April 2008 آرشیوها


پیرمرد نگاهی به قبر کن و قبری که داشت می کند انداخت و گفت:

کمی بلندتر از قدّم بکن، تا راحت بگذارندم درون قبر. آخر پسر بزرگترم کمرش درد می کند.
قبر کن لحظه ای دست از کار کشید. نگاهی به قبری که هنوز کنده نشده بود انداخت و گفت: اُهوم.

پیرمرد کمی فکر کرد. برق شیطنت در چشمانش درخشید: نه کمی کوتاه تر بکن. تا بفمند که پدر قدبلندی داشته اند.
- اُهوم.

- کمی هم گشادش کن. از تنگی قبر می ترسم. با اینکه آن موقع مرده ام. ولی خوب ضرر ندارد.
- اُهوم.

- نه تنگ بگیر. برای مرده که فرقی نمی کند. بگذار آدمهای بیشتری در قبرستان جا شوند.
- اُهوم.

- آدم مهمی را کنارم خاک کن ..؛ نه ولش کن آن موقع همه روی قبرم می ایستند و برای آن یکی فاتحه می خوانند. دوست ندارم کسی روی قبرم بایستد.
- اُهوم.

- پس انسان خوبی را کنارم دفن کن. می گویند که عذاب قبر را کم می کند. راستی قاری خوش دل سراغ داری؟
- اُهوم.

پیرمرد باز هم به قبر نگاه کرد.
قبر کن از قبر کنده شده بیرون آمد.
دستهایش را تکاند.
با آستین خاکی اش عرقش را پاک کرد، یک دستش را کامل باز کرد و ....

 

چند خط بیشتر از آخر داستان نمانده است. آخرش را حدس بزنید :

 

نصیب شده که بریم مشهد؛
البته بیشتر امام رضا طلبیده.
اگه رفتیم برا همه تون دعا می کنم!

_______

این بلاگ رول ام تی هم ما رو آزرد! اگه کسی تونسته ازش جواب بگیره به ما هم یه نشونی بده شاید بتونیم یه فازی ازش بگیریم.

 

_______

اینو هم بخونید در باب روح انسان و دریافت هایش

روح آدمی همواره در حال درک و دریافت شهود از اطراف است لیکن آن را محدود کرده اند برای مدتی محدود. بدین جهت که تکامل پیدا کند.
او محدود شده تا در بین محدودیت ها دنیای پیرامونش را بشناسد. و البته به او ابزارهایی دیده اند؛ دو چشم برای دیدن، گوش هایی برای شنیدن و دستهایی برای لمس کردن.
این ذهن کنجکاو آن قدر در پی یافتن است که اگر چشمان بسته باشند و گوشها خفته نیز به جستجو می پردازد تا نشانی از دنیای بیرون خویش بیابد و آنگاه مجبور می شود به تصور کردن: خواب می بیند، خیال می پردازد و به اوهام فرو می رود.
و اما بالاخره روزی می رسد که همه چیز را به او می نمایانند ... او را از قید تن رها می کنند و به دنیایی دیگر، به دنیای واپسین رهنمونش می کنند.

تو ای امید آخرم در این شب سپید و سرد
تو ای ترنم دلم در این هوای مرگ و درد
 

تو ای امید نوبهار و ای امید بی قرار
تو ای شکفته ی نفس در این حقایق خمار
 

نگفته ام به هیچ کس که چون تویی، جهان ماست
در این زمانه ی شفق غمم به یک امید کاست

 

...  

...

به نام دادار آسمان و زمین



ساقیا سایه ی ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

بوی یکرنگی از این نقش نمی آید خیز
دلق آلوده ی سوفی به مِی ناب بِشوی
 

 

هنوز هم می توانید امیدوار باشید اگر وسط اتوبان همت بنزین تمام کنید، بعد از یک ربع نیم ساعت آواز خواندن بَرِ همت، یکی دو نفر نگه می دارند که به تو بنزین بدهند، هر چند که نتوانند ....

 

_______
بعد از 5 شنبه هفته ی پیش که سی دی عکس جهادی مون آماده شد 5 شنبه ی این هفته هم دفترچه ی اردوی جهادی 87 پابلیش(!) و ارائه شد.
انصافاً هم مجموعه ی عکس مون و ملحقاتش چیز خوبی شد و هم دفترچه مون طراحی و شکل خیلی قشنگی داشت. دست همه ی دست اندر کارانش درد نکنه. شخصاً از همه شون خیلی تشکر می کنم.
ایشالاً دو ساعت فیلم برگزیده هم تا یک ماه آینده آماده می شه.
 

_______
بالاخره امروز به دلیل وجود آدم پایه و همچنین احساس پایگی داخلی رفتیم کوه! این هم چند عکس کوهی، البته انتشار آن عکس هایی که خودم نگرفته ام با اجازه عکاسش.



 

دل تنگی

| 8 نظر | بدون دنبالک|

کم کم دلم دارد تنگ می شود برای همه ی نوشته هایی که آرزویش را دارم بنویسم و هیچگاه ننوشته ام.
کم کم دلم دارد تنگ می شود برای همه ی شعرهایی که آرزویش را دارم بگویم و هیچگاه نسروده ام.
کم کم دلم دارد تنگ می شود برای تمام آوازهایی که آرزویش را دارم بخوانم و هیچگاه نخوانده ام.

کم کم دلم دارد برای جوانی تنگ می شود، برای جوانی کردن، جوان ماندن و کودکانه فکر کردن.
کم کم دلم دارد تنگ می شود برای دوستانی که نداشته ام و حال کم کم دلم برایشان تنگ می شود.

کم کم دلم دارد تنگ می شود برای آرزو های بزرگی که داشتم و حال کم کم به خیال بدل می شوند.

 

اینها نا امیدی نیست؛ نوع دیگری از امید است!
_______

 

در کنار همه ی آنها خیلی به خودم امیدوار شدم؛
 چند وقتی است دوباره بارقه هایی از عشق،
همان عشق ناب و خالص زمینی، در خودم می بینم.

 

_______

چه شود!

خونابه

| 2 نظر | بدون دنبالک|

وقتی از جهادی برگشتم هزار و خرده ای ایمیل داشتم! خدا خودش باید یه بلایی سر این هرزنامه ها (اسپم ها) بیاره! فکر کنم امسال 15 ساله شد.

 

سری به وبلاگ هانی رضوی بزنید؛ خونابه. هنوز هم شعرهاش به روانی و لطیفیه همون سال های دبیرستانه. فقط کمی تو روزگار و دور و زمونه غوطه ور شده ...

جهادی 87

| 6 نظر | بدون دنبالک|
جهادی بودیم اردوی جهادی .... با خاطراتی که سال ها به یاد می ماند در این دنیامان واین آرزو که در دیگر نیز بماند ....

درباره ی این آرشیو

این صفحه یک آرشیو از مطالب از April 2008 است که از جدید به قدیمی مرتب شده.

January 2008 آرشیو قبلی است.

May 2008 آرشیو بعدی است.

محتویات اخیر را در صفحه ی اصلی پیدا کنید یا در آرشیو جستجو کنید تا همه ی محتویات را بیاید.

Powered by Movable Type 5.02