June 2009 آرشیوها

یاد باد

| 2 نظر | بدون دنبالک|

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس
انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود

یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود

یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود

یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود

یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
 

_______
 ما هنوز هم سکوتیم، اینترنتیاً، یا منتظریم شخصیت فعلی مان دهن باز کند، یا آنکه شخصیتمان به شخصیتی دهان باز تغییر یابد. البته خیلی از آنان که دهان باز نموده بودند را هم مهر کردند و دهانش دوختند. خلاصه که زیاده گویی کنیم احتمال گرفتن به خاطر لاطائلات هم بالا می رود، فعلا همان شعر حافظ را مجدد قرائت بفرمایید با یک فااااااااتحه.


_______
با عرض پوزش از این ایرادات مزخرف کامنت دهی وبلاگ هم ناراحت نباشید! با همه ی انواع Error ها باز هم نظرات گرانقدرتون ثبت و ظبط میشه، لصفاً ریفرش بفرمایید!!

بعد از اینکه کتابم را خواندم - یک:
فردا حتماً باید به یکی از این بوفه ها، رستوران ها یا کافه ها بروم و بنشینم با خودم چیزی بخورم. اینقدر به فکر دیگران بودم که داشتم کم کم با خودم غریبه می شدم.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - دو:
دیگر تو را هم نمی پرستم، تقصیر خودت هست که کتاب را دادی دستم، نگفتی بخوان اما فقط همین معنی را می داد.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - سه:
گاهی فکر می کنم باید بگویم، شرم باد بر این کتاب ها، که زندگی ات را از این رو به آن رو می کنند و حتی دوستانت را دشمنانت. لیک مشکل از آنان نیست فقط؛ کمی هم شرم باد بر ذهن من.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - چهار:
گاهی بعد از خواندن کتابی خوب باید چند وقتی کتاب خواندن را رها کرد، گاهی بعد از دیدن فیلمی قوی بایستی چند روزی، یا حتی چند هفته ای فیلمی ندید و ... گفتن این یکی سخت است اما حقیقت الانم است: گاهی بعد از داشتن دوستی خوب، باید دوست داشتن را، دوست دیدن را و دوست خواستن را چند وقتی تعطیل کرد، شاید به درازای چندین ماه.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - پنج:
نمی دانم کتاب خوب کتابی است که بعد از خواندنش عطش کتابی دیگر داری یا برای چند وقتی سیرابی؟

بعد از اینکه کتابم را خواندم - شش:
الان سرعتم خیلی زیاد شده است، خیلی تند می روم. و این خیلی خوب است. فقط ممکن است؛ خیلی هم ممکن است سر بعضی پیچها نتوانم بپیچم، چپ کنم.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - هفت:
قبلا این رویا را دیده بودم. شاید به قول فروید در کودکی. من برای تو می گویم که ل....یست فلان. و تو می گویی س....یست فلان. و من می گویم، و تو می گویی. یادم نیست آخرش چه می شود؟ نتیجه گیری های همه چیز درست است من یا از کوره در رفتن های تو برای بحث با یک آدم نیمه خنگ، خنگ خودتی ولی دلم برایت تنگ می شود، این را ساعت سه نیمه شب می گوید.

بعد از اینکه کتابم را خواندم - خیلی:
کتابت را خواندم، کتاب زندگیت، بعضی جاهایش را. آخر جاهایی اش ورق هایش با ورق های کتاب زندگیم مشترک شده بود. واه که چه لذت بخش بود، مزه اش شبیه دوست داشتن بود، آنگونه که می گویند... بدرود، بدرود بیش از نیمی از زندگی ام.
 

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از June 2009 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

May 2009 آرشیو قبلی است.

July 2009 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02