November 2009 آرشیوها

بسمه تعالی

تمرین مدیریت زمان کتاب مدیریت استرس:

پنج مرحله زیر را کامل کنید. سپس از همکار یا دوستتان بخواهید که برای بهبود طرحهایتان به شما بازخور بدهد و ایده هایش را ارائه کند.

MIAMI BEACH, FL - JUNE 11:  Andy Lurie (L) and...

- مرحله اول: از فردا شروع کنید، یک برنامه زمانی انجام کار برای کل هفته داشته باشید. در صورت امکان مشخص کنید که در هفته آینده هر نیم ساعت از 24 ساعت شبانه روز را چگونه می گذرانید. از جدول زیر برای ثبت برنامه کاری در دفتر یادداشت، تقویم یا دفتر روزانه خود استفاده کنید.
 

روز شنبه تاریخ 9/5
زمان فعالیت مورد نیاز / اختیاری مولد / غیر مولد
00:00      
00:30      
01:00      
01:30      
02:00      
.....      


- مرحله دوم: در زیر ستون «مورد نیاز / اختیاری» بنویسید که آیا زمان تعیین شده در آن 30 دقیقه برای فرد یا کاری مورد نیاز است یا در اختیار خودتان است.

- مرحله سوم: در زیر ستون «مولد / غیر مولد» و تنها در کنار خانه های مربوط به زمان اختیاری، بنویسید که از هر نیم ساعت تا چه اندازه و به گونه ای مولد استفاده کرده اید و مشخص کنید که آیا این زمان، بهبودها و نتایجی موثر به دنبال داشته است. برای ارزیابی خود از معیارهای زیر استفاده کنید:
1- استفاده غیر مولد
2- تا اندازه ای استفاده غیر مولد
3- تا اندازه ای استفاده مولد
4- استفاده موثر

- مرحله چهارم: برای افزایش میزان زمان اختیاری خود در طول هفته طرحی بریزید. برای ارائه پیشنهادات خود به بررسی میدانی مدیریت زمان در بخش ارزیابی کتاب مراجعه کنید، کارهایی که انجام خواهید داد را یادداشت کنید.

- مرحله پنجم: راه هایی را که از طریق آن می توانید از زمان اختیاری خود به نحوی مولد تر استفاده کنید، مشخص کنید؛ به ویژه برای هر یک از خانه های جدول زمانی که در مرحله قبل آنها را با معیارهای 1 یا 2 مشخص کرده اید. برای کسب اطمینان از اینکه زمان تحت کنترل شما بیشتر برای کسب منافع بلند مدت استفاده شده است، چه خواهید کرد؟ از انجام چه کارهایی اجتناب خواهید کرد؟ یا کارهایی که مانع استفاده موثر شما از زمان خواهند بود، کدامند؟

 
Reblog this post [with Zemanta]

قناعت و فریب

| 7 نظر | بدون دنبالک|

یک - پیش یک نماینده مجلس بودیم، دکترای فلان داشت و فلان دانشگاه درس می داد.
گفتم آقای نماینده، چرا مردم منطقه شما اینقدر اینرسی ایستایی دارند، چرا برای خودشان کار زیادی نمی کنند؟
گفت: مردم منطقه ی ما یک صفت بد دارند، یک جور قناعت زیادی دارند. ولی من در زندگی ام یک شعار دارم، همیشه باید پیشرفت کنم. من اصلاً به قناعت اعتقاد ندارم، اصلاً به قناعت اعتقاد ندارم.
چند دقیقه بعدش که از توی خیابانی که باطری های voice recorder کَفَش ولو شده بود می گذشتم به خودم گفتم پس این قناعتی که اینهمه توی سرمون می زدند چی بود؟

دو - دکتر داشت می گفت، یک جور از خود بیگانگی زهد پرستی است، اینکه می گویند باید همه ی علایق ات را ول کنی تا فقط یکی بماند و آن هم پرستش باشد، اینکه همه ی ویژگی های انسانی را ول کنی، همه لذت هایش را، همه ی علایق انسانی را رها کنی و فقط یکی را بچسبی، این یکی نوع از خود بیگانگی و یک جور بیماریست. فکر کردم این همه سال، به این بهانه ها چقدر به علایق و استعدادهایم نپرداخته ام، چقدر لذت های زندگی را از دست داده ام

سه - می رسم خونه، ساعت 8 و نیم شبه، اول یه کیوی و یه پرتقال از توی یخچال بر می دارم تا به لذات شکمی برسم فعلاً بعد هم می رم ورزش می کنم!

چهار - باز هم همان حکایت همیشگی شیخ


_______
پ.ن: نمی دونستم بازم رضا دست به وبلاگ شده!
پ.ن2: احمد رندزاده هم گازش رو گرفته تخته گاز، البته دلیل نمیشه کیفیتش بیاد پایین
 

شروع داستان:
داشت نفس نفس می زد؛ اصلا نفسش به زور بالا می آمد؛
دیگر وقتی نداشت، باید اتفاقی می افتاد.
همین جور با صدای بلند، به سرعت، نفسش را تو و بیرون می داد. به این فکر کرد که اگر موفق نمی شد چه می شد.

_______
بعضی داستان ها یک شروع دارند و یک پایان، مانند زندگی ما؛ بعضی هم یک شروع دارند، ولی چندین پایان، مثل آینده ی ما که هنوز نیامده، بعضی هاشان هم پایان های نامربوط و بی ربط دارند، مثل همین داستان بالا


_______
در این زمانه دست به قلم شدن و قلم را برای چند وقتی روی کاغذ نگه داشتن هم سخت است، سخت، مانند همان نفس ها که آن قدر به سختی بیرون می آیند که انگار دیگر قرار نیست جایش پر شود. شروع این قلم فرسایی همان هشت هشت مبارک بود ...


_______
پایان یک:
می دانست آخرین لحظات عمرش است، دوباره شماره ی نفس هایش تند شده بود، دوست داشت صدای قیژ قیژِ در را بشنود. منتظر فرزند ندیده اش بود که بر بالینش بیاید اما آنکه تا بحال نبوده شاید این چند دقیقه هم نیاید، با آنکه گفته می آید. چشمانش را در انتظار حرکت کردن درِ بی جان پُرصدا، به آن سوی دوخت.


_______
این جستجو به دنبال اصل؛ دردسر آفرین شده است. بیش از همه برای خودم.
به دنبال اصلی ثابت می گردیم در همه ی این امکانات و موجودیت های لَق و پَق! دوست داریم اصلی ثابت پیدا کنیم که مطمئن شویم در گذر زمان تغییر پیدا نمی کنیم. اما اصل هامان هم، خیلی هاشان، مدام رنگ و چهره عوض می کنند. مانده ام مانند لک لک یک باشم، روی یک پایه استوار، یا مانند عنکبوت؛ با پاهایی بسیار، ایستاده روی بندهایی لرزان.



_______
پایان دو:
لاک پشت خودش را جلو می کشید. باز هم به داستان همیشگی خرگوش و لاک پشت فکر کرد. چند متری بیشتر به خط پایان نمانده بود. صدایی منظم را از پشت سرش شنید. حتماً صدای جهش های خرگوش بود. حتی نمی توانست برگردد و عقب را نگاه کند. صدا داشت نزدیک تر می شد، آیا می توانست آن داستان همیشگی را دوباره بنویسد؟



_______
جالب شده است، زندگی؛ با آنکه بازی می دهد مرا؛ اما در قسمت دلپذیری از آن ام.
اخیراً، خیلی ها را برگشته ام، خیلی از بت هایم را شکسته ام، ولی این بار زندگی سر ناسازگاری دارد، آنچه اتفاق می افتد، عادی نیست، این بار دعوا بر سر بد چیزی است، بر سر اعتقادات، البته آن اعتقادی که من داشته ام که با هجمه ای پایه هایش می لرزد، بیشتر به درد لرزه نگاری می خورد، باید وقف زمین شناسی دانشگاه تهرانش کرد!


_______
پایان سه: ژان والژان دوباره به چهره ی مرد معصومی نگاه کرد که زیر گاری گیر کرده بود، همه هاج و واج نگاهش می کردند گاهی او را و گاهی آقای شهردار را که الان یگ گاری بزرگ و سنگین را بالا نگه داشته بود، فریاد زد، بیاریدش بیرون، آخر کسی یخ جمعیت را شکاند، پرید و دست مرد زیر گاری را گرفت، کشیدش. زورش زیاد نبود، سرعتش کم بود، طاقت ژان داشت تمام می شد. دوباره به صورت مرد زیر گاری نگاه کرد، یاد نگاه معصومانه کزت افتاد، در آن شب سرد زمستانی، دوباره به خود تکانی داد و گاری را بالاتر کشید، داشتند درش می آوردند ..


_______
رفته بودم به دیدار دوستان، دوستانی، بهتر از جان؛ دوستان جانی. دوستانی که اگر الان کنارشان هستی، فقط مطمئنی که الان کنارشان هستی، اینکه از کجا می آیند، اینکه به کجا می روند را باید در فلسفه های ارسطویی جستجو کرد.
_______
پ.ن: البته وقتی که از گذشته می گفتند هر کس از یک عدد صحبت می کرد! شاید قبلا آدم فضایی بوده اند و از سیاره شماره الف-204 آمده باشند!


_______
پایان چهارم: فقط می دانست که باید بدود. تا جایی که جان دارد، به خاطر داشتن همان جان باید بدود. آدم وقتی تصمیم می گیرد شروع کند باید بداند چرا اما وقتی که وسط دویدن است، باید بدود و بدود و بدود. سایه های مرگ را می دید که به او نزدیک می شوند، اگر می گرفتندش بهتر بود که تکه بزرگه اش گوشش باشد. تمام توانش را در پاهایش ریخته بود، حتی اگر می گرفتندش هم نباید هدف بزرگش را رها می کرد، به هدفش فکر کرد، نیرویش دو چندان شد، دوید ...
 

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از November 2009 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

October 2009 آرشیو قبلی است.

December 2009 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02