June 2008 آرشیوها

کلاه ماهی گیری یا کلاه ماهیگیری وسیله ای نیست لزوماً برای ماهیگیری، البته چون بالاخره اسمش کلاه ماهی گیری است اینجاها خیلی راحت پیدا نمی شود. یکی می گفت کلاه ماهی گیری، چهار راه استانبول؛ ما رفتیم ندیدیم! شما رفتید بیشتر دقت کنید!

_______
پ.ن: اگر در 10 ثانیه بتوانید علت نوشتن این مطلب را حدس بزنید یک جایزه ویژه می گیرید: آدرس مغازه ی فروشنده ی کلاه ماهیگیری با مشخصات زیر:

 کلاه ماهیگیری . شیک - قیمت مناسب - قابل شستشو - فری سایز - مناسب جهت استفاده در گردش و تفریح - در رنگ های مختلف : قرمز - آبی - نخودی - یشمی - نارنجی - مشکی - سفید - کرمی - سرمه ای - قرمز - خاکستری - دودی / در هنگام خرید رنگ مورد نظر خود را در بخش توضیحات بنویسید ( در صورت موجود نبودن رنگ رنگ نزدیک ارسال خواهد شد)

هدفون

| 1 نظر | بدون دنبالک|

عکس گل های روز مادر


_______
با اینکه خیلی به رستگاری فردیی اعتقادی ندارم، و کلاً هم از هدفون در مکان های عمومی و بالاخص در جمع های دوستانه بدم می آید اما گاهی برای جدا شدن از زندگی لازم است:

هدفون را که در گوشت می گذاری انگار که از خیابانی که با آن به طرف بالا می روی جدا می شوی، از صداهایش، از آلودگی های صوتی اش و شاید از نغمه های پرندگانش.
موسیقی آرام آرام با صدای استاد شجریان در گوشم، ذهنم و سپس در تمام بدنم جاری می شود.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم

خیابان ولیعصر خیابان زیباییست، ولی باید فرصت داشته باشی که این زیبایی ها را ببینی و گاهی که خدا می خواهد یادت بیاورد، به تو فرصتی برای آسودن می دهد، ساعت 5 است و تو باید ساعت 6 بالاتر از همت باشی.


حکايتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم

هوا گرم است، ولی سایه های پیاده رو هم محل های خوبی اند برای گذر، که شاید آتش آفتاب کمتر ذهنت را آزار دهد.
مردمی که می گذرند خیلی برایشان فرقی نمی کند، صداشان را می شنوی یا نه؛ هدفون در گوشت هست یا نه؛ پسرکی دوچرخه سوار، سوار بر شیب خیابان به سوی تو می آید، او هم یک جفت هدفون سفید در گوشش است، لبخندی می زند و بعد به تو چشمکی.

و حال آهنگ پیامبر ...
مسیح را می بینی که به دنبال مردم می آید
می خواهی آنان را هدایت کند
و او را ...
 به صلیب می کشند

حساب که می کنی کم کم باید از پیاده رو کنده شوی، باید راه سریعتری پیدا کنی، به ایستگاه اتوبوس می روی، اتوبوسی دارد می آید، باید به هیاهوی شهر برگردی، دستت را بالا می آوری و یکی از هدفون های را از گوشت در می آوری ...


_______
دنبال جایی می گردم برای رفتن از اینجا برای چند وقتی،
شاید رفتم کربلا، دو چیز ندارم، پول و پایه!

خوشحالی

| 7 نظر | بدون دنبالک|

گفته بودند:
حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه رو
باز آيد و از كلبه ی احزان بدر آیى

_______
دو سه روزی است که بسیار خوشحالم؛ پس:


هر که هر چه درباره اش بد گفته است، چرت گفته است؛
زندگی بهتر از ترنم نسیم بر گونه های غنچه ی تازه روییده است،
زندگی بهتر از بهر کوزه ای، مشت و مال خاک رس تازه آب دیده است،
زندگی بهتر از تنفس هوای بی کران بر سر درختان پر بر است،
زندگی بهتر از کشیدن سرانگشت بر سر لاله های پرپر است،
زندگی بهتر از راحت آرمیدن است،
زندگی همچونان، باز پر کشیدن است،
زندگی، همچونان پرواز یک پر است،
زندگی روح ما در مسیر بهتر است.

_______
تازه فهمیده ام که لینک های سمت راست وبلاگم در اینترنت اکسپلورر 6 و 7 کار نمی کند، آخر خودم همیشه با فایرفاکس وبگردی می کنم و تابحال هم دقت نکرده بودم.
معهذا دو راه داریم، 1- نسخه ی جدید فایرفاکس را دانلود و نصب کنیم، همه با هم! 2- صبر کنید تا من مشکل را پیدا کرده و حل و فصل کنم. اینگونه که فهمیده ام مشکل جاوا اسکریپ اصلی ام تی است ...

_______
روز مادر را به تمامی مادران تبریک می گویم ...  و البته به آنانی که هیچ گاه نمی توانند مادر شوند هم تبریک عرض می کنم .


عکسی از دریاچه ی شهرکمان، متعلق به یکی دو هفته پیش

______
  ...
من از او عمری ستانم جاودان
او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ

_______
به لذات این دنیا اضافه کنید:
قدم زدن در پارک لاله در یک روز پرمشغله،
دراز کشیدن روی نیمکت،
خواندن هفته نامه ی عصر ارتباط،
خواندن فلسفه ی صدرایی

و به رکورد های تهران هم اضافه کنید:
از یک کیلومتر بالاتر از میدان توحید تا میدان جمهوری:
یک ساعت و خورده ای؛ یک ساعتش انقدر مهم است که خورده ای اش مهم نباشد ...

_____
پ.ن: خدا را شکر بالاخره یکی فهمید البته کمی دیر! دیروز سید گفت مثل اینکه خیلی اوضاع خرابه! گفتم یکی دو هفته ای هست، ولی خدا را شکر فعلاً که بهتریم!!!

مانا:
- صفت مشبه از ماندن و مانستن، ماننده، شبیه
- ادات تشبیه و تردید، گویی، پنداری
- [از پولیزی به معنی قوه، نیرو] نیروی مستقل مادی و روحانی که در همه جا پراکنده است و در همه ی شعارها و موجودات و اشیاء مقدس شرکت دارد. "دورکیم" مانا را خدایی می داند که مردم بدوی پرستش می کنند. خدایی است بی شخصیت و بی نام و بی تاریخ، که در همه جا و همه ی اشیاء پراکنده است. شکل مادی آن همان "توتم" است. ریشه ی علم و معرفت انسان به خدا و خدایان را در ادیان قدیم و جدید در مانا باید جستجو کرد.

 


و تصویری از من و مانا و مظفر الدوله


_______
در یک عملیات محیر العقول همه ی اطلاعات گوشی ام را نیست کردم، از جمله دفترچه تلفن خیلی شماره ای و بیش از 2000 تا اس ام اس.
البته نگه داشتن اس ام اس ها محض نگه داشتن نبود، محض حال نداشتن پاک کردنشان بود!
و الان به علت بک آپ ناقصی که گرفته بودم، شماره های اخیراً اضافه شده و تقریباً هیچ اس ام اسی ندارم.
پس اگر کسی اخیراً شماره اش را به من داده یا پیامک مهمی بهم زده لطفاً دوباره زحمتش رو بکشه!

بر مجمعی رفته بودیم، پیری حکایت می کرد و آواز خوانی آواز سر می داد؛ و آن حکایت و آواز چنین بود:


هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد ، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار برآمد ، گه پیر و جوان شد

فکر می کردم مرا می گوید؛ هر لحظه ای به راهی ام و هر دم به هر نوری به سویی می گردم.
فکر می کردم این منم که هر لحظه به شکلی ام و هر دم به گونه ای، گر او خواهد پیر داستان شوم و گر او خواهد، طفلی ز نیستان.

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق ، خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل نار برآمد ، آتش گل از آن شد

لیک در خطا بودم و او قاصدی را فرستاد و فرمان داد محبت خود بر او بگستر. تا من خرد شوم، نیست شوم، هیچ شوم ...

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی ، روشنگر عالم
از دیده یعقوب چو انوار برآمد ، تا دیده عیان شد

آری قاصد را باید دوست همی داشت، او قاصد زمان است، بهر تو آمده است تا تو را نصیبی دهد ...

حقا که همو بود که اندر ید بیضا ، می کرد شبانی
در چوب شد و بر صفت مار برآمد ، زان فخر کیان شد

چندی بود بر دادار آسمان گفته بودیم، راست می گویی همه ماییم؛
 لیک ما را ز عالمان دور بدار که علمشان از جنس ما نیست، ما را ز محبت دگران دور بدار که آنان را جنس دگری است و ما را ز زیبا پری رویان دور بدار که ما را با عالم سری و سر دیگریست،
و او بر ما هر چه گفتیم اجابت کرد...

می گشت دمی چند بر این روی زمین او ، از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد دوار برآمد ، تسبیح کنان شد

روزی قاصد آمد و گفت از قوم عالمانم، دریچه ی محبت خود بر عالمان گشودم.
دگر روز آمد و گفت از قوم دگرانم، دگران را در دل خویش جای دادیم،
دگر روز باز آمد و گفت، از سلسله ی زیبا رویانم، مهر همه زیبا رویان بر دل گرفتیم.
و اینگونه آن کردیم که او خواست، با واسطه ی قاصدی کوچک

بالجمله همو بود که می آمد می رفت هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد ، دارای جهان شد

روزی می آید و می گوید باید نقش خیال زد، به کشیدن نفش بر دیوار می شوم
روزی می گوید بایستی راه فکر زد، همه زمانه ام را عقل و بحث می کنم
روزی می آید که بیا تا راه دیار همسایه پیش گیریم، آن کنم
و روزی نیز گوید برو به غربت دگران، و بایستی رفت ...

منسوخ چه باشد ؟ چه تناسخ به حقیقت ؟ آن دلبر زیبا
شمشیر شد و در کف کرار برآمد ، قتال زمان شد

این چنین است عاقبت خودبینی و تکبر
با قاصدی از نا کجا آباد، هر چه خواهد بر دل ما راند و این جان نحیف مانده که بار دیگر به کدامین ره کشیده می شود.
تنها این دانم که بایستی رد قاصد را گرفت و بر راهش رفت، هر چند که مردمان گویند جنون بی خویشی تو را گرفته است،
باید راهش را پی گرفت، تا هست ....

نی نی که همو بود که می گفت انالحق ، در صوت الهی
منصور نبود آنکه بر آن دار برآمد ، نادان به گمان شد

باید هر گونه که او می خواهد شوی، هر لحظه به رنگی در آیی؛
باید هر چه او دارد دوست بداری،
هر چه او بگوید دوست بداری، چه قاصد، چه راهی،

باید ... قاصد او شوی ...
 

شاید اگر خواندید نفهمید! عیب از شما نیست، از نویسنده است.


- آخر این چه وضعش است؟ نشان می دهد چه است، می فهمی وَه که چه است و آنگاه می فهمی که این فهم تو ناقص است. چونکه این جا دنیاست و تو آدمی.
- می گویی برای چند دقیقه "دَم" را می خواهی اش؛ می دهدت. آنگاه که مهلتت به پایان می رسد فقط حسرت می ماند. این خاصیت دنیاست. کاملش را در آن دنیا خواهید یافت.
- اگر در آن دنیا کامل همین است، قبول، ترک می کنیم همه را برای آن در آن دنیا. لیک می گویند آن دنیا از این جنس نیست، یعنی حسرت بر دل ها خواهد ماند؟
- آخر اگر برای لذت "دَم" بخواهی آنجا بروی و گویند اینجا را بی "دَم" بمان هم نمی شود. عمری در انتظار و عطری از یار به کنار؟
- انگار فقط خودش می داند که چه لذتی دارد. نشانت می دهد برای ماندن، لیک اگر طاقت ادامه ات نباشد چه؟ وای که چه در انتظار ماست!

_______
پ.ن: "دم" از جنس این دنیا نیست، اگر چه لحظه ایست، و شاید با هم نفسان.

پ.ن2: اگر به لذت غذا فکر نکردید، خلال دندان بعد از غذا را بچسبید.

پاره شعر ها شعرهایی هستند که ناگهان به دنیا می آیند،
اگر خوش شانس باشند پاره کاغذی می یابی و می نگاریشان تا ..
تا اینکه به کمال برسانیشان؛ تبدیلشان کنی به شعری کامل، به شعری ناب.
ولی گاهی هم باید به همین پاره شعر ماندن قناعت کنند...:

_______
تو اگر به راه آیی، چه خوش است جان ما را
که اگر به راه نایی، تو و دیگران، خدا را
....

_______
چه خوش ها می گذشت ار جانِ ما با ما دمی بودی
        خیالت یا امیدت یا نگاهت یا که سودایی
.....

_______
امید نا امید من دوباره بی امید شد،
دلم بماند بر رهت، دو چشم من سفید شد
.....

_______
ماییم و شوق دوست، صبوح و میی، دمی
ماییم و وصل دوست، خدا را دمی دمی
.....


_______
پ.ن: بیایید در خماری حرکات و حروف نفس آباد بمانیم، اینگونه؛ ترشی اش، شیرین تر است.

صبح
نماز
چند خطی قرآن
چند تا شنا
چند دراز و نشست
کمی کش آمدن
نان و پنیر و خیار و گردو
نان و کره و مربای هندوانه
ادامه ی بحث دیشب در مورد "قورباغه بهتر است یا زن" بر سر سفره
خواندن چند صفحه ای کتابی فلسفی-مذهبی
مشایعت روندگان
شستن ماشین
سرودن و خواندن شعری درباره ی "افسون زمان و حصارهایی که باید از آن گریخت" در همان حین
کمی دیر شده اما ور رفتن با پیچ گوشتی دو و چهار سو و شیشه ی ماشین
رانندگی با سرعتی نسبتاً بالا در همّت و رحم خدا به من و عابرین پیاده
فکر کردن به کارهایی که امروز باید انجام دهم
رسیدن به شرکت
تصمیم گرفتن برای اینکه این را امروز اینجا بنویسم
روشن کردن لپ تاب و انتظار برای دریافت ایمیل های چهار روز گذشته
سلام و احوالپرسی با همکاران و تاکیدم روی این جمله که به ما که خیلی خوش گذشت
لیست ایمیل ها برای مهندس
خواندن کامنت های کاظم
چاره اندیشی برای فضای کم سرور
تماس با رادیولوژی برای عکس دندان
دیدن پیش فاکتور هایی که 20 روز دیر رسیده اند
نوشتن این طائلات


.....
...
..
.


دیدید؛ نمی گفتم هم فرقی نمی کرد. همه اش همین است. همین.

_______
پ.ن: نفسک راست می گوید: باید رفت؛
پ.ن2: زمانه هم راست می گوید: شاید دیگر هم نباید برگشت.
پ.ن3: هوس پیتزا چمن کرده ام.
 


واصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداة والعشی یریدون وجهه ولا تعد عیناک عنهم ترید زینة الحیاة الدنیا ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا واتبع هواه وکان امره فرطا

و با کسانی که پروردگارشان را صبح و شام می خوانند [و] خشنودی او را می خواهند، شکیبایی پیشه کن، و دو دیده ات را از آنان بر مگیر که زیور زندگی دنیا را بخواهی، و از آن کس که قلبش را از یاد خود غافل ساخته ایم و از هوس خود پیروی کرده و [اساس] کارش بر زیاده روی است، اطاعت مکن.
 آیه 28 سوره کهف.

_______
جان و دل،
در دم تو
نفسِ نفس جوشان است

لیک ای شاه دلم،
در نفسی،
نفس و نفس میران است


_______

شهادت زهرای مرضیه (س)، بانوی یکتای دو عالم، تسلیت باد.
اینجا ذکر یکی از دیگر از زنان عارف زمان را بخوانید شاید خیالمان به گوشه ای از کرامات بانوی دو عالم راه پیدا کند.

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از June 2008 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

May 2008 آرشیو قبلی است.

July 2008 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02