چند وقتی است می خواهم از نفس آباد نقل کنم، از اینجا.
آخر می ترسم دیر بشود و کسی نداند نفس آبادی بوده و در آن چه می گذرد. چه آنانی که تا بحال نفس آباد نیامده اند، چه خودمان؛ که معلوم نیست تا چند صباح دیگر نفس آبادمان، یادمان باشد.
امروز که داشتم به نقل اینجا فکر می کردم یاد دیروز افتادم، که با چند نفر از اهالی رفته بودیم پشت تپه ی ده بالا. وقتی از مردم دور می شوی قدر مردم را می دانی، قدر بودنشان و نبودنشان را. خدا هر دوش را برامان نگه دارد.
آن دورتر ها که می روی، از زندگی اینجا که فارغ می شوی انگار که نه اینجایی هست و باید نگرانش بود. اصلاً انگار کن که حافظه ات را از دست داده ای و آنچه برایت مانده فقط امروز است. آن وقت چه؟ می خواهی چند سالی بروی دنبال اینکه چه بوده ای و کجا؟
اما خوب نمی شود یاد همه آنچه داریم را بسپاریم به باد فراموشی، آخر به پایش عمر داده ایم؛ عمر.
نقل این جا هم به همین درد می خورد. که عمری که اینجا سپرده ایم به چه مان آمده و حال کجا باید برویم ...
May 2008 آرشیوها
بلبل
داستان چندی است واله و شیدا شده، گلی یافته و دل به او بسته. حال لحظه ی دیدار گل
است لیک ....
_______
فقط 2 دقیقه و 10 ثانیه است، و شاید زیبایی اش نیز به همین کوتاهی و محتوای غنی اش
است، دلم نیامد در لذت شنیدنش شریکتان نکنم.
یکی از آوازهای بسیار زیبای استاد شجریان در فیلم دلشدگانِ علی حاتمی با نام
گلچهره؛
_______
پ.ن: حتی متال کارمان هم اذعان کرد که
بسیار زیباست ...
هنگام تنگدستی در عیش کوش ومستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او مومست سنگ خارا
سرکشی خوب نیست، ولی نه در هر صورت!
گاهی باید سرکشی کرد، از روال جهان،
از عادت هایی که ما را فرا می گیرند،
از شخصیتی که خود برای خود ساخته ایم؛
و شاید از سرنوشتی که ما را با خود می برد ....
_______
پ.ن:
از حکمت خدا هم می توان سرکشی کرد؛ ولی دیگر شورش را درنیاورید!
و حال به مناسبت
دومين روز آدميزاد در اين سال از آدمهايي تشكر ميكنم كه
در اردوي جهادي امسال شناختمشان، دوباره يا براي اولين بار،
و آنکه از آنها بسيار آموختم. البته تشكر اصلي
را صاحب جهادي از آنها خواهد كرد گرچه تشكر زميني چيز ديگريست!
و من دومين روز جهانی آدمیزاد را تبریک می گویم به:
- همسفري قديمي كه از او ماندن و آموختن و رسيدن به مقصود آموختم.
- سيدي از ما يا سيد احمد ما! كه گر چه به راه هوا و فضا مي رود ولي فرهنگ سازي هم
مي داند. مي گويند كه اگر ايوب نبي نبود ممكن بود به جاي صبر ايوب بگويند صبر سيد
احمد.
- رفيقي از قديم كه از او ماندن و نشان دادن آموختم. اگر چه تئوري پردازي كلاً
خيلي كار پدر مادر داري نيست، اما در مورد جهادي لازم است و حداقل به قدر كفايت
بايستي باشد.
- رييسي از ما. كه از او آموختم وقتي ميخواهي كاري انجام دهي انجام بده؛ گر چه با
توكل.
- دوستي از قديم، كه سابقاً از او كوچكتر بودم و گرچه هم نام بوده ايم ليك او سنش
كمتر از من است.
- دوستي كه نمادي بر استثبات است و همچنان در اوج فروتني. و اگر آن جهادي نبود عكسهاي
دلنوازش در تمامي مسير همراهمان مي بود.
- دوستي كه بي تكلف است، مانند يك معلم. معلمها شغل انبيا را انجام ميدهند ولي با
پيامبران تفاوت ساختاري دارند.!
- ياري كه گرچه دلي را كه داده اخيراً بدست آورده، از او سادگي در عين داشتن و
هنرورزي آموختم. اگر چه از هنر زياد مي داند ولي آيندهي او با گاو پيوند خورده است.
- دوستی که از او ماندن بر سر اصول آموختم، اگر چه در فروع متفاوت باشیم.
- همسفري اجرا كار كه گرچه خيلي شبيه معلم ها نيست ولي از او علاوه بر نظمش آموختم
چگونه كاري را به هر شيوهي ممكن انجام دهم، چه طرفم عمله باشد چه مهندس.
- رفيقي كه ميل پيشرفت در او چشمگير است و چقدر آرام و آرامش بخش است.
- ياري كه سادگي تفكر فيلسوفانه اش به دنيا شيوهاي زندگي كردن است. فقط بايد پايه
بودن بلد باشي.
- مردي تپل كه سبيلش از روي هنر است نه از روي مواد. و البته چه نیک مردي، خندان و بي
شكايت.
- یاری که دوستی مان دم به دم بیش می شود ولی ریشهی دوستی مان مانند ریشهی اکثر
داشته های فعلیام در جهادی است. و از او نظم و صراحت آموختم.
- پیکچرری که به همان سادگی که از دریچهی دوربین به ما نگاه می کند، به دنیا و ما
فیهایش می نگرد.
- و شیر مردی که اگر چه به عهد خوانده با ما نیامد ولی به عهد
نخوانده دلش با ما بود و یادش.
- و دوستانی که هر چند گفته بودند عامل ویرانی جهادی اند لیک از آنان جهادی آمدن،
جهادی ماندن و جهادی گشتن آموختم.
_______
پ.ن: جهادی برای آموختن چیزهای زیادی دارد، می توان آموخت، یا جهادی دیگری راه انداخت!
در نظر بازی ما بی خبران حيرانند
من چنينم که نمودم
دگر ايشان دانند
حسين غفاري
مطلب صمد گونهي زيبايي منتشر كرده به نام روز جهاني آدمي زاد. وچون هم مطلب زيباست
و هم كار كار زيباييست، من هم به خاطر آدم هاي زيادي كه هيچ روزي روزشان نيست،
امروز را «روز جهانی بزرگداشت آدمی زاد» مي نامم و امروز از هر کس که دلم می خواهد
و نمی شود او را در قالب های کلیشه ای جا داد تقدیر و تشکر مي كنم. البته
- چون حافظهام محدوديت دوماهه در ياد آوري انسان ها دارد تنها آناني را مي توانم
ذكر كنم كه در دوماه پيش ديده ام.
- و آنكه چون مسافرت جهادي قلهاي هر ساله در زندگيام است كه آدمي زاد هاي زيادي
در آن مي شناسم، تقدير از همنفسان جهادي را به مطلب بعدي موكول ميكنم.
و من روز جهانی آدمی زاد را تبریک می گویم به:
- همكار سابق و بيشتر دوست فعلياي كه شجاعت و مردانگياش را عملاً نشان داده و
دستان ابافضل گونهاش نشان از آن دارد كه در آسمان جايي خدايي دارد و ليك امروزه با
من همسن است و دلسوز است و راهنما و نصيحت پدرانه نميكند كه راههاي بودن در اين
زمين غريبه را نشان ميدهد. و از آن نگرانم كه دست زمانه و اشتياق جواني به گام
برداشتن در مسيرهاي جديد، راه زندگيام را از او جدا ميكند.
- همكار فعلي و شايد سابق چندي ديگري كه آنچه دارد انسانيت و دلسوزياش است.
ميدانم كه آنچه از تجربه دارد از كوچه هاي خاكي و جان دادن دوستان در روي دست هايش
در كودكي گرفته تا اخراجي بودن در جنگ و جان سپردن دوستان همرزمش پيش رويش براي
چندين عمر زندگي من كافيست و ليك؛ اميدوارم تا آنچه من محبوب ميدانمش در دل او نيز
آنچنان كند كه دوست از دل به دست هايش بيايد؛ گرچه او محبوب است و كار خويش بهتر
داند.
- صمد، كه اگر چه از او به واسطهي همسفران جديدش يا مسير جديد تفكرش بيشتر فاصله
ميگيرم وليك از اولين آشناهاي جهادي اولم بوده كه از او دست و پنجه نرم كردن با
فرهنگ ملت را از او آموختم و دغدغهاش را از خوردن شير مادر فهميدم تا ياد ياران
جهادي و دلشدگي وليك؛ از آنجا كه ناچار هر دوستياي را پايانيست مگر آنكه به احسن
بدل شود او نيز حسين شده است و انگار از مسير هم به دور افتادهايم ...
- دوستي كه شايد دوستي مان كم شده باشد ليك عمق او در زندگي زياد شده و از او
آموختهام مي توان همه جا بود ولي به مكان دلبسته نشد.
- همكاري كه شايد در انتهاي زنجيرهي احترام باشد، ليك به واسطهي بيآلايشياش و
غروري كه ندارد، كمي ديگر به حكمت ميرسد و اين، الآن نيز در كلماتش جاريست. .و خدا فرزندش را نیز بر او ببخشاید.
- دوست هم سن و سالي كه دريچهاي ديگر از مسيرهاي دنيا به رويم گشود و هنوز هم گاهي
به يادم است.
- دوستي كه گر چه در اين نزديكي ها نيست، ليك وقتي بيايد ميشويم همان دو دوست
قديمي و شايد نزديك تر. كه او سادگياش را حفظ ميكند و پخته تر مي شود و من بيشتر
قدرش را مي دانم.
- و به دوست شيدا و نيمه شيدايي كه دوستيمان را معنايي ديگر بخشيد. كه اگر تو نيز
سر رشته رها كني او رها نميكند تا آنكه دوباره به راه آيي.
- و نها یتاً به خدايي كه گر چه آدميزاد نيست وليك آنچه ساخته او ساخته. و اوست كه ميداند چه
مي خواهم چگونه بايستي آن را بدهد و در آخر نيز همه رو به اوييم.
وقتي كه بهترين ها گرد هم مي آيند، شعر استاد سخن سعدي، آواز استاد
شجريان، سه تار پرويز مشكاتيان و ني محمد موسوي.
و آنگاه وقتش است که هیچ کاری
نکنی؛ فقط گوش جان بسپاری، تا .. پرواز کنی .
این قطعه
را دریافت و گوش کنید
(حجمش 1.35
مگابایت)
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش، میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکايتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم
اميرالمومين الامام علي (عليه
السلام) :اِنَّ بِذَوِى
العُقولِ مِنَ الحاجَةِ اِلَى الاَدَبِ كَما يَظمَأُ الزَّرعُ اِلَى المَطَر
نياز عاقلان به ادب،
همانند نياز كشتزار به باران است.
______
می
خزیدم. حرکت می کردم لیک بسیار کند. و می انگاشتم که انتهای سرعت همین است. باید
رفت تا انتهایش لیک همینگونه. اما ...
لیک آنکه باید می خواست تا بفهمم سرعتی بیش از نیز هست، خواست.
و از انگیزاننده یی که باید استفاده کرد .. اسمش را هر چه می نامند بنامند، حتی
مهر.
و قاصدی آمد، با کوله باری از سادگی.
دستش را دراز کرد و دستم را گرفت. نه؛ من دستم را دراز کردم تا دستم را بگیرد، آخر
او مُهر مهر داشت.
و اینک چندیست قدم به قدمم بر می دارد تا سرعت راه رفتن را بیاموزم. تا بفهمم تمامش
خزیدن نیست.
و ... می دانم که قاصد می آید و می رود. مهرش را ذره ذره می دهد و او هم مهر طلب می
کند و .. آخر می رود ...
زندگی همین است. تا کنار قاصدی سرعت گرفتن بیاموز، که شاید این بار قاصدی نفرستند
.. که می داند، شاید راه به زمان پایان برسد.

یک لطیفه ی بسیار منطقی:
به یارو میگن: چرا همش داری دور میدون با ماشینت میچرخی؟ می گه: آخه راهنمام گیر کرده!!
_______
صبح ها، کانال 2، ساعت 6:50 دقیقه پَت و مَت نشون می ده.
راه خوبیه برای اینکه بفهمیم کارایی که می خوایم انجام بدیم کدومش ابلهانه به نظر
می آد!
البته اگه خیلی به حرف مردم اهمیت ندید و البته از منطق ارسطویی هم استفاده نکنید
حتی می تونید ازشون برای انجام کارهای روزمره ایده هم بگیرید! باور کنید.
(البته اینو یه سری از دوستان که در اینجا اسم نمیارم
رسماً ثابت کردن!)
پ.ن: مشکل پت و مت این نیست که ابلهند! مشکلشون اینکه که زیادی فکر می کنن.
در این زمانه
رفیقی که خالی از خلل است
صراحی
می ناب و سفینه غزل است
جریده رو که
گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله
گیر که عمر عزیز بیبدل است
نه
من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت
علما هم ز علم بی عمل است
به
چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان
و کار جهان بیثبات و بیمحل است
بگیر
طره مه چهرهای و قصه مخوان
که
سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است
دلم
امید فراوان به وصل روی تو داشت
ولی
اجل به ره عمر رهزن امل است
به
هیچ دور نخواهند یافت هشیارش
چنین
که حافظ ما مست باده ازل است
_______
بعد از سال ها داشتم روزنامه ی "ایران" را تورق می کردم - که کاش شاید نمی کردم -
روزنامه ی ایرانی که روزی برای من یکی از مصادیق ژورنالیست نیمه حرفه ای به حساب می
آمد، که فکری به نظرم رسید: چرا روزنامه ها نمی توانند خودکشی کنند؟ مگر روزنامه ها
دل ندارند؟ وقتی کسی از ادامه ی راه منصرف می شود، یا احساس می کند زندگی اش بی هدف
است ممکن است خود کشی کند (البته کسی اگر خواست این کار را بکند بیاید پیش من تا
بهش بگویم بد است) پس چرا روزنامه نمی تواند این کار را بکند؟
خوب اگر جوابتان این است که خودکشی بأیّ نحوٍ کان ( یعنی همان اصلاٌ خودمان) کار خوبی نیست
حداقل قانونی تصویب کنید که شورای نظارت بر مطبوعات بتواند روزنامه ای را که الان
یک nام سابقش هم نیست، با تعیین n اِ دقیق تعطیل کند.
پ.ن: سخت نگیرید!
خیلی بیت زیباست:
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست
_______
نَه خیلی سال قبل، مشدی علی داشتیم، کبلایی مهدی داشتیم و
حاجی سلمان.
الان دیگه با این پیشرفت حمل و نقل و زود رفتن و برگشتن ها دیگه اینا معنی نمی ده.
الان سوار قطار می شی و 12 - 13 ساعت دیگه با قطار مشهدی. اگه توربو ترن باشه که می
گن 7 ساعت.
اگر قرار باشید حج بروید هم شبیه همین، اگر بتوانید level های حج و زیارتی را پشت
سر بگذارید، تا فرودگاه مدینه چند ساعتی بیشتر نیست ....
- یعنی الان کسی کجا برود اسمش را رویش می گذارند؟
پدرم گفت شاید "ماه".
... یعنی مثلاً می گویند "ماهی علی". یعنی علی رفته ماه!
_______
اینم داستان پیرمرد و قبر کن، کاملش:
(داستان هم مال خودمه .....)
پیرمرد نگاهی به قبر کن و قبری که داشت می کند انداخت و گفت:
کمی بلندتر از قدّم بکن، تا راحت بگذارندم درون قبر. آخر پسر بزرگترم کمرش درد می
کند.
قبر کن لحظه ای دست از کار کشید. نگاهی به قبری که هنوز کنده نشده بود انداخت و
گفت: اُهوم.
پیرمرد کمی فکر کرد. برق شیطنت در چشمانش درخشید: نه کمی کوتاه تر بکن. تا بفمند که
پدر قدبلندی داشته اند.
- اُهوم.
- کمی هم گشادش کن. از تنگی قبر می ترسم. با اینکه آن موقع مرده ام. ولی خوب ضرر
ندارد.
- اُهوم.
- نه تنگ بگیر. برای مرده که فرقی نمی کند. بگذار آدمهای بیشتری در قبرستان جا
شوند.
- اُهوم.
- آدم مهمی را کنارم خاک کن ..؛ نه ولش کن آن موقع همه روی قبرم می ایستند و برای
آن یکی فاتحه می خوانند. دوست ندارم کسی روی قبرم بایستد.
- اُهوم.
- پس انسان خوبی را کنارم دفن کن. می گویند که عذاب قبر را کم می کند. راستی قاری
خوش دل سراغ داری؟
- اُهوم.
پیرمرد باز هم به قبر نگاه کرد.
قبر کن از قبر کنده شده بیرون آمد.
دستهایش را تکاند.
با آستین خاکی اش عرقش را پاک کرد، یک دستش را کامل باز کرد و بعد هم ادای شمردن
پول درآورد.
- آها 5000 تومان. بیا این 10 تومان را بگیر. برای من که جان نشد؛ بگذار برای تو
نان شود.
پیرمرد رویش را آنطرف کرد. لب هایش داشت تکان می خورد.
اولین کسی بود که برای خودش فاتحه می خواند.
