December 2008 آرشیوها

فکر کنم سه هفته ای شده آپ نکردم.
اول های هفته ی پیش می خواستم یک شعر بزارم و آپی کرده باشم که وقت نشد.
بعد قضیه ی همایش غدیر شد و خواستم اطلاعیه اش را بزنم که باز هم وقت نشد.
بعد گفتند برادر یکی از دوستان بیست و یکی مان که خودش بیست و هفتی بوده فوت کرده که مقداری دپرس شدیم و ناراحت و قص علی هذا که دیگر اصلاً نشد.
وسط اینجا هم بعضی دوستان می گویند که ما نمی فهمیم چی می نویسی و این هم بالاخره به عنوان یک نکته ی مثبت در این میانه لحاظ شد!
بعد هم شب یلدا شد و گفتیم حداقل به خاطر شب یلدا یک پست حافظی یلدایی بزنیم که باز هم وقت نشد.
بعد هم موقع ثبت نام جهادی شد و گفتیم بنویسیم که دوستان بروند این سایت زیبای www.jahadi.org را ببینید و برای جهادی امسال ثبت نام کنند که تازه الان شد.
الان هم که دارم اینها را می نویسم قرار بوده کرمان باشم ولی همه چیز از وسایل نقلیه و نُقلیه گرفته تا دوستان مراتب بالا باعث شدند که نشود.
من هم دیگر از فرصت سو استفاده کردم و شروع کردم به نوشتن و آپیدن.
یک نکته ی دیگر باقی مانده که شاید تنها خبر سر وقت باشد اینکه امروز جلسه هفتگی دوره ی 21 داریم منزل آقا مجتبی منتظری، پیامک هایش هم دیر و زود شد، قاطی پاطی. یکی از 21 ای ها از کربلا و یکی دیگه هم از مالزی اومده و اگه قدم روی چشم ما بگذارند و بیایند جلسه خوشحال خواهیم شد.
دو تا از دوستان مفیدی هم در هفوات آینده دارند می روند کربلا، سلام ما را هم برسانند.
در آخر از دوستان پایه هم که ما را سر قضیه ی [...] یاری کردند متشکریم!
بقیه ی خبرها را هم کاظم زارع بزند من دیگر بسّم است.

یا علی
خداحافظ
 

در خانه داشتند درباره ی یکی از غزل های حافظ حرف می زدند. یک کار معمولی؛ این کار خیلی معمولی است در این ینگه ی دنیا. و من هم هوس به سرم زد، هوس تفأل به حافظ.
رفتم دیوان حافظ را برداشتم و آوردم؛ که بزنم فالی و شاید فریاد رسی ...
مادرم دست پیش را گرفت:
- برای آن کاری که می خواستی، مسئولیّت چی چی، به حافظ یک تفأل بزن.
خیلی هاتان می دانید منظور چه بوده، ندانید هم لابد کم کم می فهمید.
- ... باشه. قبول.

فاتحه ای برای حافظ خواندم و کمی دست دست کردم، تا شاید بفهمم چقدر حرف حافظ را قبول دارم.
حافظ را باز کردم:


 

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش

وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد

آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش


به حافظ گفتم: خوب حرفت درست، اما چیزی بگو تا ته قلبم، آنجا که باید اطمینان پیدا کند، هم محکم شود. که دیگر نشود گسستش، چونکه می دانی زندگی همان سیب هزار چرخ است، که معلوم نیست چگونه به زمین می رسد، دوباره حافظ را باز کردم و این بار:

 

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق

گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

حال خود بخوانید شرح مفصل از این چند بیت مختصر را.

_______
پ.ن: حقّا که راست گفته اند:

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

 

 

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از December 2008 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

November 2008 آرشیو قبلی است.

January 2009 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02