کم کم دلم دارد تنگ می شود برای همه ی نوشته هایی که آرزویش را
دارم بنویسم و هیچگاه ننوشته ام.
کم کم دلم دارد تنگ می شود برای همه ی شعرهایی که آرزویش را
دارم بگویم و هیچگاه نسروده ام.
کم کم دلم دارد تنگ می شود برای تمام آوازهایی که آرزویش را
دارم بخوانم و هیچگاه نخوانده ام.
کم کم دلم دارد برای جوانی تنگ می
شود، برای جوانی کردن، جوان ماندن و کودکانه فکر کردن.
کم کم دلم دارد تنگ می شود برای دوستانی که نداشته ام و حال
کم کم دلم برایشان تنگ می شود.
کم کم دلم دارد تنگ می شود
برای آرزو های بزرگی که داشتم و حال کم کم به خیال بدل می شوند.
اینها نا امیدی نیست؛ نوع دیگری از
امید است!
_______
در کنار همه
ی آنها خیلی به خودم امیدوار شدم؛
چند وقتی است دوباره بارقه هایی از عشق،
همان عشق ناب
و خالص زمینی، در خودم می بینم.
_______
چه شود!

8 Comments
Leave a comment