمی کنی. فکر هم نمی کنی، حتّی اگه من بهت گفتم. اینجا من فکر می کنم، شماها فقط گوش می کنید و عمل می کنید. دیگه هم زرت و پرت نمی کنید. فهمیدی؟
- بله قربان!
- خوب فعلاً بسه، آزاد!
خیلی هم سخت نیست.
وقتی به این 21 روز باقیمانده فکر می کنم دوست دارم اصلاً فکر نکنم.
می روم سمت یخچال. درش رو باز می کنم. دنبال چیزی می گردم که ناگهان یادم می آید، در یخچال رو می بندم. باید تَرک کنم. خوب بیاید تمرین کنیم. دوباره می روم سر یخچال. درش رو باز می کنم. تویش را نگاه می کنم. دوباره درش را می بندم. راحت بسته نمی شود. دوباره تویش را نگاه می کنم. چه بادمجان های تپلی.
- منم اگه رژیم نگیرم توی یخچال جا نمی شم.
کمی هلشون می دهم تا بگذارند در یخچال بسته شود. این روزها باید همه مهربان تر باشند تا همه کنار هم جا شویم. چاق و لاغر، بلند و کوتاه، عاقل و بی عقل. برای همین است که بعضی ماشین ها کوچکترند.
- خوب فکر می کنم مرحله ی اول جواب داد.
برای اطمینان بیشتر دوباره در یخچال را باز می کنم، تویش را نگاه می کنم و می بندم.
برای امروز بس است، دوباره می روم سر یخچال، بالاخره چیزی غیر از بدمجان در این بی چاله ی بی یخ پیدا می شود. مثل اینکه این دفعه هم باید دست خالی برگردیم، نه صبر کن، من چه جوری این سیب های زرد خوشمزه را ندیدم. مثل اینکه تَرک کردن روی بینایی ام تأثیر گذاشته. یک سیب زرد، برای کسانی که بایستی به سطحی بالاتر بروند.
در یخچال را به زور می بندم.
 

این بالاها

| 7 نظر | بدون دنبالک|

امشب تصمیم گرفتم برم دنیا را از آن بالا بالا ها ببینم. آخر مگر چند بار آدم همچین تصمیم شیرین و دلچسبی می گیرد؟ یا بدتر از آن مگر آدم چند بار یک تصمیم عجیب و دلچسب خود را عملی می کند؟
خلاصه خودم را حاضر کردم و چهار زانو نشستم روی زمین. بعد تصمیم گرفتم بروم بالا. اول می خواستم تا همین آسمان خودمان بروم. همین که پرنده و کلاغ و گاهی هم طوطی های سبز دم بلند دارد. می دانستید صدای طوطی ها در حال پرواز شبیه صدای توله سگ هاست؟ اصلاً شاعرانه نیست. آره از اینجا آن پایین خیلی خوب معلوم است. ساختمان هایی که صبح ازش می رویم بیرون و شب دوباره باید برگردیم توش تا خانه مان حساب شود. پارک چند خیابان آن ور تر با پیرمردهای صبحگاهی و خمیازه ی گربه های ظهر و بازی های بچه های از مدرسه آزاد شده ی عصرش. این خیابان های عجیب و غریب و کج و کوله و پر دست انداز هم معلومند. راستی خیابان ها از اینجا خیلی پر پیچ و خم ترند.
بعد فهمیدم که دوست دارم بالاتر بروم. رفتم تا آنجایی که ابر های بریده بریده و هواپیماهای مسافر بر دارد. صدای کشتی های بخار می دهند. از اینجا زمین خیلی دیدن ندارد. دو سه دقیقه که ببینی سیر می شوی. مثل نقشه های شهرهای کلاس سوم چهارم دبستان می ماند. یک سری خانه های اندازه ی نقطه و شاید پارک های اندازه ی سکه. و چند خیابان اندازه خط.
رفتم بالاتر؛ آنقدر که حالا دیگر شهر اندازه ی یک قوطی کبریت شد و روستاهای اطرافش مثل سر چوب کبریت ها. از این جا ستاره ها خیلی پر نورترند. ماه هم شانس آوردم که نصفه و نیمه است و گرنه شاید مجبور می شدم به خاطر مهتابش عینک آفتابی بزنم. آنقدر آن بالا قشنگ است که دیگر نمی خواهی به زمین نگاه کنی. یک بار دیگر هم به زمین نگاه کردم. رنگهایش قهوه ای شده بود و گاهاً سبز و سفید. قهوه ای اش کم رنگ است. مثل رنگ بستنی نسکافه. البته اینجا اینقدر خوب و خنک هست که هوس بستنی نکنم. دوباره که بالا را نگاه می کنم هوس می کنم بروم بالاتر. که به ستاره ها نزدیک تر شوم.
اینجا خیلی با صفا است. ساکت ساکت است. دیگر حتی صدای رعد و برق های زمینی که آن پایین می آمد نمی آید. از شهاب سنگ و این جور چیزها هم خبری نیست. ساکت ساکت است. فقط نور است و تاریکی. نور ستارگان که انگار همین پنج شش متر بالاترند و تاریکی فضای بیکران. زمین هم یک توپ آبی و سفید دور دست بیشتر نیست. نشسته ام این بالا و راحت فکر می کنم. به خیلی چیزها. گاهی هم اصلاً فکر نمی کنم. خیلی خوب است. باز هم فکر می کنم. به همه ی چیزهایی که آن پایین فکر کردن بهشان ممنوع است. به تنهایی خودم. به تنهایی شما. به کوچکی زمین مان. به فضای زیاد خالی ای که همه جا هست. به خودمان که بیشتر نیستیم تا باشیم. به بودن. به نبودن. یادم باشد یک روز چند شاعر با خودم این بالا بیاورم. نه آنها زیاد اینجا می آیند، باید چند تا فیلسوف با خودم بیاورم. فیلسوف ها می گویند حتماً روزی یک چیزی از عدم به وجود آمده. لابد تا حالا این بالا نیامده اند. چون اینجا بیشتر چیزی به وجود نیامده تا آمده باشد. اینجا پر است از فضای بی کران. پر است از هیچ. و اینکه بالاخره همین هیچ ها هم وجود دارند. اینجا وجود نداشتن ها خیلی بیشتر توی چشم می زند تا وجود داشتن ها.
خوب دیگر کم کم دارد دیر می شود. خیلی از شب گذشته است و بهتر است آدم برای بیدار بودن بهترِ فردا بیشتر شب را بخوابد. زود برگشتم پایین و رفتم سر جایم گرفتم خوابیدم.

می بینی نفسک چقدر اختلاف است؛
من به دنبال راهی ام برای ماندن، و تو به دنبال راهی برای بهتر ماندن،
تو به دنبال راهی برای بالاتر رفتن و من به دنبال راهی برای رفتن،
من از هر چه که می گویند متنفرم و تو به دنبال گفته هایی برای آشنا شدن،
تو اندیشه های بزرگ در سر می پروری و من به اندیشه های کوتاه دل خوش کرده ام،
من دارم کم کم کور می شوم به اطرافم و تو هر لحظه بیناتر،
تو به راحتی از کنار انسانها می گذری ولی من اگر لحظه ای کنارشان بمانم پابندشان می شوم،
من همین یک چاره را هم ندارم و تو بین چاره ها به دنبال بهترینی ....


_______
نفسک، ماندن بهتر است یا رفتن؟
ماندن، بودن با نفسک، ماندن با دیگران؟
رفتن، نبودن، گذاشتن همه ی آنچه که بوده؟

رها کن؛ رها کن.

راست می گویی نفسک، تمام زندگی که عشق و محبت نمی شود، یا اینکه نمی شود زندگی را به محبت گرداند اما؛
اما نفسک بدون آن هم نمی شود.
آخر نفسک اینکه می گویی عقل دلیل راه است خوب است اما عقل هم همه چیز نیست، من و عقل، در شب تار چه کنیم، یا من و تو با عقل؟
نفسک بیا و بگذر از این عاقلی که عقل راه خود را می طلبد و راهروان خویش را و سخت است همیشه عاقلانه رفتار کردن
نفسک بیا و بگذر
و البته تو نمی توانی بگذری چون این مهر و محبت نه شیوه ی زیستن تو است، نه شیوه ی اندیشیدنت، و نه آنکه عقلت می پذیردش
نفسک پس بیا معاملتی کنیم، سود - سود، برد - برد
من نیمی را به محبت می گذرانم، نیمی را به عقل،
یعنی نیمی از پیشامدها را به هنگام دلیل با عقل بدان می نگرم و نیم دیگر را، چونان همیشه به دل
نیمی از زندگی ام بی دلی خواهد ماند و نیم دیگر، به عاقلی طی خواهد شد
نیمی از هستی ام، عقل بی کران آدمی زاد خواهد بود و نیمه ی دیگر، محبت بر تمام کرانه ی هستی
قبول است، قول مردانه.

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مصالب اخیر در دسته بندی نفس آباد است.

نفس نوين دسته بندی قبلی است.

نفسي ديگر دسته بندی بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02