April 2009 آرشیوها

بر چهره‌ی گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست
خوش باش و ز دی مگو ،که امروز خوش است

اول چند رباعی زیبای دیگر از حکیم عمر خیام بخونید:


اين قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد!
درياب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی ، غم فردای حريفان چه خوری؟
پيش آر پياله را ، که شب می‌گذرد

***

گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فرد باشد بهشـت همچون کف دست

***

ای دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يکدم عمر را غنيمت شمريم
فردا که ازين دير کهن درگذريم
با هفت هزار سالگان سر به سريم!

***

گویند بهشت عدن با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است!




یک فیلم داشتم می دیدم دیالوگ منتخبم این بود : دقیقه ها اسمشون وقته ولی ماهیتش عمره، عمر کوتاهه، برای حفظ عمر نباید رودربایسی کرد.
اسم فیلم رو نمی گم، شاید خودتون پیدا کنید.

پریروز سیم کارتم سوخت! و دیروز طی یک جستجوی بلند مدت آدرس یه جای دولتی تو شهرک غرب رو پیدا کردم که مجانی برام عوضش کنه و پولی نگیره. گفت یه ساعته وصل میشه و شد. تو هرمزان بود ولی آدرسش خیلی مزخرف بود! خواستید بگید آدرس بدم.
البته سیم کارتم رو می خوام بفروشم، فروشنده خریدار دارید خبر بدید ...

نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم، و پلاسيده فكنديم.
كنار شنزار، آفتابي سايه وار، ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم.
ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم.
ظلمت شكافت، زهره را ديديم، و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد، و ما را در ستايش فرو ديد.
لرزان، گريستيم. خندان، گريستيم.
رگباري فرو كوفت: از در همدلي بوديم.
سياهي رفت، سر به آبي آسمان ستوديم، در خور آسمانها شديم.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما به هم پيوست، و ما "ما" شديم .
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
آفتاب از چهره ما ترسيد .
دريافتيم، و خنده زديم.
نهفتيم و سوختيم.
هر چه بهم تر، تنها تر.،
از ستيغ جدا شديم:
من به خاك آمدم، و بنده شدم .
تو بالا رفتي، و خدا شدي .

این شعر از سهراب سپهری است اگر اسمش را گفتید...

هفته ی پیش که رفته بودیم قم-جمکرانِ بعد از جهادی. یه رفیق جدید پیدا کردیم، اسمش جاستینه، جاستین کِیس، کجایی بود رو نمی دونم ولی خیلی خوب بود.
اولین خاصیتش این بود که باهاش سرنخ های جدیدی رو کشف کردیم، البته به همون خاطر هم یکی دو نفر دِپ شدن اما خوب بالاخره به خیر گذشت.
دومین خوبیش این بود که باهاش رفتیم سفر، دست به سفرش هم بد نبود.
و دیگه اینکه خیلی به فکر همون لحظه است، یعنی در لحظه فکر می کنه که این خیلی جاها خیلی خوبه و البته نه همیشه. خلاصه که رفیق باحالیه!

بنا به فرمایش بر و بچ هم دارم فتوبلاگ راه می اندازم، کمی باید صبر کنید.


نام شعر سهراب، نيايش است ...
 

88

| 2 نظر | بدون دنبالک|

به نام خدا
سلام
عیدتون مبارک!
سال نو تون هم مبارک!

کمی دیره برای سال نو مبارکی اما عید امسالم با سال های دیگه تفاوت های بسیاری داشت برای همین هم تازه الان تونستم خدمت برسم برای عرض تبریک.

امروز یکی پیامک زد: "شما مست نگشتید و از آن بادهههههههه!"
دست همه ی کسایی که اومدن درد نکنه، با صفا بودن و با معرفت. بدی ای هم اگه از ما دیدن به بزرگواری خودشون ببخشن.

سال 87 سال برای من سال در بند کردن تمامی داشته ها بود. یعنی یاد گرفتم که هر چیزی را که دارم در راستای هدفی بزرگتر رامش کنم، حالا استفاده کردنش برای بعد.

سال 88 را هم اسمش را گذاشتم سال پیشرفت. یعنی سعی کنم همه جوره کاری کنم که در جهت های مورد نظرم بالا برم.
البته توی جمله بالا پیشرفت رو خودم تعریف می کنم.

نفس آباد ما هم شده است حکایتی برای خودش.
از یک طرف یک سری می آیند و می گویند نمی فهمیم چی می نویسی و فقط اگر حال داشته باشیم محض خواندن می خوانیم،
از طرف دیگر جو وبلاگ نویسی بر و بچ نویسنده امان هم کم شده و دیگر بیشتر بازدیدها از موتورهای جستجو در جستجوی مطالب شاید مرتبط و خیلی وقت ها هم عجیب و غریب است. من هم که اهل پیدا کردن دوستان بی نام و نشان اینترنتی نیستم؛ که شاید باید بشوم.
نظرات یا همان کامنت ها هم که به دلیل گران شدن جوهر و کاغذ و البته شاید به دلیل عدم احترام به شعور مخاطب کمیاب شده.
تصمیم گرفته بودم که چند وقتی تعطیل کنم بروم که یکی گفت: "می خوای از این کلاس ها بزاری که تعطیل می کنی و بعد تعطیل نکنی و الی آخر؟" من هم یک ماه و خورده ای ننوشتم اما خوب کم کم دارد جو جهادی تمام می شود و به زندگی عادی باز می گردم و می شوم شبیه همان ها که قبلا بودم.

اما؛ آن چیزی که اتفاق افتاده است این است که فعلا نشستم و قیافه سایت را زیبا کردم و فارسی اش هم کردم و نوع نوشته ها را هم کم کم ان شاء الله عوض خواهم کرد و البته آن چیزی می شود که خودم می خواهم. این چند وقته به این نتیجه رسیده ام که آدم ها باید خیلی راستگوتر از این ها باشند البته بیشتر خودم را می گویم.

و حالا قسمت جذاب نوشته ام:
داستان
و این دفعه داستان پدر و پسر و الاغشون:
یکی بود، یکی نبود. یه روز یه پدر و یه پسر و تصمیم می گیرن که برن شهر و الاغشون رو بفروشند و برای آقا پسر مایملکی بخرند. پسر به خاطر احترام و یا هر چیز دیگه ای به پدر میگه شما سوار شوید و من پیاده میام. تو راه یه خانومه (خانوم دوست همسایه ی مادر زن اینای همون آقایی که سوار الاغه) رو می بینند. خانومه با تعجب نگاهشون می کنه. پسر بعد از اینکه عرض ادب و سلام و احوال پرسی و جویایی احوال از اهالی خونه ی خانوم دوست همسایه ی مادر بزرگ پسر همون آقایی که سوار الاغه می کنه (همه فهمیدید که خانومه دختر دم بخت داره) می پرسه این همه تعجب برای چیه؟ و با تعجب زیاد خانوم دوست همسایه ی مادر زن اینای همون آقایی که سوار الاغه، روشو می کنه به طرف همون آقاهه و می گه ....
ادامه داستان رو هم بعدا براتون می گم که این پست دیگه بیشتر از این نشه.
* الان فهمیدم ویندوز ام کی برد انگلیسی زیمباوه ای داره!
تازه مصرف پیکان هم دوباره شده نزدیک صدی ده؛ البته inDoor یا inTown!
شب تون بخیر.
دوباره هم 88تون مبارک!

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از April 2009 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

March 2009 آرشیو قبلی است.

May 2009 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02