October 2008 آرشیوها

پست شماره 84

| 5 نظر | بدون دنبالک|

خیلی دوست داشتم یکی از این پست های "پست شماره 84" یا "مطلب شماره 84" بنویسم.

حال نظر شما بینندگان و خوانندگان و شنوندگان عزیز را به "پست شماره 84" جلب می کنم:

_______
این روزی پریروزم بود،
... إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ، أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ؟

نمی دانم چرا توی قرآن علائم نگارشی نمی گذارند؟ یه علامت سوال کوچک که ضرری ندارد.

_______
شیوه‌ی نوشین لبان، چهره نشان دادن است
پیشه‌ی اهل نظر، دیدن و جان دادن است

چونکه به لعل‌ش ‌رسی، جان بده و دم مزن
مُزد چنین عاشقی، نقد روان دادن است

_______
چند وقتیه از OneNote مایکروسافت استفاده می کنم؛ خداست! برای کارهای روزمره، مثلاً یادداشت برداری و چک نویس و جزوه نوشتن و حتی جمع کردن افکار (مثل قدح اندیشه ی دامبلدور!). خوبیش اینه که دکمه ی Save نداره! امتحانش ضرری نداره: WinKey+Shift+N

_______
معمولاً باید در پست شماره ی 84 کمی مطلب سیاسی و اجتماعی و از این جور به در و دیوار زدن ها هم داشت پس:

همانطوری که حدس می زدم، خوشحالی رسانه های عمیق آینده نگرِمان خیلی طول نکشید و بحران مالی جهانی که از آمریکا در آمده بود و در راه سری هم به اروپا زده بود و سپس به ژاپن رفته بود، یادش آمد و برگشت و نیم نگاهی هم به بورس ما انداخت. [از این جا اقتصادی داخلی می شود] البته بورس ما هم کم نیاورد و شاخصهای بورس به رقم پایینی رسیدند که این همه سقوط در یک روز در چند سال اخیر بی سابقه بوده است. [و حالا اقتصاد جهانی] و از آنجایی که بعضی از غربی ها فکر می کنند مارکس شاید حق داشته و نظام سرمایه داری غیرقابل کنترل است و دارند به دنبال کتاب های مارکس در بازار می گردند؛ من پیشنهاد می کنم ما هم برویم کتاب های ابوعلی سینا را بخوانیم شاید چیزی در مورد اقتصاد ما داشته باشد. نشد هم می رویم کتاب "اقتصادنا" امام موسی صدر را می خوانیم که فقط از او گم شدنش را یاد گرفته ایم نه اندیشه های دینی و اقتصادی یکتایش را.
بس است از تحلیل های بی فایده بر می گردم به عالم شعر و عرفان:

_______
ولی قبلش کمی هم درباره ی مسائل روزمره و اینکه دیروز چگونه بود و اینکه امروز چگونه خواهد بود بگویم:
هفته ی گُنگی داشتم تا دیروز، انگار که این هفته را گذاشته بودند این وسط تا بفهمم می شود یک هفته بگذرد و حتی در مراحل ابتدایی فکر کردن، اینکه اصلاً آدم باید فکر کند یا نه بمانم، تا دیروز که اتفاق های خوبی افتاد، گردش زمانه از این رو به آن رو شد و فعلاً Full Power دارم به طرف جلو می روم، فیلم می سازم، کارهای باقی مانده را پیگیری می کنم، با این و آن صحبت می کنم و معامله های جدید را جوش می دهم. از روزمرّگی ها بر می گردیم به عالم شعر و عرفان:

_______
 دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
 باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
 روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
 دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
 من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
 ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
 کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
 ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
 هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
 شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
 باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

_______
و این هم روزی امروزم بود:
فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلاَ تَطْغَوْاْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ

_______
پ.ن: وقتی روزی زیاد میشه آدمای بی جنبه قاطی می کنن!

من هنوز

| 3 نظر | بدون دنبالک|

من هنوز
لایق لمیدنم
زیر یک درخت شاه توت
باز با هزار امید
به راه سیاهترینشان

من هنوز
لایق ماندنم
با این همه امید
    ...


25 سال زندگی
25 سال زندگی کرده ام، کمی بیشتر از تعداد انگشتان دست ها و پاهایم، کمی کمتر از تعداد دندانهایم. این بیست و پنج سال گذشته است، این جور، یا آن جور

25 سال وقت کشی
25 سال گذشته را تلف کردم. چه در کودکی وقتی که نمی فهمیدم تلف کردن وقت یعنی چه، چه در دانشگاه که انگار باید یاد بدهند چگونه زندگی کنم، ولی یاد دادند چگونه مانند بقیه عمرم را برای دلخواه دیگران تلف کنم، و چه الان؛ که دارم از تلف شدن عمرم می نویسم و از این نوع تلف کردن عمر هم بسیار خوشحالم.

25 سال فهمیدن
25 سال گذشته سال های خوبی بود برای فهمیدن. من همه جا سعی می کردم بفهمم. همه جا. از آن کلاس پنجم دبستان که سعی می کردم بفهمم چرا پول دارها باید نمره ی بیشتری بگیرند، تا دوم و سوم سالهای دبیرستان که سعی می کردم بفهمم چرا به بعضی ها می فهمانند خیلی چیزی نمی فهمند و چه الان که می فهمم خیلی بیشتر از آن موقع ها می فهمم.

25 سال خوشی
25 سال گذشته خیلی به من خوش گذشت، اوایل دبستان با سال بالایی ها داستان تعریف می کردیم، آخرهایش با همسایه ها قایم باشک بازی می کردیم، راهنمایی با همکلاسی ها همه جور شیطنت می کردیم، دبیرستانی که شدیم رفیق بازی می کردیم، بعدها هم با هر کسی که می شناختیم مرام بازی و معرفت بازی و الان هم عقل بازی و پایه بازی می کنیم.

25 سال زهرمار
25 سال گذشته سالهای زهرماری بود. از آن سال های کمرویی که سال ها طول کشید تا از پیله ی کمرویی که هنوز هم گاهی در دست و پایم گیر می کند، در بیایم. بعد هم آن سالهای بی اعتماد به نفسی که مرا کشتند تا آنکه بفهمم به اعتماد به خود احتیاج بیشتری هست تا اعتماد به دیگران و بعد هم سالهای توهّم زندگی ای که جامعه برایم رقم زده بود. که فکر کنم باید مهره ای بشوم مانند باقی مهره های شطرنج اجتماع. که اگر خواست مرا وزیر که نه، رخی خوش خط و قامت کند یا سربازی فدایی حیله ای ناپلئونی.

25 سال خمیری
25 سال گذشته سال هایی بود که نقش نانوشته ی زندگی ام بارها تغییر کرد.و من هر آن چیزی که می خواستم می شدم. اگر روزگار می خواست ورزیده باشم، ورزشکاری ماهر می شدم، اگر می خواست نقش بازی کنم، بازیگری کهنه کار می شدم، اگر می خواست بخشنده باشم، دوستی مهربان می شدم، اگر می خواست شیطانی کنم، شیطانکی سر به هوا می شدم و اگر هم می خواست سرکشی کنم، حتی از سرکشی کردن هم سر کشی می کردم؛ مانند خمیر بازی های کودکی شکل عوض کردم و به حالتی دیگر درآمدم و البته سعی کردم به شکلی که می پسندم درآیم.

25 سال فریب
25 سال گذشته خیلی ها سعی کردند فریبم دهند. یکی رفیقی برای شیطنت کردن می خواست، یکی توجیهی برای ناکامی هایش می خواست، یکی وسیله ای برای رفت و آمد می خواست، یکی جیبی با پول های تویش می خواست، یکی دوست داشت کسی را اغفال کند و یکی نه که خیلی ها هم به دنبال نوکر بی جیره و مواجب می گشتند تا از او بیگاری بکشند. نوکر خوبی نبوده ام، اما ادای پینوکیوی فریب خورده را خوب بازی کرده ام.

25 سال بازی
25 سال گذشته خیلی اش به بازی گذشت. زمانی با هم بازی می کردیم، زمانی کسی سعی می کرد مرا بازی دهد، زمانی بعضی مرا بازی نمی دادند، زمانی خیلی ها می گفتند بیا بازی کن. یکی دو بار سعی کردم کسانی را بازی بدهم و الان بیشتر مراقبم کسی مرا بازی ندهد، مخصوصاً زمانه که چهار چشمی مراقبش هستم. اگر هم خواستم بازی کنم، می روم با دو-سه رفیقی که می شناسمشان بازی می کنم. آنهم بازی های خوب و پاستوریزه.

25 سال تنهایی
25 سال گذشته 25 سال دلگیرانه ای بود. 25 سالی که در آن تنهایی را هر بار بیشتر احساس کردم، تنها بودن را، تنهایی آدم و حوا را با اینکه با هم بودند را، تنها ماندن را، تنهایی همه ی کسانی که به این دنیا می آیند و می روند را و همچنان هم تنها ماندن را، اگر خودت به این برسی که باید تنها بمانی، همانگونه که اگر همه دنیا را هم در کنارت داشته باشی باز هم تنهایی را. شاید 25 سال های آینده را هم باید تنها بمانم. تنها.

25 سال پرستش
در این 25 سال چیزهای زیادی را پرستیده ام. والدینم را، اسباب بازی هایم را، معلمانم را، دوستانم را، رهبرانم را، مشاهیرم را، انسانهای شاخص جامعه ام را، آدمهای موفق اطرافم را، انسانهایی که نمی شناختم را، ابزارهایم را، تکنولوژی دنیایم را، دنیایم را، دوستانم را، پدر و مادرم را، و شاید خدایم را، تنها خدایی که می شناسمش و هنوز فکر می کنم که می شود پیدایش کرد و کماکان آرزوی پرستیدنش را دارم.

25 سال زندگی
در این 25 سال، 24 بار به سالگرد به دنیا آمدنم رسیده ام، 24 بار از آن گذشته ام و حال نیز منتظر 25 اُمین بار هستم. نمی دانم بعد از 25 اُمین بار چه دنیایی در پیش رویم است، دنیایی پر فریب؟ دنیایی پر خوبی؟ دنیایی پر از بازی ها گوناگون، دنیایی پر از شادی؟ یا دنیایی پر از تنهایی؟ آرزویم این نیست که بعد از این 25 اُمین دنیایی ساده و آرام داشته باشم اما دوست دارم دنیایی با کمترین فریب ها و دغل ها و دروغ ها داشته باشم. 25 سال زندگی کرده ام و نمی دانم چند سال باقی مانده، یا چند روز. فقط می دانم باید این چند سال را هم ماند و سپری کرد. انسان، ماندنی نیست، روزی باید برود، نمی داند چرا می آید، ولی کاش وقتی می رود بداند چرا باید برود.

 

هر چی دلت می خواد بذار،
اسم منو، صدام بکن
هر جور دلت می خواد بشین
کنار من نیگام بکن
تو مهربون ترین می شی
وقتی چشات بارونیه
وقتی دلم ابری شده
خورشید من رهام نکن
شاپرک بی سرزمین
از بچگی خونه نداشت
بیا گل سرخی شو و
بی آشیون رهام نکن
تو حس خوب موندنی
تو چشم خیس لحظه هام
تو لحظه ی ندیدنت
رحمی به آسمون بکن
هر نفس فرشته ها
بهونه ی یک نعمته
بیا فرشته ای شو و
رحمی به هر دومون بکن

- بیداری یا خواب؟
(با خمیازه)
- بیدار قربان!
- جلوی من صاف و درست وایستا. این قدر هم دهن درّه نکن.
- شرمنده قربان! خوابم می آید.
- یعنی چی؟ تو باید همیشه آماده و گوش به زنگ باشی. محکم بایست.
(من با خمیازه)
- چَــــَـــَشم قربان!
- شما باید همیشه آماده باشید. همیشه به فرمان باشید. همیشه منتظر شنیدن یک دستور از دهان ما و اجرای آن باشید. همیشه به انجام به بهترین نحو آن فکر .. کنید .....

همین جوری که داشت حرف می زد یکهو دیدم یک خرگوش دارد از پشت سرش به او نزدیک می شود. خرگوش خطرناک نیست ولی خوب او هم اصلاً حواسش نبود. خرگوش آمد و آمد تا دقیقاً پشت پایش. بعد یکهو پرید روی شانه اش. وای چه خرگوش بلند پروازی. کاش من هم یک قورباغه داشتم که اینقدر بلند می پرید. احساس کردم کفشم سنگین شد. وای! کاش چیز دیگری آرزو کرده بودم. یک قورباغه ی متوسط نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچک پریده بود روی کفشم. مگر اینجا باغ وحش است؟ همین جور داشت حرف می زد و حواسش اصلاً به من نبود. تقریباً داشت با آسمان صحبت می کرد. یواشکی نشستم و قورباغه را برداشتم. و سریع بلند شدم. فکر کردم که چطور قورباغه و خرگوش می توانند با هم مسابقه دهند. هر دو را پشت یک خط گذاشتم. ولی خوب چطور باید با هم بپرند. خرگوش بپر. خرگوش حدود 50 سانتی پرید. خوب حالا قورباغه بپر. قورباغه هیچ واکنشی نشان نداد. انگار که پلاستیکی است و زمین هم یخچال است. با تو ام بپر. نخیر. فایده ندارد. همان بهتر که چشم بادامی ها پاهایت را به عنوان کباب بخورند. فکر دیگری به سرم زد. باید کاری می کردم که هر دو با هم بپرند. یک هویج را به یک ملخ یا یک ملخ را به یک هویج گره زدم. آماده، یک، دو، سه. پرتابش کردم دو متر جلوتر. قورباغه پرید و ملخ را گرفت، اما حیف که هویج در دهان قورباغه جا نشد. قورباغه ی بدبخت که ضایع شده بود دوباره به خط شروع برگشت. فهمیدم که خرگوش چشمش ضعیف است و قورباغه هم گوشش. آخر خرگوش هایی که این همه هویج می خورند چرا چشمشان ضعیف است؟ یک عینک گذاشتم روی چشم خرگوش و یک سمعک روی گوش قورباغه. حالا دوباره، همه پشت خط آماده، یک، دو، سه، حرکت. باز هم مثل همیشه خرگوش بازنده شد. مثل اینکه بردن لاک پشت از خرگوش هم بیشتر به خاطر خرگوش بوده. حالا نوبت به جایزه ی برنده رسید. جایزه ی برنده این است که من باید ماچش کنم. وای نمی شد خرگوش برنده شود. نه من نمی خواهم قورباغه را ماچ کنم. اصلاً نمی شود همیشه این داستان شاهزاده شدن قورباغه تکرار نشود. من به این داستان های قدیمی حساسیت دارم. کهیر می زنم. همیشه این داستان های قدیمی باعث دردسر می شود، همیشه ....

- ... همیشه ... بیدار باشید، ... هی! بیداری یا خواب؟
- خواب ... ببخشید بیدار قربان.
- می گویم شما همیشه باید به گوش باشید و تو خوابیده ای، آخر کسی ایستاده می خوابد، شما باید حواستان هر لحظه جمع باشد.
- شرمنده قربان
- با یک عذر خواهی ساده که درست نمی شود. باید بیدار باشید و بیدار بودن خودتان را به همه نشان دهید. باید برای هر پیشامد آماده باشید. باید همیشه مراقب اطرافتان باشید. باید همیشه چشمانتان کاملاً باز باشد ...
نه من آلپاچینو اَم و نه اینجا بی خوابی است. پس این بار راحت خوابیدم

تا بحال مجبور بوده اید کسی که دوستش دارید را بکُشید؟
- باید بُکشی اش!
- نمی شود قربان!
- تمرّد می کنی؟
- نه قربان!
- پس چرا نمی کُشیش؟
- چونکه خوب نیست قربان، از لحاظ انسانی.
- ساکت من تشخیص می دم که خوب هست یا نیست. شما فقط عمل می کنین.
- باشد قربان. ... ولی نمی شه این دفعه را بی خیال شید.
- مگر اینجا چاله میدونه که این جوری حرف می زنی؟ باید بگی لطفاً این دفعه را چشم پوشی کنید.
- اطاعت قربان ولی ...
- نخیر می گویم بکشش.
گاهی اگر بخواهی ناله ات اثر کند باید صدای بچه گربه دربیاوری.
- قربا ..... ن، لطفاً چشم پوشی کنید.
- ...
- بسیار ممنون می شوم قربان.
- باشه. این دفعه رو بی خیال می شم.
- بسیار متشکرم قربان.
- خوب برید پی کارتون. تا دو ساعت دیگر آزاد.
گاهی هر چقدر هم آزاد باشی آزادیت به درد نمی خورد. مثل این است که به قورباغه ی توی شیشه ی مربا بگویی هر کاری دلت می خواهد بکن.
- ببخشید قربان یک سوال داشتم.
- بپرس.
- چه کار می توانیم بکنیم؟
- آزاد باشید، هر کاری دلتان می خواهد بکنید.
- مثلاً چه کاری؟
- من چه می دانم. هر کاری غیر از اینکه اینجا مُخِ منو تیلیت کنی.
- بله قربان.
کشتن وقت هنر است! حالا من اصلاً کار ندارم که این وقت کشی اینجا باشد، آنجا باشد، بی وقت باشد، زمان دار باشد یا سر وقت باشد. مهم این است که بتوانی به راحتی و با کمترین وسیله ی ممکن بکشی اش. مثل این روباهِ که آرام آرام می آید توی مرغدانی، سریع یک مرغ تپل مپل انتخاب می کند، حالت می گیرد، از وقتی گردن مرغِ هدف را می گیرد سر و صدا و قدقد و قوقولی شروع می شود پس باید خود را به اولین خروجی برساند، پس ناگهان گردن مرغ مورد نظر را می گیرد و به سرعت از سریع ترین راه گریز ممکن فرار می کند، حتی الامکان هم از سوراخی کوچک فرار می کند که تعقیب کننده های بلند قدش نتوانند از آن عبور کنند.
حالا باید سعی کنم وقت کُشی کنم. یا نه خیلی بدتر از این، باید سعی کنم بتوانم راحت، بدون دغدغه، با خونسردی تمام، و مثل یک حرفه ای وقت کُشی کنم. باید جای خوبی برای کشتن وقت پیدا کنم. فکر کنم توی اتاقم بهترین جاست.کمی دور خودم می چرخم. خوب چه جوری باید وقت تلف کنم. باید دقیق و حساب شده عمل کنم. باید زمان را غافل گیر کنم. می خوابم روی زمین. خودم را به خواب می زنم، یا بهتر اینکه به مردن. سعی می کنم فکرم را آماده کنم. باید آرام و بی صدا عمل کنم. یکهو فکری ذهنم را به هم ریخت. اگر وایستاده مجبور شدم وقت کشی کنم یا نِشسته چه؟ خوب معمولاً جایی که جا برای وایستادن باشد جا برای نشستن هم است؛ ولی برای خوابیدن ممکن است جایی نباشد. خوب پس می نشینم. چهار زانو، این جوری آدم بهتر می تواند تمرکز کند. کمی منتظر می شوم. برای یک فرصت مناسب. آهان. حالا باید خودم را آماده کنم، آماده، یک .. دو .. سه.
خوب توانستم چند دقیقه ای وقت رو بکشم اما .. برای چند ساعت یا چند روز باید چه کار کنم؟ وووه .. باید خیلی تمرین کنم.

از خانه بیرون می آیم و در را کمی محکم به هم می زنم.
- آرام باش. نکند عصبانی هستی؟
- نه قربان!
- شاید هم می خواهی اعتراضت را نشان بدهی؟
- نه قربان!
- پس چرا در را محکم به هم کوبیدی، مگر اینجا خانه ی خاله است؟
- نه قربان، باد بود.
- باز هم که رفتی سراغ باد و بادمجان. می خواهی سرکشی کنی؟
- نه قربان. منظورم این بود که باد در را محکم بست. و اگر نه من قصد جسارت نداشتم.
- ساکت شو. این حرف ها مال کتابخانه و دبیرستان است. مگر من معلم تو هستم؟
- نه قربان!
- البته که من معلم تو هم هستم. هم معلم تو، هم رییس تو، هم پدر تو، هم مادر تو.
در گوشی به خودم می گویم سلام مامان سیبیلو، بعد هم ریز ریز می خندم.
- چرا می خندی، من رو مسخره می کنی؟
- نه قربان!
- خوب همین مسیر رو مستقیم ادامه می دهید. تا نگفتم هم وانمیستید. بی حرف، بی حرکت اضافه.
باید مقاومت کنم، یعنی باید همین جوری بروم. بدون حرف، بدون حرکت اضافه. شروع می کنم به رفتن. مستقیم. بدون هیچ چاشنی اضافه. راست. صاف. مستقیم. تا بی نهایت.
باید احساس بی حسی کنی. باید احساس سنگ بودن کنی. احساس آهن بودن. مثل قطار. تلق تولوق. تلق تولوق. فقط بروی. به هیچ چیزی هم فکر نکنی. فکر کنید یک قطار شروع کند به فکر کردن.
- وای چقدر این ریل های راه آهن سردند. مسیر هم که همه اش مستقیم است، نه دوربرگردانی، نه میدانی. بیشترین تنوعمان بوق است. حتی مسیر روبرو را هم خودمان انتخاب نمی کنیم. مستقیم می رویم و می رویم. توی ایستگاه می ایستیم و بعد دوباره می رویم. حداقل محض تنوع یک پلیس نمی آید ما

دوباره می روم می ایستم جلوی آینه؛ صاف.
- تازه داری صاف وایستادن رو یاد می گیری، لباسات رو منظم کن.
- بله قربان!
- ناهار چی آماده کردید؟
- بادمجان قربان!
- بله بادمجان، بادمجان یادمه یه مشکلی داشت ...
- بادمجون باد داره، نخوری ...
- ساکت!
- بله قربان!
- آره یادم اومد: بادمجون باد داره. ها ها ها ها.
- هه هه هه.
- ساکت!
- بله قربان!
- امیدوارم قضات مثل حرف زدنت گستاخانه نباشه.
- نه غذا گستاخانه نیست قربان.
- خوبه، آفرین.
می رم زیر قابلمه رو خاموش می کنم. ناهار بادمجان است. با برنج یک شب مانده. کوکوی دوشب مانده هم در یخچال بود که بماند برای شب سوم.
خوب من هم مثل اکثر آدمهایی که از بچگی در آمده اند و هنوز خیلی وارد میان سالی نشده اند هیچ علاقه ی وافری به بادمجان ندارم. البته کشک و بادمجان یک چیز دیگر است. البته اصلاً هم از بادمجان بدم نمی آید ولی خوب تا حالا رابطه ی عاشقانه یِ روباه و خروسی هم با هم نداشته ایم.
خوب یک بشقاب برنج با دو عدد بادمجان و کمی لپه و گوشت رو و اطرافشان. وای فراموش کردم، کمی از برنج را خالی می کنم. کی گفته است که غذا باید به اندازه باشد؟
حالا نوبت به برقرار کردن رابطه ی دوستانه با بادمجان می رسد. فرض کنید دوماه فقط باید بادمجان بخورید. صورتم را تا فاصله ی 40 سانتی متری بشقاب بادمجان می آورم جلو.
- سلام، آقایان بادمجان، شاید هم آقا و خانم بادمجان. احوال شما. متأسفانه من باید شما دو تا را از هم جدا کنم. البته امیدوارم که در آینده ی شکمی ام به هم برسید؛ اگر یکی تان اشتباهی به جای معده به ششهایم نرود. یادتان باشد به حلق که رسیدید راه بالایی را نروید ها، حتی اگر روباه مکار و گربه نَره، یا حتی خود پینوکیو بهتان گفت. فقط همان راه پایینی را بروید.
نه نمی شود بیشتر از دو روز با بادمجان کنار آمد.
این بار صورتم را می آورم 30 سانتی متری بادمجان ها.
- من باید با شما زندگی کنم، می فهمید؟ صحبت یک عمر زندگی با تفاهم و آرامش است. خوب یکم کمتر، چند ماه.
فکرم را روی بادمجان ها متمرکز می کنم.
- کی گفته شما مرغ نیستید، بادمجونید، شما خود مرغید، نه اصلاً چلو کبابید، یا نه شیشلیک، وای دهنم آب افتاد. اصلاً شما پیتزایید یا مرغ کنتاکی، خوب من خیلی هم از کنتاکی خوشم نمی آد ولی بهتر از 60 سال بادمجون خوردنه.
حالا که باهاشون درد دل کردم احساس کردم دارم آروم آروم بهشان علاقه مند می شوم. کم کم احساس کردم که مهر و محبتشان در تمام روح و جانم ریشه می دواند. فقط مانده مرحله ی آخر؛ مثل شازده کوچولو، برایشان اسم انتخاب کنم.
- خوب بذار ببینم چه اسمی برایتان خوب است؟ بادنجان چطور است؟ یا کدو؟ یا نه بذارید احساس صمیمیت کنیم، سارا و دارا، نه اسم خارجی بهتر است، مثلاً آقای اسمیت و خانم اسمیت. نه توی خارج همه اسمشان اسمیت است آهان فهمیدم بادی، تو می شوی آقای بادی تو هم می شوی خانم بادی. سلام آقای بادی، سلام خانم بادی. روز خوبیه، نه؟ خوب منم موافقم که نه.
به همین راحتی با یک مشکل بزرگ کنار آمدم، با مشکل چند سال بادمجان.
خوب فقط یک کار دیگر می ماند ....
خوردمشان.
 

رفتم جلوی آینه ایستادم. باید از الان تمرین کنم.
- چرا صاف وانیستادی؟ صاف واستا.
- چشم قربان!
خودمو صاف کردم.
- مستقیم روبرو رو نیگا کن. اینقدر چشماتو نگردون.
- چشم قربان!
- شماره تو بگو، تند و سریع.
- ...
- نه نمی خواد بگی، هنوز بهت شماره ندادم. می گم صاف وایستا!
- چشم قربان!
دوباره خودم رو صاف می کنم. سعی می کنم حداقل تا 5 دقیقه ای کج نشوم.
- شما باید مرتب باشید، منظم باشید، گوش به فرمان باشید.
- بله قربان!
- این قدر نگو بله قربان!
- بله قربان!
- بی عقل مثل آدم حرف بزن، تو چیز دیگه ای یاد نگرفتی غیر از بله قربان؟
- چرا قربان، چی می خواید تا بگم؟
- هر چی غیر از بله قربان ... مثلاً بگو ببینم ساعت چنده؟
- ساعت ندارم قربان، البته هر چی شما بفرمایید، دوست دارید من بگم ساعت چنده؟
- همون بهتر که همون بله قربان رو بگی ابله!
- بله قربان!
خوب گاهی آدم باید ابتکار عمل هم به خرج بده:
- البته قربان بر اساس موقعیت خورشید، فکر کنم ساعت 7 صبح باشه.
- کی به تو گفت حرف بزنی؟ هان؟ گی به تو گفت فکر کنی؟ هان؟ تا من نگفتم تو کاری نمی کنی. فکر هم نمی کنی، حتّی اگه من بهت گفتم. اینجا من فکر می کنم، شماها فقط گوش می کنید و عمل می کنید. دیگه هم زرت و پرت نمی کنید. فهمیدی؟
- بله قربان!
- خوب فعلاً بسه، آزاد!
خیلی هم سخت نیست.
وقتی به این 21 روز باقیمانده فکر می کنم دوست دارم اصلاً فکر نکنم.
می روم سمت یخچال. درش رو باز می کنم. دنبال چیزی می گردم که ناگهان یادم می آید، در یخچال رو می بندم. باید تَرک کنم. خوب بیاید تمرین کنیم. دوباره می روم سر یخچال. درش رو باز می کنم. تویش را نگاه می کنم. دوباره درش را می بندم. راحت بسته نمی شود. دوباره تویش را نگاه می کنم. چه بادمجان های تپلی.
- منم اگه رژیم نگیرم توی یخچال جا نمی شم.
کمی هلشون می دهم تا بگذارند در یخچال بسته شود. این روزها باید همه مهربان تر باشند تا همه کنار هم جا شویم. چاق و لاغر، بلند و کوتاه، عاقل و بی عقل. برای همین است که بعضی ماشین ها کوچکترند.
- خوب فکر می کنم مرحله ی اول جواب داد.
برای اطمینان بیشتر دوباره در یخچال را باز می کنم، تویش را نگاه می کنم و می بندم.
برای امروز بس است، دوباره می روم سر یخچال، بالاخره چیزی غیر از بدمجان در این بی چاله ی بی یخ پیدا می شود. مثل اینکه این دفعه هم باید دست خالی برگردیم، نه صبر کن، من چه جوری این سیب های زرد خوشمزه را ندیدم. مثل اینکه تَرک کردن روی بینایی ام تأثیر گذاشته. یک سیب زرد، برای کسانی که بایستی به سطحی بالاتر بروند.
در یخچال را به زور می بندم.
 

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از October 2008 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

September 2008 آرشیو قبلی است.

November 2008 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02