August 2009 آرشیوها

بازنگری

| 6 نظر | بدون دنبالک|

با یکی از دوستان درباره ی شرایط الان گفتگو می کردم و:
من: الان دارم روی خیلی از اون چیزهایی که  قبلاً قبول داشته ام دوباره تحقیق می کنم و دوباره می سازمشون.
اون: خیلی از چی ها؟
من: خیلی از باورها، قبول داشته ها، اعتقادات ..
اون (با تعجب): حتی؟
من (با کمی لبخند): روی اون ها هنوز نه؛ اما این جوری که پیش می ره روی اونها هم حتماً چند وقته دیگه مجبورم.

[یه چیزایی] حداقل این خاصیت رو داشت که خیلی از چیزهایی که مثلا تو کتاب های درسی بهمون یاد دادند رو باید براشون پایه های درست ایجاد کنیم یا اینکه ... بی خیالش بشی؛ یه لگد هم بزنی زیرش!

جمله از خودم: مسخره است که فکر می کنیم آموزش های اعتقادی فلسفی مدرسه ایمون کافیه، مثال نقضم اینه که اگه همه ی چیزایی که آقای عادل حداد تو کتابای دینی گفته بود کافی بود که این همه روزه نمازخون نداشتیم! (نیش و کنایه!)
 

--- : عصر ما از نظر ديني و مذهبي - خصوصا براي طبقه جوانان - عصر اضطراب ودودلي و بحران است. مقتضيات عصر و زمان، يك سلسله ترديدها و سؤالها بوجود آورده و سؤالات كهنه و فراموش شده را نيز از نو مطرح ساخته است. آيا بايد از اين شك و ترديدها و پرس وجودها - كه گاهی به حد افراط می ‏رسد متأسف و ناراحت بود؟
به عقيده من هيچگونه ناراحتی ندارد . شك، مقدمه يقين، پرسش، مقدمه‏ وصول، و اضطراب، مقدمه آرامش است . شك، معبر خوب و لازمی است هر چند منزل و توقفگاه نامناسبی است. اسلام كه اينهمه دعوت به تفكر و ايقان می‏كند، بطور ضمنی می‏فهماند كه حالت اوليه بشر، جهل و شك و ترديد است و با تفكر و انديشه صحيح بايد به سر منزل ايقان و اطمينان‏ برسد.
يكی از حكما می‏گويد:
" فائده گفتار ما را همين بس كه تو را به شك و ترديد می‏اندازد تا در جستجوی تحقيق و ايقان برآیی ".

شهید مطهری
در مقدمه کتاب عدل
سال 1358

اینجا نمان، برو
اینجا نمان، برو
این برگ های زرد
این سنگ های سخت
این راه های صعب
یعنی نمان، برو؛

اینجا نمان، برو
این بوسه های مرگ
این چشم های سرد
این دست های گمشده در راه این نبرد،
    این یادهای به جا نمانده از غم این گریز مرگ
این دردهای سخت
این تیرهای تیز
یعنی نمان برو؛

این عاشقانه های تلخ
این جاودانه های پَست
این عاشقان مانده به راه امید هیچ
این عشق های هیچ
این هیچ های هیچ
یعنی نمان به هیچ
یعنی نمان برو؛

اینجا نمان چو من
چون سروهای خشک
چون برگ های زرد
چون ماه های خواب
چون بیدهای لخت
چون سنگ های سخت؛

اینجا نمان برو
چون من که مانده ام
بهر امید هیچ
دنبال یاد هیچ
در کوی یار هیچ
در جستجوی هیچ
اینجا نمان چو من
اینجا نمان برو؛

اینجا نمان که ما
افسون سرد را
رویای مرگ را
در خویش هیچ خویش
آرام، یا که سخت
نه، اندکیش سخت
آسان، کمی سریع
در تار و پود خویش
جاییش داده ایم
در دل سپرده ایم
تابوت مرگ را
در دل سپرده ایم
    در خاک زندگی
با جان سپرده ایم

من اهل ماندم
مشغول ماندنم
ماندن چو ماندنم
در این زمانه است
راه گریز نیست
معتاد ماندنم
ناچار ماندنم

اینجا فسون شده است
نه راه رفتنیست
نه راه ماندنی
لیکن نمان برو
با خود ببر کمی
یاد امید ما
یادی ز آه ما
اینجا چو مانده ایم
بی هیچ مانده ایم
بی عشق و بی نفس
در آرزوی یک
امّید مانده ایم
شاید که رفتن است
این آخرین امید
شاید که ماندن است
آن شهپر سپید

زینجا نرو بمان
زینجا نرو بمان
امّید زندگی
باید که رفت لیک
زینجا نرو بمان
این بندهای سرد
این توبه های سخت
شاید که بشکند
باید که بشکند
زینجا نرو بمان

زینجا نرو بمان
یا آنکه می روی
آرام تر برو
لختی شکسته تر
آرام و بی صدا
آهسته تر کمی
لیکن نمان برو
اینجا نمان برو
 

بعضی فرشته ها بال ندارند، بعضی کچل اند؛ و بعضی هاشان هم مَردند.

مهدی مقیمی را آزادش کنید، آزاد!

شعری سروده بودم، برای روز مبادا، روز مبادایم رسیده، در پست بعدی می گذارمش:
... اینجا نمان، برو


اللهم

| 4 نظر | بدون دنبالک|

این لحظه ها که بر سرم آوار می شوند - یک:
اعصاب ندارم، نه اعصاب نوشتن، نه اعصاب ننوشتن، بالاخره خُرد خواهد شد.

بی چرک نویس می نویسم؛ که گوشه ای از این غم را بیرون ریخته باشم، بی محابا.

آدم این طوری لابد منطق ندارد، ولی وقتی دلش می سوزد دل می سوزاند.... خدا کجاست؟

خوب شد که دوستی داشتم که مرا از دنیای بی غل و غش و رویایی ام دور کرد، و اگرنه الان کله کرده بودم شاید.

گاهی، از این گاهی ها که الان هی می شود، دل آدم می خواهد آنچه چشمش می بیند دروغ باشد، خیال باشد، خواب باشد، .... هی خواب غفلت ....

این لحظه ها که بر سرم آوار می شوند - هفت :
حداقل در چاه رضا آدم هر لحظه در یک چاه فریاد می زند؛ قنات سراغ ندارید فریاد زنجیره ای بزنم؟

تو را هم دوست دارم، ما از بچگی مرام عارفانه یاد گرفته ایم، اما .... گفته اند هر کس هم که راضی باشد به آن ظلم ... خدایا من را ببخش

با چشم گریان یکی از مادران این روزها صحبت می کردم و حرف های عجیب می زدم، می خواستم بگویم ولی نگفتم، که تو اگر نفرین کنی، نفرینشان کنی، اگر آهی از تظلم بکشی می سوزد و می سوزاند ... آه نکش، نکش

می ترسم؛ گاهی هم برای خودم، .. می ترسم از آه آن کسی که جز خدا فریاد رسی .....

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از August 2009 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

July 2009 آرشیو قبلی است.

September 2009 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02