February 2009 آرشیوها

پریدم روی سر دیوار. یک دیوار کوتاه این طرف ها هست که من بهش می گویم دیوار خط صفر آدمیزادی. خط صفر آدمیزادی است گاهی است که کم کم خالی می شوی، می روی به طرف نقطه ی صفر. همه چیز برایت 50-50 می شود. یا به قولی so-so. رفتن روی این دیوار آمادگی می خواهد، الکی نیست. باید هیچ فرقی نکند برایت که این طرفش فرود بیایی یا آن طرف. 500 متری می شود. کمی بیشتر از عرض یک پا ضخامت دارد. وقتی روی خط صفر آدمیزادی هستی دیگر خیلی فرقی برایت ندارد. البته کلاً فرق دارد. یک طرفش را که نگاه می کنی اول خاکی است، بعد کم کم یک سری درختچه ی کوچک هست، چند تا بوته ی خار، بعد یک فضای خالی بزرگ، با ماسه های نرم، بعد چند بوته ی تمشک وحشی نارس پر از خارهای تیز. بعد نوبت به خاک های قرمز یکدست می رسد. چند چاله ی بزرگ خالی و همین طور کم گیاه و هموار.
آن طرف کمی سرسبز تر است. چند درختچه ی کوتاه. یک آبگیر کوچک که تا پای دیوار رسیده، کمی زمین علف پوش، چند تا درخت ترکه ای نازک سپیدار، که فکر نکنم به پنج سال برسند، یک جوب آب که به دیوار نزدیک می شود و دوباره می رود، و بهترین قسمت مسیر، 10-20 متری چمن پوش، چمن مخملی دوست داشتنی، و یک تک درخت پیر و بزرگ و با ابهت؛ که اگر داشتی می افتادی می توانی دستت را بگیری بهش و خودت را نگه داری. و همین طورها تا آخر ادامه پیدا می کند.
ولی خوب این دیوار خط صفر آدمیزادی است. هیچ چیز فرقی ندارد. نه این طرف بیفتی، نه آن طرف. باید آرام آرام بروی. اگر بد شانس باشی، باد بدی می آید و نمی توانی خودت را نگه داری و سقوط می کنی. یا مثل آن دفعه یکی از دور می آید که پیدایت کند و تو هم اگر بخواهی ببینی اش، می پری آن طرف و می روی طرف او. و اگرنه می پری این طرف دیوار و کمی هم سرت را خم می کنی تا برود.
یا اگر خیلی خوش شانس باشی، از همان بالا یکی را می بینی که خیلی دوست داشتی کمی با او قدم بزنی. او هم تو را نمی بیند. وقتی از کنار آبگیر رد شدی، می پری پایین، تند تند، ولی جوری که ندوی، می روی و نزدیکش می شوی. بعد عجله ات را کم می کنی، خودت را آماده می کنی و انگار که تازه دیده ایش می گویی سلام. او هم بر می گردد و ... .
ولی اگر هیچ یک از اینها نباشد، که بهتر است نباشد، همانطور ادامه می دهی، آرام آرام؛ قدم قدم، شاید منتظر یک معجزه. شاید هم منتظر هیچ کس و هیچ چیز. آرام آرام قدم بر می داری. چه می شود؟ باید ادامه بدهم؟ باید تصمیم بگیرم بپرم روی ماسه ها، شاید باید بروم روی چمن ها بنشینم؟ شاید باید از تک درخت افسانه ای بروم بالا توی ابرها، یا بروم تمشک وحشی بخورم؟ یا اصلاً شاید باید ادامه دهم. آرام آرام. یعنی همیشه همین جور است؟ شاید یک افسانه ی قدیمی در مورد این دیوار وجود داشته باشد که می گوید هر کس تا ته این دیوار برود، همین طور قدم قدم و آرام آرام، به نقطه ی صفر آدمیزادی می رسد و هیچگاه هم نمی تواند کار دیگری کند، همیشه هیچ چیز برایش هیچ فرقی ندارد.
خط صفر آدمیزادی یعنی اینکه آرام آرام بروی، قدم به قدم. و هیچ فرقی برایت نکند، این طرف یا آن طرف. همین جور بروی ...

راستش ... ، تا حالا به ته دیوار نرسیده ام.

Facebook

| 3 نظر | بدون دنبالک|

به نام خدا

چند روز پیش به تکنولوژی (!) facebook دسترسی پیدا کردم. آقا دنیایی است این facebook برای خودش. من هم سریع برای خودم مشخصات پر کردم و یک صفحه هم برای من درست شد و شروع کردم به گشتن. کلی بر و بچ رو اون تو دیدیم. به درد حافظه ی پاره پوره ی من هم خیلی می خوره. این دوستای ما هم که همه پرت و پلا شدن این ور اون ور. هی می گم بیاین با من رفیق شید هر کی با من رفیق شد بُرد. یکی دو تا از بر و بچ رفتن انگلیس، دو سه تا شون رفتن هلند، سه چهار تا شون رفتن مالزی، بقیه هم پخش شدن تو سویس و کانادا و آمریکا و آلمان چند تا از این کشور مشورها. تازه خیلی هاشون هم رفتن خارج، همون جا که همه می رن اما رو نقشه نیست؛ بگذریم.
خاصیت بعدی facebook پیدا کردن عکس های قدیمیه، با اسم هر کسی که توشه. البته خوب خیلی از عکس های دوستانی که خودشون رو نمی بینیم، و عکس دوستان گرمابه و گلستانشون رو هم پیدا کردیم.
این عزیز دلمون facebook چند تا خاصیت دیگه هم داره مثل، دوستان آنلاین و پیغام فرستادن شخصی و یادگاری نوشتن رو دیوار بقیه و پیشنهاد کسایی که شاید بشناسیشونو و چند خاصیت دیگه که هنوز وقت و حال کشفیاتش پیدا نشده.
یک خاصیت درونی ناخواسته facebook هم این بود که یاد یکی از دوستان قدیم افتادم، رفیق کلاس پنجم و اول راهنماییم: مهدی حاجی پروانه. تو facebook چیزی ازش پیدا نکردم اما توی گوگل به نتایج خوبی رسیدم. یکی رو پیدا کردم به اسم محمد مهدی حاجی پروانه که الان تو تحریریه ی همشهری جوان و همشهری مسافره و همسن من هم هست. یکی دو تا عکس هم که ازش پیدا کردم کمی شبیه بچگی هاش بود. البته عینک آلمانی گرد سابقش عوض شده بود اما خوب هنوز تپل مپله. نکته ی جالب اینه که زن و یک بچه ی یکی دوساله هم داره! علاقه مندی هاش رو هم دیگه بهتون نمی گم که کمی هم اسرار اینترنتی حفظ بشه! نهایتاً هم رفتم رو وبلاگش پیغام گذاشتم که اگه همونی که می شناختمت، یه پیغامی رو همین وبلاگم برام بذار.
جای شکرش باقیه که اگه این همون رفیق گمشده ی (!) پنجم دبستانم باشه، پرورش دهنده ی سمندر آبی و تمساح پوزه بلند نشده و رفته تو کار کتاب و کتابت. حالا دیگه کاری نمونده فقط مونده پیدا کردن دوستان سوم دبستان و بعد هم مهدکودک و آخر سر هم بر و بچ هم زایشگاهی. همین.
 

بعضی سایت ها را که می بندی احساس راحتی می کنی، خیلی.
حتماً لازم نیست وب دیزاینر باشی تا بدانی فونت سفید روی آبی پر رنگ یا زرد روی مشکی برای خواندن متن نیست، برای تبلیغات است، البته من هم کم نمیاورم، یک Ctrl+A می زنم که رنگش نگاتیو شود، راههای رسیدن به مقصود زیاد است ....


_______
یا چند وقتیه که نگرش من به رانندگی عوض شده یا اینکه جدیداً همه بد (خیلی بد) رانندگی می کنن، البته و صد البته خودم هم شامل این قاعده هستم و وقتی احساس می کنم بقیه خوب نمی رونن، خودم رو توجیه می کنم که می شه کمی بد رانندگی کرد. کم کم زندگی تهرانی داره من رو هم تو خودش غرق می کنه، جلیقه ی نجات خدمتتون هست؟


_______
شناخت خیلی مهمه! وقتی که قراره کسی رو بشناسی سعی کن بشناسیش، یعنی بفهمی رفتارش چه جوریه، معمولاً چه جوری حرف می زنه، و مهمتر از همه چه جوری فکر می کنه، یا حداقل پایه های فکریش چیه. نه اینکه سعی کنی خودشو بشناسونه: شما ایده آل های زندگیتون را دوست دارید چه جورب بچینید؟ به نظر شما رییس جمهور کی باشه بهتره؟ یا اینکه به نظر تو اولین وقتی تو آپولو نشستی (؛ خیلی دیگه دور از ذهن شد، توی همین سفینه ی امید خودمون، 25 کیلوئیه، نشستی)، بعد یهو بهت خبر میدن قراره با ستاره ی دنباله دار هالی برخورد کنی، اول چه کار می کنی؟
- خوب معلومه، سعی می کنم خونسردیم رو حفظ کنم!

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از February 2009 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

January 2009 آرشیو قبلی است.

March 2009 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02