January 2009 آرشیوها

تقریباً فقط از حافظ همین رو می خواستم که بگه که گفت:

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب شاد و خرمند
ما را غم نگار بود مایه غرور

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور

حافظ شکایت از غم هجران چه می​کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
 

_______
توی تعبیرات فال گونه انتهای غزل نوشته:
آن یار عزیز سفر کرده تا چندی دیگر باز خواهد گشت و نشاط و شادی و امید همراه خود خواهد آورد. این شادمانی نتیجه ی دعاها و اعتقاد پاک تست.

_______
پ.ن: نمی دونم چه ربطی داره تفسیر شعر به خود شعر، البته من که اون چیزی رو که باید فهمیدیم.
 

می خواستم بیایم اینجا و بنویسم:
"نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا؟"
دیدم دیگر بحث از ناز و ناز کردن و اینها گذشته،
ولی کمی بعد چیزی دیدم که فهمیدم اشتباه کردم،
اشتباهی داشتم ناز می کشیدم،
باید ناز کس دیگری را کشید؛
فعلاً این ها را رها کنید و بیایید با هم به آسمان نگاه کنیم، آسمان کرمان، آن هم چه آسمانی، با چه ابرهای زیبایی ...

اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَيَبْسُطُهُ فِي السَّمَاء كَيْفَ يَشَاءُ وَيَجْعَلُهُ كِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ ﴿48 روم﴾

خدا همان كسى است كه بادها را می ‏فرستد و ابرى برمی‏انگيزد و آن را در آسمان هر گونه بخواهد می ‏گستراند و انبوهش می ‏گرداند پس می ‏بينى باران از لابلاى آن بيرون می ‏آيد و چون آن را به هر كس از بندگانش كه بخواهد رسانيد، بناگاه آنان شادمانى می ‏كنند (48)

 

آسمان شهر  کرمان، بهمن ماه سال 1387
 

IMG_4142.jpg
IMG_4136.jpg

چه شده است؟

| 5 نظر | بدون دنبالک|

مدتیه که بعضی چیزها عوض شده، چی رو نمی دونم، چه جوری رو نمی دونم، چرا رو نمی دونم ولی فکر کنم باید مقداری عوض شد، فقط در همین حد حدس می زنم و دیگه هیچی.
شاید باید بشینم یه چیزهایی رو عوض کنم.
شاید باید برم یه چیزایی رو عوض کنم.
شاید باید اینجا رو عوض کنم.
شاید باید اصلاً اسم نفس آباد رو هم عوض کنم.
شاید اصلاً باید از اینجا برم.
ولی نهایتاً اون چیزی که هنوز می دونم اینه که قراره با چیزهای جدیدی روبرو بشم؛

شاید خیلی جدید.

قاصدک

| 1 نظر | بدون دنبالک|

قاصدک خیلی بیش از این هاست.
قاصدک فقط یک شعر نیست، یک رویاست، یک داستان است، یک داستان تلخ یا یک کابوس واقعی، که شاید الان هم دارم خوابش را می بینم؛
روی هم رفته، قاصدک خیلی بیش از این هاست ...

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک ! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند.

این شعر بسیار زیبای مهدی اخوان ثالث را استاد شجریان بسیار زیبا در دستگاه ماهور خوانده است. درست است که مجوز انتشار نگرفته اما با یک جستجوی کوچک می توانید بیابیدش ... ... ...
 

احلی

| 1 نظر | بدون دنبالک|

يك مطلب را لازم است قبلا بگويم كه در همه اينها مردم مسؤولند. يعنی‏ شما مردمی كه در روضه خوانيها شركت می‏ كنيد، هيچ خيال نمی ‏كنيد كه در اين‏ قضيه مسؤول هستيد، بلكه فكر می‏كنيد كه مسؤول فقط گويندگان هستند. دو مسؤوليت بزرگ مردم دارند، يكی اينكه نهی از منكر بر همه واجب است. وقتی می‏ فهمند و می‏ دانند كه اغلب هم می‏دانند كه دروغ است، نبايد در آن‏ مجلس بنشينند كه حرام است و بايد مبارزه كنند. و ديگر از بين بردن‏ تمايلی است كه صاحب مجلسها و مستمعين به گرم بودن مجلس دارند و به‏ اصطلاح مجلس بايد بگيرد، بايد كربلا شود. روضه خوان بيچاره می‏بيند كه‏ اگر هر چه می ‏گويد راست و درست باشد آن طور كه شايد و بايد مجلس‏ نمی ‏گيرد و همين مردم هم دعوتش نمی ‏كنند، ناچار يك چيزی اضافه می‏كند. مردم بايد اين انتظار را از سر خودشان بيرون كنند و با رفتارشان آن روضه‏ خوانی را كه می ‏ميراند و مجلس را كربلا می‏ كند تشويق نكنند. كربلا می‏ كند يعنی چه ! مردم بايد روضه راست بشنوند تا معارفشان، سطح فكرشان بالا بيايد و بدانند كه اگر روحشان در يك كلمه اهتزاز پيدا كرد، يعنی با روح‏ حسين بن علی هماهنگ شد و در نتيجه اشكی ولو ذره‏ ای، از چشمشان بيرون آمد واقعا مقام بزرگی است. اما اشكی كه از راه قصابی كردن از چشم بيرون‏ بيايد اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد.

...

(حاجی نوری) می‏گويد در همان گرما گرم روز عاشورا كه‏ می ‏دانيد مجال نماز خواندن هم نبود، امام نماز خوف (1) خواند و با عجله‏ هم خواند. حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه‏ امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند، و تا امام اين دو ركعت‏ نماز را خواندند، اين دو نفر در اثر تيرهای پياپی كه می‏آمد از پا در آمدند. مجالی برای نماز خواندن به اينها نمی‏دادند، ولی گفته‏ اند در همان وقت ‏امام فرمود حجله عروسی را بيندازيد، من می‏خواهم عروسی قاسم با يكی از دخترهايم را در اينجا، لااقل شبيه آن هم كه شده ببينم، من آرزو دارم، آرزو را كه نمی ‏شود به گور برد! شما را بخدا ببينيد حرفهائی را كه گاهی وقتها از يك افراد در سطح خيلی‏ پايين می‏شنويم كه مثلا می‏ گويند من آرزو دارم عروسی پسرم را ببينم، آرزو دارم عروسی دخترم را ببينم، به فردی چون حسين بن علی نسبت می ‏دهند، آن‏ هم در گرماگرم زد و خورد كه مجال نماز خواندن نيست! و می ‏گويند حضرت‏ فرمود من در همين جا می‏ خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد بكنم و يك‏ شكل از عروسی هم كه شده است در اينجا راه بيندازم. يكی از چيزهايی كه‏ از تعزيه خوانيهای قديم ما هرگز جدا نم ی‏شد عروسی قاسم نو كدخدا، يعنی نو داماد بود، در صورتی كه اين در هيچ كتابی از كتابهای تاريخی معتبر وجود ندارد. حاجی نوری می‏گويد ملا حسين كاشفی اولين كسی است كه اين مطلب را در كتابی بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضيه صددرصد دروغ است. بقول آن شاعر كه گفت :
بس كه ببستند بر او برگ و ساز
گر تو ببينی نشناسيش باز
اگر سيدالشهداء عليه السلام بيايد و اينها را مشاهده كند (البته او در عالم معنا كه می‏بيند، اگر در عالم ظاهر هم بيايد)، می ‏بيند ما برای او اصحاب و يارانی ذكر كرده ‏ايم كه اصلا چنين اصحاب و يارانی نداشته است.

...

تواريخ معتبر اين قضيه را نقل كرده‏ اند كه‏ در شب عاشورا امام عليه السلام اصحابش را در خيمه عند قرب الماء (1) يا نزديك آن خيمه جمع كرد و آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را به آنها القاء كرد كه نمی ‏خواهم آن را به تفصيل نقل كنم. در اين خطبه امام بطورخلاصه به آنها می ‏گويد شما آزاد هستيد. امام نمی‏ خواسته كسی رو دربايستی‏ داشته باشد و خودش را مجبور ببيند، حتی كسی خيال كند كه به حكم بيعت‏ لازم است بماند. لذا می‏گويد همه شما را آزاد كردم، همه يارانم، خاندانم، برادرانم، فرزندانم، برادرزاده ‏هايم. اينها جز به شخص من به‏ كس ديگری كار ندارند، شب تاريك است و از اين تاريكی شب استفاده‏ كنيد و برويد و آنها هم قطعا با شما كاری ندارند. در اول هم از اينها تجليل می‏ كند و می‏ گويد منتهای رضايت را از شما دارم، اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، اهل بيتی بهتر از اهل بيت خودم سراغ ندارم. اما همه آنها بطور دسته جمعی می‏ گويند آقا چنين چيزی مگر ممكن است، جواب پيغمبر را چه بدهيم، وفا كجا رفت، انسانيت كجا رفت، محبت‏ كجا رفت، عاطفه كجا رفت؟ و آن سخنان پر شوری كه آنجا گفتند كه واقعا دل سنگ را كباب می‏ كند، يعنی انسان را به هيجان می ‏آورد. يكی می‏ گويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسی بخواهد فدای شخصی مثل تو كند، ای كاش هفتاد بار زنده می‏ شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می‏ كردم. آن يكی‏ می‏ گويد هزار بار، ديگری می‏ گويد ای كاش امكان داشت جانم را فدای تو كنم‏، بعد بدنم را آتش بزنند، خاكسترش كنند، آنگاه خاكسترش را بباد دهند و دوباره مرا زنده كنند و باز ... اول كسی كه به سخن آمد برادرش‏ ابوالفضل بود و بعد همه بنی هاشم. همين كه اين سخنان را گفتند، امام‏ مطلب را عوض كرد و از حقايق فردا قضايائی را گفت. به آنها خبر كشته‏ شدن را داد كه همه آنها درست مثل يك مژده بزرگ تلقی كردند. همين‏ جوانی كه اين قدر به او ظلم می ‏كنيم و آرزوی او را دامادی می‏ دانيم، سؤالی‏ كرد كه در حقيقت خودش گفته است كه آرزوی من چيست. وقتی كه جمعی از مردان در مجلسی اجتماع می‏ كنند، يك بچه سيزده ساله در جمع آنها شركت‏ نمی‏ كند، پشت سر مردان می ‏نشيند.
مثل اينكه اين جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر می ‏كشيد كه‏ ديگران چه می ‏گويند. وقتی كه امام فرمود همه شما كشته می‏ شويد، اين طفل‏ با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه ؟ آخر من بچه هستم‏ شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته می ‏شوند و من هنوز صغيرم. لذا رو كرد به آقا و عرض كرد : و انا فی من يقتل؟ آيا من هم جزء كشته شدگان‏ هستم يا نيستم؟ حالا ببينيد آرزو چيست؟ امام فرمود اول من از تو يك‏ سؤال می ‏كنم، جواب مرا بده، بعد من جواب تو را می دهم. من اينطور فكر می ‏كنم كه آقا اين سؤال را مخصوصاً كرد، می ‏خواست اين سؤال و جواب پيش‏ بيايد تا مردم آينده فكر نكنند كه اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد، و نگويند اين جوان در آرزوی دامادی بود، ديگر برايش حجله درست نكنند، جنايت نكنند. لذا آقا فرمود كه اول من سؤال می‏كنم : «كيف الموت‏ عندك» پسركم، فرزند برادرم، اول بگو كه مردن و كشته شدن در ذائقه تو چه مزه ‏ای دارد؟ فورا گفت : «احلی من العسل»، از عسل شيرينتر است. اگر از ذائقه می‏ پرسی، كه مرگ از عسل در ذائقه من شيرينتر است. يعنی‏ برای من آرزوئی شيرينتر از اين آرزو وجود ندارد. منظره چقدر تكان دهنده‏ است. اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخی كرده و ما بايد اين حادثه را زنده نگه داريم. چون ديگر نه حسينی پيدا خواهد شد و نه قاسم‏ بن الحسنی. اين است كه اين مقدار ارزش می ‏دهد نه كه بعد از چهارده قرن‏ اگر يك چنين حسينيه ‏ای بنامشان بسازيم كاری نكرده ‏ايم. و گرنه‏ آرزوی دامادی داشتن كه وقت صرف كردن نمی‏ خواهد، پول صرف كردن نمی ‏خواهد، حسينيه ساختن نمی‏ خواهد، سخنرانی نمی‏خواهد. ولی اينها جوهره انسانيت‏ هستند، مصداق «انی جاعل فی الارض خليفه» هستند، اينها بالاتر از فرشته هستند. امام بعد از گرفتن اين جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم‏ كشته می ‏شوی، «بعد ان تبلو ببلاء عظيم» اما جان دادن تو با ديگران خيلی‏ متفاوت است و گرفتاری بسيار شديدی پيدا می ‏كنی. لذا روز عاشورا پس از آنكه با اصرار زياد اجازه رفتن به ميدان را گرفت، از آنجا كه بچه است، زرهی متناسب با اندام او وجود ندارد، كلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد، اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد، نوشته‏اند عمامه ‏ای به سرگذاشته بود كانه فلقه القمر. همين قدر نوشته‏اند بقدری اين بچه زيبا بود كه دشمن گفت مثل يك پاره ماه است.
بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا می ‏برد. راوی گفت ديدم بند يكی از كفشهايش باز است و يادم نمی ‏رود كه پای‏ چپش هم بود. از اينجا معلوم می‏شود چكمه پايش نبوده است. نوشته‏اند كه‏ امام كنار خيمه ايستاده و لجام اسبش در دستش بود. معلوم بود منتظر است، كه يك مرتبه فريادی شنيد. نوشته‏ اند امام به سرعت يك باز شكاری‏ روی اسب پريد و حمله كرد. آن فرياد، فرياد يا عماه قاسم بن الحسن بود. آقا وقتی به بالين اين جوان رسيد در حدود دويست نفر دور اين بچه را گرفته بودند. امام حمله كرد آنها فرار كردند و يكی از دشمنان كه از اسب‏ پائين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند، خودش در زير پای‏ اسب رفقای خود پايمال شد. آن كسی را كه می‏گويند در روز عاشورا در حالی‏ كه زنده بود  زير سم اسبها پايمال شد، يكی از دشمنان بود نه حضرت قاسم. بهر حال‏ حضرت وقتی به بالين قاسم رسيدند كه گرد و غبار زياد بود و كسی نمی‏ فهميد قضيه از چه قرار است. وقتی كه اين گرد و غبارها نشست، يك وقت ديدند كه آقا بر بالين قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است. اين جمله‏ را از آقا شنيدند كه فرمود : «يعز و الله علی عمك ان تدعوه فلا يجيبك‏ او يجيبك فلا ينفعك صوته»  برادرزاده ! خيلی بر عموی تو سخت است‏ كه تو او را بخوانی، نتواند تو را اجابت كند، يا اجابت بكند، اما نتواند برای تو كاری انجام بدهد. در همين حال بود كه يك وقت فريادی از اين جوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
 

از کتاب حماسه ی حسینی شهید مطهری

گذشت آن زمان که علی علیه السلام بر بالای منبر خطبه می خواند: اگر مسلمانی بشنود که در دیار مسلمین، خلخال از پای زن یهودی درآورده اند، جا دارد که از غصه جان دهد؛
گذشت.
یهودی که هیچ، اگر زن مسلمانی را در خانه اش هم بکشند، خوب، کشته اند دیگر.

گذشت آن زمان که حسین ابن علی همه ی جان و مال و فرزندانش را فدای عقیده اش کند، که مرد همه ی داشته اش را می دهد ولی ذلت نمی پذیرد.
گذشت.
شاید تعریف هامان از ذلت و عزت عوض شده است، شاید مردانگی معنی دیگری دارد، شاید از غصه مردن دیگر این روزها رسم نیست. شاید مربوط به گذشته است.

بی بی سی فارسی نوشته بود:

سناریوی نظامی دیگری که اخیرا ً مطرح شده، اشغال نوار مرزی غزه با مصر توسط اسرائیل در رفح است. این البته محاصره فیزیکی نوار غزه توسط اسرائیل را کامل می کند چون دسترسی دریایی به غزه هم توسط نیروی دریایی اسرائیل مسدود شده است.

یک هدف دیگر عملیات نظامی که اسرائیل رسما ً اعلام نکرده، ساقط کردن حماس در این باریکه و تحویل غزه به تشکیلات خودگردان فلسطین است. بر اساس این سناریو، ارتش اسرائیل نیروی انسانی حماس را در غزه تحلیل خواهد برد و رهبران این تشکیلات را حذف خواهد کرد.
این کار عملا ً راه را برای ورود نیروهای سازمان فتح هموار خواهد کرد. به نظر می رسد که محمود عباس رئیس رئیس تشکیلات خودگردان فلسطینی و حسنی مبارک، رئیس جمهور مصر، و برخی کشور های دیگر عربی به این سناریو امیدوارند.

یکی
ایمیل زده بود که غزه را به فلان سایت لینک کنیم و Gaza را به فلان سایت که بمب گوگلی غزه درست کنیم؛ بمب هم بمب های گذشته.

خوشبختانه آنقدر دنیا بزرگ شده بتوانیم بنشینیم و از دور نظاره کنیم.
نشسته ایم و می بینیم، در Worth Case به قول الگوریتمی ها یک پیامک 8.9 تومانی یا یک اس ام اس 22.3 تومانی می زنیم که واغزتا ...

خیلی وقت است که برایمان عادی شده است،
سیاست مصری ها،
مسلمانی عرب ها،
حرف های رسانه های خودمان.
شاید اصلاً بی خیالش شویم بهتر است،
بی خیال مسلمانی مان،
بی خیال غیرت مان،
بی خیال مردانگی مان،
بی خیال انسانیت مان.


وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ.

 

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از January 2009 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

December 2008 آرشیو قبلی است.

February 2009 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02