نور را پيموديم، دشت
طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم، و پلاسيده فكنديم.
كنار شنزار، آفتابي سايه وار، ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم.
ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم.
ظلمت شكافت، زهره را ديديم، و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد، و ما را در ستايش فرو ديد.
لرزان، گريستيم. خندان، گريستيم.
رگباري فرو كوفت: از در همدلي بوديم.
سياهي رفت، سر به آبي آسمان ستوديم، در خور آسمانها شديم.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما به هم پيوست، و ما "ما" شديم .
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
آفتاب از چهره ما ترسيد .
دريافتيم، و خنده زديم.
نهفتيم و سوختيم.
هر چه بهم تر، تنها تر.،
از ستيغ جدا شديم:
من به خاك آمدم، و بنده شدم .
تو بالا رفتي، و خدا شدي .
این شعر از سهراب سپهری است اگر اسمش را گفتید...
هفته ی پیش که رفته بودیم قم-جمکرانِ بعد از جهادی. یه رفیق جدید پیدا کردیم، اسمش
جاستینه، جاستین کِیس، کجایی بود رو نمی دونم ولی خیلی خوب بود.
اولین خاصیتش این بود که باهاش سرنخ های جدیدی رو کشف کردیم، البته به همون خاطر هم
یکی دو نفر دِپ شدن اما خوب بالاخره به خیر گذشت.
دومین خوبیش این بود که باهاش رفتیم سفر، دست به سفرش هم بد نبود.
و دیگه اینکه خیلی به فکر همون لحظه است، یعنی در لحظه فکر می کنه که این خیلی جاها
خیلی خوبه و البته نه همیشه. خلاصه که رفیق باحالیه!
بنا به فرمایش بر و بچ هم دارم فتوبلاگ راه می اندازم، کمی باید صبر کنید.
نام شعر سهراب، نيايش است ...
جاستین کیس
No TrackBacks
URL دنبالک: http://shahrestani.ir/cgi-bin/mt5/mt-tb.cgi/162

3 Comments
Leave a comment