August 2008 آرشیوها


و کماکان زندگی آرام آرام می گذرد، قدم قدم

گاهی حال انسان گیر می کند در یک وضعیتِ خز، شبیه هنگ کردن خودمان. زمان و زمین را فحش می دهی و هیچ چیز فرقی نمی کند، هیچ چیز بهتر نمی شود. همه چیز همان جور می ماند اگر بدتر نشود.
آن وقت است که دنبال یک راه فرار می گردی، برای تغییر حال از حال بد به حال خوب:

سعی می کنی به کارهایت برسی؛
فایده ای ندارد.
سعی می کنی به بی کاری بگذرانی؛
باز هم فایده ای ندارد.
Fantastic Four تماشا می کنی؛
انگار نه انگار.
می روی پروژه تحویل می دهی؛
باز هم اوضاع از همان قرار است.
برای خودت نسخه ی وبگردی و خواندن وبلاگ هایی که آدرس آنها را بلدی می پیچی؛
اوضاع دوباره از همان قرار است.
می روی برای همه ی وبلاگ هایی که خوانده ای کامنت می گذاری؛
فرقی نمی کند.
می خواهی شعر بگویی؛
نوشته هایت آبکی تر از تف سر بالا اند.
می روی دوستان قدیمی را می بینی؛
انگار آنها هم مثل تو حالشان بد است.
می روی دوستان دیگری را در شرکتشان ببینی؛
تا وارد می شوی برق می رود.
می روی فری کثیفه شام می خورید؛
صد رحمت به فری کثیفه های قدیم تر ها.
می روی لنت ترمز تعمیر کنی؛
می گویند برو بعد از ناهار بیا.
می روی استادهای دانشگاه را پیدا کنی؛
یا نیستند یا وقت ندارند.
یک ساعت به ادا و اطوار خارجی ها نگاه می کنید؛
آشفته تر از آنید که منظورشان را بفهمید.
می خواهید ایستکِ استوایی بخورید؛
نسل ایستک چند سال پیش منقرض شده.
سعی می کنی با دوستت حرف بزنی؛
حرفتان به بحث و بحث تان به جر و بحث می کشد.
منتظر خدایی که از آن بالا بیاید پایین؛
.. ولی انگار زمین فقط جای تبعیدی هاست ....

نمی دانم تجویزها دیر عمل کردند یا آنکه کار آن داروی آخری بود ...
می خواستم به یکی پیامک بزنم و حسابی بهش فحش بدهم که ...
ناگهان احساس می کنی حالت خوب شده است! چرایش را نمی دانم اما خوب دیگر اهمیتی ندارد.
حالا دیگر زندگی خوب و قشنگ شده،
می توانی راحت بروی خوش بگذرانی، به کارهایت برسی، در اینترنت بچرخی، با زندگی دست و پنجه نرم کنی و حتی بروی بیرون شام پیتزا بخوری ...
 

می بینی نفسک چقدر اختلاف است؛
من به دنبال راهی ام برای ماندن، و تو به دنبال راهی برای بهتر ماندن،
تو به دنبال راهی برای بالاتر رفتن و من به دنبال راهی برای رفتن،
من از هر چه که می گویند متنفرم و تو به دنبال گفته هایی برای آشنا شدن،
تو اندیشه های بزرگ در سر می پروری و من به اندیشه های کوتاه دل خوش کرده ام،
من دارم کم کم کور می شوم به اطرافم و تو هر لحظه بیناتر،
تو به راحتی از کنار انسانها می گذری ولی من اگر لحظه ای کنارشان بمانم پابندشان می شوم،
من همین یک چاره را هم ندارم و تو بین چاره ها به دنبال بهترینی ....


_______
نفسک، ماندن بهتر است یا رفتن؟
ماندن، بودن با نفسک، ماندن با دیگران؟
رفتن، نبودن، گذاشتن همه ی آنچه که بوده؟

رها کن؛ رها کن.

راست می گویی نفسک، تمام زندگی که عشق و محبت نمی شود، یا اینکه نمی شود زندگی را به محبت گرداند اما؛
اما نفسک بدون آن هم نمی شود.
آخر نفسک اینکه می گویی عقل دلیل راه است خوب است اما عقل هم همه چیز نیست، من و عقل، در شب تار چه کنیم، یا من و تو با عقل؟
نفسک بیا و بگذر از این عاقلی که عقل راه خود را می طلبد و راهروان خویش را و سخت است همیشه عاقلانه رفتار کردن
نفسک بیا و بگذر
و البته تو نمی توانی بگذری چون این مهر و محبت نه شیوه ی زیستن تو است، نه شیوه ی اندیشیدنت، و نه آنکه عقلت می پذیردش
نفسک پس بیا معاملتی کنیم، سود - سود، برد - برد
من نیمی را به محبت می گذرانم، نیمی را به عقل،
یعنی نیمی از پیشامدها را به هنگام دلیل با عقل بدان می نگرم و نیم دیگر را، چونان همیشه به دل
نیمی از زندگی ام بی دلی خواهد ماند و نیم دیگر، به عاقلی طی خواهد شد
نیمی از هستی ام، عقل بی کران آدمی زاد خواهد بود و نیمه ی دیگر، محبت بر تمام کرانه ی هستی
قبول است، قول مردانه.

فصلی دیگر

| 4 نظر | بدون دنبالک|

برای آخرین بار خیابان گاندی را می روم تا پل گاندی،
شاید این بار هم جریمه شده باشم: پارک در محل ممنوع.
معمولاً وقتی 9 به بعد برسم و ماشین داشته باشم، ماشین را روی پل پارک می کنم، و پلیس هم گاهی جریمه می کند، ماهی یکی دوبار که آن هم قرعه اش به نام من نمی افتاد.
ولی در این دو ماهه ی اخیر سه چهار بار سر همین پارک در محل ممنوع جریمه شده ام، پلیس مان سخت می گرفت و من هم بی خیال شده بودم اما .. تمام شد.
برای آخرین بار با بعضی همکاران سابق و شاید دوستان آینده خداحافظی کردم
آیا همدیگر را در آینده به عنوان دوست خواهیم دید یا غریبه؟
....
الان بی کارم و البته فعلاً دنبال کار جدیدی هم نمی گردم

___
گاهی انسان باید فصلی جدید را در زندگی اش آغاز کند،
گاهی باید بعضی عادت ها را رها کند،
به دردهای جدیدی گرفتار شود،
و شیوه ی تفکرش را عوض کند
گر چه که بعضی انسان ها نیز این فصل ها را برایم رقم زده اند لیک انسان ها ماندنی اند، و فصل ها رفتنی
و این فصل ها را انسان خود رقم می زند و آن را دیگران

___
الان ساعت 2 و 10 دقیقه ی شب است،
وبگردی ام را کرده ام و آنچه می خواستم خوانده ام
یک بشقاب میوه ی خورده شده کنارم است
آنتی ویروس در حال اسکن کل سیستم است
تلویزیون روشن است و مستندی درباره ی گوریل ها پخش می کند،
و ...
و فردا هم مسافریم، بی هیچ دغدغه ی دیر رفتن یا دیر برگشتن.
.. و این هم از فواید بی کاری است ..


فرض می کنیم من فردا قرار است بروم.

1- با تو خداحافظی می کنم. تو هم به همچنین. می گویی در آینده ای نه چندان دور می بینمت. ولی من می دانم احتمال اینکه در آینده هم دیگر را ببینیم تقریباً صفر است. از هم دور می شویم. خداحافظ. خداحافظ.
2- من با تو خداحافظی می کنم. تو هم به همچنین. می گویی می خواهی بیایی برای بدرقه. من هم می گویم باشد. البته ساعت حرکت را به تو نمی گویم، اگر تا فردا هم زنگ بزنی جوابت را نمی دهم؛ چون خداحافظی کرده ایم. می گویی انشاا... فردا می بینمت. خداحافظ. خداحافظ.
3- من از اینکه تو را دیگر نمی بینم ناراحتم. اما تو انگار این چیزها را خیلی نمی فهمی. من می گویم خداحافظ و سرم را آرام بر می گردانم. می خواهم تو چشم هایم را که از اشک پر شده نبینی. ولی تو داد می زنی: به امید دیدار در آینده ی نزدیک، راستی سوغاتی یادت نرود ها. خداحافظ.
4- من دوست دارم که خدا حافظی مان جدی باشد. می گویم می دانی که هر آشنایی را را پایانی است، و فکر می کنم الان وقت پایان آن است. تو این چیزها را خیلی قبول نداری ولی سعی می کنی استدلالی برای اشتباه بودن حرفم بیاوری. من می گویم از اینکه در این مدت با تو آشنا بودم بسیار خوشحال شدم. تو هاج و واج نگاهم می کنی، به خاطر این حرف های عجیبم. من نفس عمیقی می کشم و راه می افتم و می گویم خداحافظ. تو هم که هنوز کمی فکرت درگیر است نگاهم می کنی و می گویی خداحافظ.
5- من به تو تلفن می زنم: راستی من فردا دارم می روم ها! حلال کن. تو هم می گویی اِ، زودتر می گفتی. من هم می گویم باید بروم چمدانم را ببندم. پس خداحافظ. تو هم که انگار غافلگیر شده ای کمی مِنّ و مِن می کنی و می گویی خداحافظ.
6- من در ذهنم با تو خداحافظی می کنم و مثل یک نامرد تمام عیار حتی به تو خبر هم نمی دهم که دارم می روم. خداحافظ.
 

آنقدر گفت انسان باید اینگونه باشد و آنگونه باشد که قسمت های مختلف رفتار را دستکاری کردم، و حتی فطرتم را هم. باور می کنید حتی شیوه ی خندیدنم را هم فراموش کردم، چون می گفتند بلند خندیدن دور از ادب است.
در حال بازی کردن با چند نفر از دوستان بودم. فکر کردم که چرا بعضی این قدر راحت بازی می کنند و من با این همه که به بازی کردن خویش فکر می کنم چرا به اندازه ی آنها خوب بازی نمی کنم؟ یادم می آید در کودکی اینگونه مهارت ها برایم راحت تر بود. ناگهان به نکته ای کلیدی برخوردم، فکر کردن جهت انجام کارها یا استفاده از فطرت؛ و به فکر بازگشت به فطرت افتادم.
و حال به دنبال تکه هایی جدا شده ام. بعضی را می توان یافت و بعضی دیگر را، یا بایستی از دیگران قرض بگیرید یا خودتان بسازید؛ الان برای خود بعضی رفتار را دوباره ساخته ام، برای خود خندیدن جدیدی ساخته ام.

سر رافائل نیکوف


_______
دکتر می گفت یک سری از اینها تنبلی هایی است که برای خودمان خلق کرده ایم، مثلاً پیامبر همیشه نمازهایش را در 5 وعده می خوانده است، به جز یکی دو مورد خاص.
گفت مثلاً در مورد نماز شب هم همین طور است، ما بایستی نماز شب خود را خلق کنیم، ولی بالعکس ما تنبلی خود را خلق می کنیم.
با دیدی کمی وسیع تر می توان این را به دیگر رفتارهای زندگی مان نیز تسری داد. ما بایستی آنچه می خواهیم باشیم را خلق کنیم، همانگونه که آنچه در زندگی مان می خواهیم اتفاق بیفتد، همان اتفاق می افتد.

 

آرام در اطراف آبادی قدم می زدم و از نعمت بودن و دیدن لذت می بردم که "حق نفس" را دیدم نشسته و زانوی غم در بغل گرفته، مانند مادر مرده ها نشسته ها و به دور دست نگاه می کند.

گفتم آدم حسابی وقت جنب و جوش است، وقت لذت بردن از بودنی چندی در این دنیای گذار و گرفتن آنچه از او می توان گرفت.
طوری نگاهم کرد که انگار هیچ نمی فهمم از حالش.

گفتم خوب تسلیم، هر چه خواهی کن، ولی من را پا در هوا رها نکن، بگو چرا شبیه ننه مرده ها شدی:
گفت برو به خوشی ات برس و دلسوخته گان را به حال خویش گذار.
گفتم نه، آدم آشنایش را غمگین و تنها رها نمی کند که پی خوشی خود برود، تا نگویی اینجا هستم، آرامشت را هم به هم می ریزم ها!
گفت فکر کن اصلاً جنبه اش را داری؟ نگذار تا سفره ی دل را باز کنم و بعد رنجیده خاطر شوی.
گفت یعنی من کم ظرفیتم؟ یعنی بدی ای از من می خواهی بگویی؟
گفت نه، اشتباه نکن، می ترسم آنچه در دلم است تو را نیز دگرگون کند.
گفتم پس که الان دیگر اگر نگویی دلگیر می شوم.
گفت پس چند دقیقه گوش کن و هیچ نگو تا بگویمت حکایت بازگشت به تنهایی را:



_______
می گفت برای زندگی اجتماعی انسان دو گونه متصورم:
زندگی تنها: نه اینکه تنها و دور از دیگران ولی مدل زندگی شما بیشتر به خودتان توجه می کند، البته نه اینکه دیگران پوچ و بی اهمیتند بلکه هسته ی اصلی زندگی شما روی خودتان شکل می گیرد و دیگران را در کنار آن تصور می کنید.
شاید شبیه تعریف جامعه شناسان الآن باشد که به این آدمها بگویند درون گرا البته تفاوت کلی بین آن و این است و کلاً هم بحث نسبی است.
زندگی جمعی: شما به جمع اطرافتان توجه زیادی می کنید و البته رفتارتان به رفتار آنان وایستگی زیادی دارد. شما تا حد زیادی اجتماعی هستید و بدون جمع کنارتان کارهای زیادی برای انجام دادن ندارید.
این تعریف هم شاید تا حدی شبیه تعریف جامعه شناسان الآن باشد از انسان های برون گرا باشد.

گفتم:
خوب که چه تعریف های جدید به علوم اضافه می کنی که چه، بگذار همان قبلی ها استفاده شود.

می گفت بچه تر که بوده زندگی تنهایی داشته. با وسایل اطرافش زیادتر ارتباط داشته. خانواده اش نزدیکترین جمع به زندگی اش بوده اند و الی آخر. در مقایسه با دیگران هم چیزی کم نداشته.

کم کم که بزرگتر شد به اجتماعات جدیدی راه پیدا کرد مانند کوچه و مدرسه و طعم اجتماع و جامعه و دوستی را بیشتر چشید. فهمید که زندگی جمعی مواهب بیشتری دارد؛ شاید وقت گیرتر باشد. ولی عالم دیگری دارد با دیگران و به دیگران زیستن.
کم کم صاحب چند جمع شد که در هر کدام جزئی از آن بود و در آن شخصیتی داشت و جایگاهی و ... .

لیک الان که نگاه می کند می بیند که جمع ها همان قدر که اولش باعث  پیشرفت و خود باوری اش بودند لیک الان عاملی هستند بر ماندنش، در همان جا، عاملی هستند برای عادت کردنش، به وضعیت موجود و شاید عامل مسخش، برای ایستادن در یکی از ایستگاه های بین راه و نرفتن به اطراف زندگی.

حال می گوید که به دنبال راه چاره ایست و آن را در راهی ساده ولی ناخوشایند دیده، در بازگشت، در بازگشت به زندگی تنها.


 

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از August 2008 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

July 2008 آرشیو قبلی است.

September 2008 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02