September 2008 آرشیوها

من، روی تختم

| 2 نظر | بدون دنبالک|

من اینجا خوابیده ام روی تخت. رو به آسمان سقف، نیمه طاقباز و دست هایم را ضربدری به میله ی بالای تخت گرفته ام. این جوری خوابیدن و فکر کردم را دوست دارم؛ شاید به اندازه ی گاز زدن یک سیب سفت. دارم به خودم فکر می کنم؛ به هیکلم. به قدم، به وزنم.
اگر وزنم 15 کیلویی بیشتر بود، رنگ پوستم مقداری سیاه تر و قدّم 10 سانت کوتاه تر بود و هیکلی تر بودم چه می شد؟ وقتی که من روی تختم هستم، تختم 2 سانت بیشتر پایین رفته است و دست هایم را بیشتر کشیده ام تا ضربدری به میله ی بالای تخت برسد. این قدر هم از آفتاب بعد از ظهر فراری نیستم.
اگر وزنم 5 کیلویی کمتر بود و رنگ پوستم سفیدتر، قدم 5 سانت بلندتر بود و ترکه ای تر بودم چه؟
وقتی که من روی تختم هستم، پاهایم را هم به میله پایین تخت گیر داده ام. چون وزنم کم است، تشک تختم راحت تر نفس می کشد و به مردم دیگر هم نصیحت می کند که وزنتان را کم کنید تا سالم تر بمانید؛ تازه راحت تر هم توی قبر می گذارندتان.
اگر من به جای کامپیوتر و کی برد، علوم اقتصادی خوانده بودم، الان که روی تختم دراز کشیده ام و دست هایم را ضربدری به میله ی بالای تخت گرفته ام، توی کتابخانه ی بالای تختم به جای چند کتاب نیمه داستان، چند تا کتاب اقتصاد خرد و نیمه خرد و کمی کلان دارم و روی میزم هم یک دسته چک با 10برگه چک سفید. راستش را بگویم اندازه ی نصف حقوقم را هم زیر تختم قایم کرده ام. تخت من خیلی امانت دار است.
اگر توی دانشگاه به جای نوشتن پروژه برای استادها کمی کار سیاسی کرده بودم الان که من روی تختم دراز کشیده ام و پاهایم به میله ی پایین تخت نمی رسد، به جای یک طبقه سی دی، چند تا مجله ی تحلیل سیاسی توی کتابخانه ی بالای تختم است و روی میز نزدیک تختم هم چند برگه مقاله ی نیم نوشته است. موبایلم هم خاموش است، هی زنگ می زنند و حرف های صد من یه غاز می زنند.
اگر به جای گذراندن چند سال توی دانشگاه بی خیالش شده بودم، الان دست های ورزیده ی کاری ام را ضربدری به میله ی بالای تخت گرفته ام و آرزو می کنم تشک تختم سفت تر باشد تا کمی کمرم احساس کوفتگی اش کم شود. زیر تختم یک پاکت پر پول است که فردا باید ببرم بانک. روی میز نزدیک تختم هم یه ضبط گنده ی سی دی چنجر است که خوب .. خاموش است.
در همین حین که داشتم اینها را به شما می گفتم رفتم یک سیب کوچک زرد از توی یخچال برداشتم و کلکش را کندم. خوردن سیب های زرد سفت وقتی که روی تخت دراز کشیده ام و پاهایم به میله ی پایین تخت نمی رسد خیلی لذت بخش است.
تشک تختم خیلی نرم است. باید یه حالی به فکرش بکنم.

درون و حال

| 6 نظر | بدون دنبالک|



گاهی موضوعی را طوری کامل و گیرا گفته اند که بازنویسی اش معنی ندارد.
داستان موسی و شبان، جهت خواندن دوباره، اندیشیدن دوباره، و اینکه درباره ی اصل بیشتر فکر کنیم؛
به شیوه ی زیبای روایت داستان و عناصر آن هم دقت کنید:

_______
دیــد مــوسی یک شبانی را بـه راه
کاو همی گفت: ای خـدا و ای الـه  

تو کــجایی تا شوم من چاکـــرت
چارقت دوزم کنم شانه ســـرت

ای خـــدای من فـــــدایت جـــــان من
جمله فرزندان و خان و مان مـن

جامه ات شویم شپشهایت کــشم
شیر پیشت آورم ای محتشم

ور تــو را بیماریی آید بــه پیش
من تو را غمخوار باشم همچو خویش

دستکت بـوسم بمـالم پــایکت
وقت خـواب آیم بروبم جایکت

 گـر بدانم خــانه‌ات را مـن دوام
روغن و شیرت بیارم صبح و شام
 
هــم پنیر و نــانهای روغـنین
خـمره‌ها چغراتهای نـــازنیـن
 
سازم و آرم به پیشت صبح و شام
از من آوردن ز تو خـوردن تمـام
 
ای فـدای تو همه بــزهای مـن
ای به یادت هی هی و هی های من
 
زیـن نمط بیهوده می گفت: آن شبــان
گفت موسی: با کیستت ای فــــــلان؟
 
گـفت: با آن کس کـه ما را آفـــرید
این زمین و چـرخ از او آمد پدید
 
گفت موسی: های بس مدبر شدی
خود مسلمان ناشده کـافر شدی
 
این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار
پنبه ای اندر دهان خود فشـار
 
گند کـفر تــو جهان را گنـده کرد
کفر تو دیبای دین را ژنده کـرد
 
چــــارق و پاتابه لایق مــــر تـو راست
آفتابی را چنین ها کـی رواست؟
 
گـر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
 
با که می گویی تو این با عم و خال
جسم و حاجت در صفات ذوالــجلال

شیر او نـــــوشد که، در نشـــو و نماست
چارق او پوشد که، او محتاج پــاست
 
گفت: ای مـوسی دهانم دوخـتی
وز پشیمانی، تو جانم سوختی
 
جـامه را بدرید و آهی کـرد تفت
سر نهاد اندر بیابان و بـرفت
 
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را چرا کردی جدا؟
 
تـو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصـل کردن آمـدی
 
تـا توانی پا منه انـدر فـراق
ابغض الاشیاء عندی الطلاق
 
هــــــــر کسی را سیـرتی بنهاده‌ایم‌
هر کسی را اصطلاحی داده‌ایـم
 
در حـق او مـدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تـو سم
 
در حـق او نـور و در حق تو نار
در حق او ورد و در حق تـو خار

در حق او نیک و در حـق تـو بـد
در حق او خوب و در حق تـو رد

مـا بـری از پاک و نـاپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی هـــمه
 
مـــن نـکردم خلق تا سودی کنم
بلکه تا بر بندگان جـودی کنم
 
هـندیان را اصطلاح هـند مدح
سندیان را اصطلاح سند مدح
 
من نـگردم پــاک از تسبیحشان
پاک هم ایشان شوند و در فشان

ما بـرون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
 
ناظر قلبیم اگـر خاشع بود
گر چه لفظ و گفت ناخاضع بود

چـند از این الفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز و ساز

آتشی از عشق در جان بــرفروز
سر به سر فکر و عبارت را بـسوز
 
مـوسیا آداب دانان دیگرنـد
سوخته جان و روانان دیگـرند

عاشقان را هر نفس سوزیدنی اسـت
بر ده ویران خراج و عشـر نیست

گـر خطا گـوید ورا خاطی مگـو
گر شود پر خون شهید آن را مشو
 
خـون شهیدان را ز آب اولی‌تر اسـت
این خطا از صد صواب اولی‌تر است

تـو ز سرمستان قلاووزی[1] مجـو
جامه چاکان را چه فرمایی رفـو

ملت عشق از همه دینها جـداسـت
عاشقان را مذهب و ملت خداست

بعد از آن در سر موسی حق نـهفـت
رازهایی کان نمی‌آید به گــفت

بر دل موسی سخنها ریختند
دیدن و گفتـن به هم آمیختند

چند بیخود گشت و چند آمد به خــــود
چند پرید از ازل سوی ابد

بعد از این گر شرح گویم ابلــهی است
زانکه شرح آن ورای آگـهی است

چونکه موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چـوپان دوید

بر نشان پای آن سرگشته رانـد
گرد از پره بیابان بـرفشاند

گام پای مردم شوریده خـود
هم ز گـام دیگران پیدا بود

یک قدم چـون رخ ز بالا تا نشیب
یک قدم چون پیل رفته بــــــر اریب

گاه چون مـوجی برافرازان علم
گاه چون ماهی روانه بر شکم

گاه حـیران ایستاده گه دوان
گاه غلطان همچو گوی از صولجان

عاقبت دریـافت او را و بدید
گفت: مژده ده که دستوری رسیـد

هیچ آدابی و تــرتیبی مـجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

کفر تو دین است و دینت نور جان
ایمنی وز تو جهانی در امان

ای معـاف یفعل الله ما یشاء
بی محـابا رو زبان را برگشـا

گفت: ای موسی، از آن بگذشته‌ام
من کنـون در خـــون دل آغشته‌ام

تـازیانه بر زدم اسبم بگشت
گنبدی[2] کرد و ز گردون برگذشت

محرم ناسوت مالاهوت باد
آفرین بر دست و بر بازوت باد
 

...........................................
1. محافظان لشکر.
2. به حالت سجده افتادن.

 

چند وقته که دوست دارم یه تشکر درست و حسابی از خدا بکنم. این جور هم که زمانه می چرخد معلوم نیست تا چند وقت دیگه رابطه ام با خدا همین جوری بنده ی کمی خوب و خدای خیلی خوب باشد که من گاهی از دستش ناراحت باشم و گاهی بپرستمش و او کماکان خدای خوب بماند. بنابراین دنبال راهی می گشتم برای تشکر درست و حسابی.
بعضی عارف ها، می گویند می شود از دوست داشتن زمینی به آسمان رسید. البته آنها می گویند به هم چیز می شود رسید، از خانه و پنت هاوس گرفته تا علم و فلسفه و حتی رسیدن به حقایق ذاتی عالم و آن چیزهایی که در قوانین طبیعی دنیا نیست. گفتن چگونه اش کمی پیچیده است، بر می گردد به وحدت وجود و اینکه هر چه که بینم از اوست و هر چه که دارم از اوست و حبّ، حبّ اوست که در میان موجودات پخش شده و آفریدگان هر کدام قطعه ای از آینه ی وجود کاملند و راهی به سوی او هستند و الی آخر.

تشکر از یک آدم:
می خواستم یک تشکر درست و حسابی ازت بکنم. به خاطر خیلی چیزها.
اول به خاطر همراهی. همراه خیلی مهم است چه فقط زیر لب غرغر کند مثل جالی، اسب لوک خوش شانس و چه همپایی و یاری کند مثل سانچو مهتر دن کیشوت، چه راهنمایی ات هم کند مثل همزاد حسن کچل یا اصلاً مرادت باشد، مثل شمس مولانا.
دوم به دلیل یاد دادن. البته درست است که من هم خیلی سخت گیر نیستم در استاد هایم ولی خوب بالاخره تو هم توانایی یاد دادن خوبی داشتی. همان طوری که سقراط به افلاطون منطق سقراطی یاد می داد یا همان طوری که رودخانه ها به براتیگن ماهی گیری و نویسندگی یاد دادند یا همان گونه که وجود انسان به انسان آگاهی از وجود را یاد داده یا اصلاً همانگونه که گلوله ها به وینسنتِ پالپ فیکشن معجزه را شیرفهم کردند.
دیگر به خاطر تحمل. تحمل کار راحتی نیست مخصوصاً اگر تحمل انسانی مثل من باشد گاهی ناراحت شدنت طبیعیست ولی کلاً تا اینجا که تحملم کرده ای، کار هم بی فکری های اندیشه را تحمل کرد و نصیحتش می کرد، خرس های پاندا ما آدمها را تحمل کرده اند و تا بحال منقرض نشده اند، بابا لنگ دراز، سرکشی های جودی آبوت را تحمل کرد و هیچ چیز نمی گفت، و موسای پیامبر که ایرادهای بنی اسرائیل را تحمل کرد و آخرهم به سرزمین موعود رساندشان.
و آخر به خاطر امید . این یکی دیگر خیلی شاعرانه است و تأثیرش هم فرق دارد، مثل دود نیست که دو تا پک بزنی و یک ساعت بعد منتظر بعدی باشی. مثل واکسن هپاتیت هم نیست که یه بار بزنی و خلاص؛ گاهی آدم بهش احتیاج دارد تا شروع کند. تا حالا منتظر بودی یکی هُلت بدهد با طناب بانجی جامپینگ از روی پل بپری پایین؟ یا تا حالا دوست داشتی تا سر قله بروی و منتظر یکی شدی که بهت بگوید برو؟ گاهی هم باعث می شود ادامه بدهی؛ می دانی برای چه شازده کوچولو به سیاره اش برگشت؟ یا اصلاً تا حالا تا سر قله رفتی؟ تا حالا پرواز کردی؟
و جدا از همه اینها هم به خاطر تاثیر گذاشتن. روی چی، روی همه چیز از جمله روال زندگی و شخصیت و شیوه ی نگاه کردن به دنیا و همه ای اینها، سگ آقای پتیول فقط به خاطر این بد نبود که سگ بود، بیشتر به خاطر خود آقای پتیول بود. فکر کردید پینوکیو به خاطر چی بود که آخرش آدم شد؟ فقط به خاطر کمک های پری مهربون؟ یا به خاطر دعای پدر ژپتو؟ نه فقط، بیشتر به خاطر این بود با آدم ها زیاد همبازی بود.

تشکر از یک خدا:
خوب این جوری که معلوم است، همه ی آنهایی که به آدم قبلی گفتم به تو هم می گویم، یا اصلاً گفته ام، به اضافه ی اینکه همه ی اینها سرش به تو بند است، یعنی امکان وجود داشتن اینها و اینکه اصلاً بشود اینها را هم فهمید کار تو بوده. پس به همان آدم قبلی می گویم که از طرف من تشکرات تامه ام را نسبت به تو ابراز کند، باتشکر.
 

این بالاها

| 7 نظر | بدون دنبالک|

امشب تصمیم گرفتم برم دنیا را از آن بالا بالا ها ببینم. آخر مگر چند بار آدم همچین تصمیم شیرین و دلچسبی می گیرد؟ یا بدتر از آن مگر آدم چند بار یک تصمیم عجیب و دلچسب خود را عملی می کند؟
خلاصه خودم را حاضر کردم و چهار زانو نشستم روی زمین. بعد تصمیم گرفتم بروم بالا. اول می خواستم تا همین آسمان خودمان بروم. همین که پرنده و کلاغ و گاهی هم طوطی های سبز دم بلند دارد. می دانستید صدای طوطی ها در حال پرواز شبیه صدای توله سگ هاست؟ اصلاً شاعرانه نیست. آره از اینجا آن پایین خیلی خوب معلوم است. ساختمان هایی که صبح ازش می رویم بیرون و شب دوباره باید برگردیم توش تا خانه مان حساب شود. پارک چند خیابان آن ور تر با پیرمردهای صبحگاهی و خمیازه ی گربه های ظهر و بازی های بچه های از مدرسه آزاد شده ی عصرش. این خیابان های عجیب و غریب و کج و کوله و پر دست انداز هم معلومند. راستی خیابان ها از اینجا خیلی پر پیچ و خم ترند.
بعد فهمیدم که دوست دارم بالاتر بروم. رفتم تا آنجایی که ابر های بریده بریده و هواپیماهای مسافر بر دارد. صدای کشتی های بخار می دهند. از اینجا زمین خیلی دیدن ندارد. دو سه دقیقه که ببینی سیر می شوی. مثل نقشه های شهرهای کلاس سوم چهارم دبستان می ماند. یک سری خانه های اندازه ی نقطه و شاید پارک های اندازه ی سکه. و چند خیابان اندازه خط.
رفتم بالاتر؛ آنقدر که حالا دیگر شهر اندازه ی یک قوطی کبریت شد و روستاهای اطرافش مثل سر چوب کبریت ها. از این جا ستاره ها خیلی پر نورترند. ماه هم شانس آوردم که نصفه و نیمه است و گرنه شاید مجبور می شدم به خاطر مهتابش عینک آفتابی بزنم. آنقدر آن بالا قشنگ است که دیگر نمی خواهی به زمین نگاه کنی. یک بار دیگر هم به زمین نگاه کردم. رنگهایش قهوه ای شده بود و گاهاً سبز و سفید. قهوه ای اش کم رنگ است. مثل رنگ بستنی نسکافه. البته اینجا اینقدر خوب و خنک هست که هوس بستنی نکنم. دوباره که بالا را نگاه می کنم هوس می کنم بروم بالاتر. که به ستاره ها نزدیک تر شوم.
اینجا خیلی با صفا است. ساکت ساکت است. دیگر حتی صدای رعد و برق های زمینی که آن پایین می آمد نمی آید. از شهاب سنگ و این جور چیزها هم خبری نیست. ساکت ساکت است. فقط نور است و تاریکی. نور ستارگان که انگار همین پنج شش متر بالاترند و تاریکی فضای بیکران. زمین هم یک توپ آبی و سفید دور دست بیشتر نیست. نشسته ام این بالا و راحت فکر می کنم. به خیلی چیزها. گاهی هم اصلاً فکر نمی کنم. خیلی خوب است. باز هم فکر می کنم. به همه ی چیزهایی که آن پایین فکر کردن بهشان ممنوع است. به تنهایی خودم. به تنهایی شما. به کوچکی زمین مان. به فضای زیاد خالی ای که همه جا هست. به خودمان که بیشتر نیستیم تا باشیم. به بودن. به نبودن. یادم باشد یک روز چند شاعر با خودم این بالا بیاورم. نه آنها زیاد اینجا می آیند، باید چند تا فیلسوف با خودم بیاورم. فیلسوف ها می گویند حتماً روزی یک چیزی از عدم به وجود آمده. لابد تا حالا این بالا نیامده اند. چون اینجا بیشتر چیزی به وجود نیامده تا آمده باشد. اینجا پر است از فضای بی کران. پر است از هیچ. و اینکه بالاخره همین هیچ ها هم وجود دارند. اینجا وجود نداشتن ها خیلی بیشتر توی چشم می زند تا وجود داشتن ها.
خوب دیگر کم کم دارد دیر می شود. خیلی از شب گذشته است و بهتر است آدم برای بیدار بودن بهترِ فردا بیشتر شب را بخوابد. زود برگشتم پایین و رفتم سر جایم گرفتم خوابیدم.

می گویند که برای کارهای خود یا وسایل خود باید جایگزین داشته باشیم، به قول ما باید میرور (Mirror) داشته باشیم. اصطلاح معروف میرور وقتی است که می خواهید دانلود کنید، همان فایل را در سایت دیگری هم خواهید یافت که میرور فایل اصلی است.
می گفتند که خیلی به ویندوز و آفیس و محصولات مایکروسافت، غول نرم افزاری دنیای کوچکمان وابسته نشوید که اگر بخواهد بلایی سرمان در بیاورد پیشاپیش سپرها را انداخته ایم. مثلاً راه جایگزینی که برای آفیس پیشنهاد می کنند OpenOffice (شبیه آفیس، مفت، ولی نه به راحتی آفیس) یا GoogleDocs (نرم افزار آنلاین گوگل، شامل، ورد، اکسل و پاورپوینت تماماً آنلاین) است. یا به جای Outlook از Gmail و امکانات جانبی آن (مانند تقویم) استفاده کنید.
خوب من هم برای شروع یکی دو سالی است که از محصولات گوگل استفاده می کنم: جی میل به صورت فراوان، از GoogleDocs برای بعضی فایل های اصلی ام مانند فایل اکسل ساعت کاری ام و البته همیشه گوگل برای جستجوی اینترنتی.

google-chrome.jpg

خواندم که گوگل مرورگر وب خود را به بازار داده: گوگل کروم (Google Chrome). لابد برای کم کردن روی مایکروسافت و موزیلا! خوب سریع رفتم برای دانلود. توی گوگل نوشتم Google Chrome، روی لینک اول کلیک کردم، دکمه دانلود رو زدم ولی .. یک پیغام عجیب! حدس زدم که مشکل بر می گردد آی پی ایرانی، خوب از یک پروکسی آنلاین استفاده کردم و دوباره رفتم برای دانلود اما ... چون صفحه اسکریپت داشت فایده ای نداشت. دنبال mirror در سایت دیگری گشتم ولی همه ی آدرس ها به همان صفحه ی رسمی گوگل منتهی می شد و ...
کمی که بیشتر بررسی کردم دیدم فقط قضیه مشکل ایرانی ها فقط در مورد این دانلود خاص نیست. بلکه مشکل اخیر نیامدن Gmail و حتی مشکل جستجوی گوگل هم که چند وقتی است خطای پانصد و خورده ای می دهد به ایرانی بودمان بر می گردد، نه به 30 ثانیه صبر کنید و از این حرفها. به گمانم تعداد درخواست های ایرانیان را محدود کرده اند یا به عبارت دیگر سرورهای خاص و کمی را به ما تخصیص داده اند.
خوب تا اینجا مشکل خیلی حاد نشده بود تا اینکه تصمیم گرفتم ایمیل دلشدگان را بزنم، ایمیل به گروهی 240 نفره که لیست آن فقط در جی میلم بود و بس. و البته به این تعداد آدم از یاهو نمی شود ایمیل زد و تا جایی که یادم هست از Outlook هم کاری بر نمی آید. اینجا بود که بالاخره مجبور شدم به چند جا سر بزنم و نرم افزار منحط ultra سورف را دانلود کنم و بروم توی Gmail و الی آخر.
بنابر رسم زمانه، از لحاظ اقتصادی و در نهایت بیشتر گوگل ضرر خواهد کرد تا ما؛ ولی خوب الان به دنبال راههایی ام برای جایگزینی مثلاً برای جستجو از یاهو استفاده می کنم. یا دوباره بیشتر از Outlook جهت ایمیل زدن استفاده می کنم. و می دانم که بالاخره تمامی وابستگی ها به گوگل را باید حذف کرد، هر چند سخت و وقت گیر است.
و البته این مشکل وابستگی ما به تمامی غول هاست؛ چه نرم افزاری چه دیگر افزاری، که ما برای غول ارزش پشیزی بیشتر نداریم ولی آنها برای ما قسمتی بزرگ از کار و بار اند. و فکر می کنم تنها یک چاره دارد و آن هم ساده: خودمان غول بشویم.

کم پیش می آید که انسان که دارد با سرعت زندگی می کند، مثل زمین که با سرعت دور خودش می چرخد، بایستد و پشت سرش را نگاه کند که چقدر از مسیر را آمده، کمی جلوتر نگاه بیاندازد ببیند آن ته ها چه خبر است و بعد لابد به حرکت خود ادامه بدهد. بیچاره زمین که همین کار را هم نمی تواند بکند! "من زمین هستم دلم می خواهد یه چند روزی مرخصی استحقاقی بگیرم. باور کنید حقم است. حداقل دو ساعتی مرخصی ساعتی به من بدهید!"
چند وقت پیش فهمیدم سرعتم خیلی تند است! خوب چه کار کردم؛ پایم را گذاشتم روی ترمز و اییییییه، کم کم ترمز کردم. خوب حالا من کجام؟ نفهمیدم کجا هستم ولی فهمیدم که کجا داشتم می رفتم. هر چقدر هم عقب را نگاه کردم چیزی یادم نیامد. خوب لابد داشتم از پشت سرم از آن دور دورها می آمدم.
و گاهی زمانه هم برای کمک نزدیک شما می آید. بعضی کارهایی که به من سپرده بود پس گرفت! برای انجام کارهای عادی ام به من یک ماشین حساب داد. آلبوم علاقه مندی های کودکی ام را به من نشان داد. چند بلیط مجانی شهربازی به من داد و آخر سر هم دو سه نفر گذاشت کنارم و گفت نقاشی اشان را بکش!
اگر با همان سرعت سابق و در همان مسیر سابق پیش می رفتم ده سال دیگر شاید شما من را یک آدم بزرگ می دیدید که دارد در یکی از این شرکت های بزرگ یک کار بزرگ انجام می دهد. زندگی خوب بزرگی هم دارد.
اما با این سرعت الانم و این مسیرهای سنگلاخی که الان می روم شاید ده سال دیگر که هیچ، بیست سال دیگر که بیایید ببینید دور میدان ونک نشسته ام ساز می زنم، یا در یکی از آلاچیق های پارک جمشیدیه خوابیده ام و کوله ام را گذاشته ام زیر سرم. یا اصلاً شاید تازه رفتم دانشگاه تا هنرهای نمایشی یاد بگیرم یا شاید هم توی نیویورک در حال سرچ کردن توی اینترنت باشم یا اینکه شاید رفته ام هند دنبال یک زن هندی بگردم!!
 

عشق کلید خوشبختی نیست ولی برای رسیدن به خوشبختی لازم است. گرچه ممکن است ما را به راهی غیر از آن نیز برساند.
پرندگان کوچک همیشه در ساحلند، آنها هر جا که بخواهند لانه می کنند و هر جا که بخواهند پرواز. آنها آرامش را برگزیده اند.

باید عادی زندگی کنیم تا احساس خوشبختی کنیم، و البته به آن پی نمی بریم؛ وقتی آن را می فهمیم که خوشبختیمان را از دست داده باشیم.
اگر به دنبال معروف شدنیم، یا به دنبال موفقیت، روی احساس خوشبختی پا می گذاریم، در حالیکه باز هم در طلب آنیم.
پرندگان تیز پرواز همیشه در اوجند، در اوج زندگی می کنند و در اوج می میرند، اما آیا خوشبختی را هم احساس می کنند؟

عاشق ها اگر به عشق نرسند، مانده و مأیوسند، و هیچگاه به آرامش نمی رسند مگر آنکه از عشق خود دست بشویند.
و همیشه راه دیگری وجود دارد، بی خیال ترین فرد دوران خود باشید.
پرندگانی که بال ندارند، همیشه در زمین می مانند، بدون هوای پرواز در سر و بال خود.

و گاهی می رسد کسانی که دوست داشته می شوند دوستدار خود را از خود می رانند، در حالیکه دو چشم سرخ شیطان آنها را نظاره می کند.

و اگر به عشق خود برسید، شاید .. شاید .. خوشبخت شوید؛
مانند یک
مرغ دریایی
 

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از September 2008 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

August 2008 آرشیو قبلی است.

October 2008 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02